ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

15 − 14 =

بستن
بستن

چگونه مخالفان در برابر اصلاحات سیاسی دوران خلافت امام علی(ع) موضع گرفتند؟(بخش اول)

چگونه مخالفان در برابر اصلاحات سیاسی دوران خلافت امام علی(ع) موضع گرفتند؟(بخش اول)

1

امام علی(ع) بعد از رسیدن به خلافت، مهمترین و اصلیترین برنامه خویش را اجرای اصـلاحات بـرای بازگشـت جامعه بهسنّت و جامعه نبوی قرار داد. رسوبات باقیمانده از جاهلیت و سنّتها و تحولات بعد از رحلت رسـول الله(ص)، مانعی بر سر راه امام برای تحقق اصلاحات بود. این موانع مؤلّفههای متعددی داشت که بخشی به جامعه قبایلی و نگرشهای حاکم در جامعه و بخشی دیگر مجموعه تحـولات دوران خلفـای قبـل از امـام علـی(ع) بـاز
میگشت

مطالب مرتبط


گام 1 - دوران جاهلیت

دوران جاهلیت

دوران حكومت كوتاه امام علي(ع) الگويي براي بشريت و گنجينهاي ارزشمند بـراي طالبـان عـدالت و اصـلاح اسـت.
مسئلة اصلاحات، از مباحث بسيار مهم در دوران حاكميت امام به شمار ميآيد. امام در وضعيتي حكومت را به دسـت
گرفتند كه جامعه اسلامي در دوران بيست و پنج سالة بعد از رسول االله(ص) بحرانها، كژيها و تغيير سنّتها را پشـت
سر گذاشته بود. از ديد امام چنين جامعهاي بسياري از سنّتهاي نبوي را فراموش كرده و براي احيـاء ارزشهـاي عصـر
نبوي، به اصلاحات اساسي در ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و نظامي نيازمند بود. امام شرط پـذيرش
حكومت را پذيرش اصلاحات مورد نظرش توسط جامعه مطرح كـرد و بعـد از بـه دسـت گيـري قـدرت، بـه اجـراي
طرحهاي اصلاحي خويش از همان روز نخست همت گماشت و تا لحظه شهادت، بـر ديـدگاههـا، آرمـانهـا و اهـداف
اصلاحي خويش پاي فشرد. شهادت ايشان، با پافشاري امام بر اهداف اصلاحياش مرتبط است.
اميرمؤمنان همت خود را به حدي صرف اجراي اصلاحات كرد تا آنچه در نظر و انديشه به آن معتقـد بـود، در حـد
مقدور و ميسور در صحنه عمل ارائه نمايد. طبيعت جامعه و زمـان، در مقايسـه بـا دوران رسـول االله(ص) تفـاوتهـاي
بسياري يافته بود. در جامعه بعد از رسول االله(ص) تغييرات و تحولاتي اتفاق افتاده كه جامعه را دگرگون كرده بود امـام
اصلاح وضع موجود را مهمترين وظيفه خويش ميديد، ولي مشكلات گسترده و عديدهاي بـر سـر راه اصـلاحات وجـود
داشت كه اين حركت را دچار مشكل ميساخت. بسياري از موانع در راه اصلاحات، از اوضـاع و احـوال آن روزگـار و
رسوبات برجاي مانده در پسزمينههاي اذهان، تغيير و تحولات ناشي از تركيب يك جامعه بسيط و ناشي ميشد.
امام علي(ع) در ريشه يابي مشكلات و موانع اصلاحات اين دوران، در خطبـة نهـج البلاغـه بـه وجـوه مختلـف آن اشـاره
ميكند: «فانّا مستقبلون امراً له وجوه و الوان» (سيد رضي، 136 :1967). به يقين آنچه در حكومت امام علي(ع) در مقابـل
اصلاحات وي قد علم كرد، مسئلهاي تكفاكتوري نبوده و مؤلّفههاي پيچيدهاي را با خود به همراه داشته است.

رسوبات بر جاي مانده از جاهليت
رسوبات بر جاي مانده از جاهليت و به تعبير ديگر، حاكميت روح جاهليت و بازگشت به ارزشهـاي آن از مـوانعي
بود كه بر سر راه اصلاحات مهم قد علم كرد و مانع انديشه هاي اصلاحي امام شد.
امام(ع) موقعيت خويش را در راه اجراي اصلاحات، همانند آغاز بعثت پيامبر و پيكار با جاهليت معرفـي مـيكنـد و
معتقد است كه وراي ظاهر ديني مخالفان اصـلاحات مثـل نـاكثين، قاسـطين و مـارقين، روح جاهليـت و بازگشـت بـه
ارزشهاي آن نهفته است: «آگاه باشيد كه وضعيت امروز شما همانند روزي است كه خداوند پيامبرش را مبعوث كرد.»
(همان: 57) در جاي ديگر ميفرمايد:
و بدانيد كه شما بعد از آني كه هجرت كرديد دو مرتبه اعرابي (به لحاظ ديدگاه) شديد و بعد از وحـدت دو مرتبـه
متفرق شديد. شما رابطهتان با اسلام جز به اسم نيست و شناختتان نسبت به ايمان جـز بـه ظـاهر نيسـت و شـما بنـد
اسلام را گسستيد و حدود الهي را تعطيل كرديد و احكام او را از بين برديد (ابن ابيالحديد، 1385ق: 197/13).
به عقيدة مونتگمري وات وقوع قيامهاي دوران خلافت امام علي(ع) ثابت ميكند كه اين قيامها صرفاً معلول مخالفـت
با حكومت امام نبوده است، بلكه از برخي ويژگيهاي عام ناشي شده است. او روحية باديهنشـيني و تمايـل اعـراب بـه
بازگشت به سنّتها و اعتقادات جاهلي و باورهاي كاريزمايشان را از دلايل بروز برخي بحرانهاي آن دوران ميداند كه
سد محكمي در برابر اصلاح

تقابل قريش ـ عرب
تحولات سياسي، اجتماعي و اقتصادي دوران خلفا، به تقابل دوگانة قريش ـ عرب انجاميد. اين تقابل، آشكارا بـه زيـان
امام علي(ع) در دوران حكومتش تمام شد و يكي از موانع اصلاحات امام گرديد.
سياستهاي دولت اسلامي در دو دهة گذشته، بر پاشنة ملاكهاي قبيلهاي انجام گرفته بود. بازگشت به منطـق قبيلـه
در آن دوران، به سرعت انجام گرفت و هيچ كس را ياراي مقاومت در برابر آن نبود. براسـاس ايـن سياسـت، ثـروت در
مدينه انباشته شد و شكاف طبقاتي و انفجار فرهنگي را به دنبال آورد. اساس بر انباشت سريع و ناگهاني ثروت در مركز
خلافت استوار شد كه از توزيع نابرابر غنايم و خراج حاصل شده بود. در چنين شرايطي، سختگيريهاي عمر بر قـريش
نه تنها كارساز نبود، بلكه نتايج معكوس داشت و چنان كه برخي روايات و محقّقان معاصر اشاره كردهاند، مـيتـوان در
وراي خنجر ابولؤلؤ، غلام ايراني مغيرهًْ بن شعبه، دستان اشراف قريش را جستجو كرد (شهيدي، 138 :1383).
عثمان كه با توجه به سنّتهاي قبيلهاي و حمايت اشراف به قدرت رسيده بـود، سياسـت اقتصـادي عمـر را در توزيـع
نابرابر بيتالمال، ادامه داد و علاوه بر آن، به بخششهاي ويـژه بـه خويشـان، روي آورد و دسـت اشـراف قـريش را در
ثروتاندوزي باز گذاشت و خود پيشتاز خريد زمينهاي سلطنتي كسري و قيصر و ديگر سرزمينهاي خـوش آب و هـوا
توسط قريش و صحابه گرديد (طبري، 2132-2130/5 :1362). سهم انصار و ديگر قبايـل عـرب نسـبت بـه قـريش،
ناچيز بود و آنان جز شكوههاي بينتيجـه در مسـاجد و محـلات مدينـه، چـارة ديگـري نداشـتند (كانـدهلوي، 1968:
 .(356-354/1
بدين ترتيب، اشراف قريش با تبديل سهم غنايم و خراج به زمين، دشتها و باغات وسيعي را در عـراق، شـام، مصـر و
ايران به دست آوردند و درآمد سالانه اين زمينها كه ملك خصوصي اشراف قريش به شمار ميآمد، سـالانه بـه مدينـه
سرازير ميشد. تراكم ثروت در مدينه، در دستان جماعتي معين، اخلاق و فرهنگ جديد خلق نمود.
اين سلسله تحولات موجب شكاف وسيع طبقاتي بين قريش و ديگر قبايل و دستجات عرب شد. بـا بـروز ايـن شـكاف،
اسباب شورش عمومي بر ضد عثمان و قتل خليفه فراهم گرديد. عمر ده سـال قبـل، ايـن وضـعيت را بنـا بـه نقـل بعضـي
مورخان پيشبيني كرده بود:
بدانيد كه من اسلام را چونان شتري گرفتهام كه به سن كامل شده است و مگر از كامل جـز كاسـتن انتظـار مـيرود.
بدانيد كه قريشيان ميخواهند مال خدا را خاص خويش كنند. بدانيد تا پسر خطاب زنده است نمـيشـود. مـن جلـوي
گذرگاه حره ميايسـتم و گلـوي قريشـيان را و بنـد شلوارشـان را مـيگيـرم كـه بـه جهـنم نرونـد (طبـري، 1362:
 .(2290/6
تقابل دوگانه عرب ـ قريش كه در نتيجة تحولات دوران خلفاي پيشين زاده شده بود، بستر همة مناقشـات در خلافـت
پرتلاطم اميرمؤمنان(ع) واقع شد. شورش بر ضد عثمان و قريش در اكثر شهرهاي عربنشـين فراگيـر شـده بـود و بـدين
جهت، برخي مورخان، اين حادثه را انقلاب عرب بر ضد قريش دانستهاند. اعتراضات قبايل بر ضد قريش، در نهايـت بـه
قتل عثمان انجاميد (همان: 2275 /6؛ ابن عثم كوفي، 478 :1372 به بعد).
امام علي(ع) پس از قتل عثمان، در حالي به خلافت رسيد كه اوضاع مدينه از هر لحاظ، بـا شـرايط بيعـت بـا خلفـاي
پيشين متفاوت بود. بيعت با سه خليفه قبلي، تحت اشراف همه جانبة قريش انجام ميگرفت و آنان بـه رغـم اختلافـات
دروني كه در خلافت نيز تجلّي ميكرد، سرانجام به اجماع نظر ميرسيدند و با بيعت آنـان ديگـر مردمـان نيـز اعـم از
انصار و غيره با خليفة برخاسته از قريش و تحت حمايت آنان اتفّاق ميكردند، اما بيعت با امام علي(ع) در شـرايطي بـه
كلّي متفاوت بود. مدينه زير گامهاي معترضان كوفه، بصره و مصر بود و قريش در آن موقعيت احوالي پراكنـده داشـت.
بسياري در خانه ماندند و برخي همچون محمد بن ابيبكر با معترضان همكاري داشت و برخي به بهانـه حـج بـه مكـه
رفتند و برخي به نزد معاويه در شام پناه بردند. در اين بين، در ميان قريشيان دربارة خلافت امام علي(ع) اجماع و اتّفاقي
نبود. مدتي از خلافت امام(ع) نگذشته بود كه آن دسته از رهبران قريش مثل طلحه و زبير نيز كه با امـام بيعـت كـرده
بودند، از او گسستند و در جبهة مخالفان حضرت ايستادند و تقابل دوگانة قـريش ـ عـرب را كامـل كردنـد. دو جنـگ
جمل و صفين از بنياد، به دست قريش ساخته و هدايت ميشد و با مرگ طلحه و زبير و پايان نبرد جمل، تقابل قريش ـ
عرب در امام و معاويه تعين يافت. اميرمؤمنان در توصيف اين تقابل و رفتار قريش ميفرمايد:
بار خدايا از تو بر قريش ياري ميخواهم كه پيوند خويشاونديم را بريدند و كار را بر من واژگون گردانيدند و بـراي
ستيز با من فراهم گرديدند در حقي ـ كه از آنِ من بود، نه آنان ـ و بدان سزاوارتر بودم از ديگـران، و گفتنـد حـق را
تواني به دست آورد و توانند تو را از آن منع كرد. پس كنون شكيبا باش افسرده، يا بمير به حسرت مرده، و نگريسـتم
و ديدم نه مرا ياري است، نه مدافعي و مددكاري جز كسانم، كه دريغ آمدم به كام مرگشان برانم. پـس خـار غـم در
ديده خليده، چشم پوشيدم و ـ گلو از استخوان ـ غصـه ـ تاسـيده ـ آب دهـان را جرعـه جرعـه نوشـيدم و شـكيبايي
ورزيدم در خوردن خشمي كه از حنظل تلختر بود و دل را از تيغ برنده، دردآورتر (سيد رضي، 251-250 :1368).
تقابل قريش ـ عرب با توجه به منطق قبيله، آشكارا به زيان امام(ع) و سدي در راه اصلاحات بود. اين نكته را امـام و
مخالفان او به ويژه معاويه و بسياري از ناظران به عيان ميديدند. حجاج بن خزيمه در جواب معاويه، به همـين مطلـب
اشاره ميكند كه گرچه جملة مهاجر و انصار و اعيان حجاز و اكابر يمن و معارف مصر با او بيعت كردهاند، ولـي كـار
لشكر «او هنوز چنان منتظم نگشته است و مهمات او استحكامي نپذيرفته كه از مدينه تواند جنبيد» (ابن اعـثم، 1372:
400) در واقع سپاه امام(ع) فاقد انسجام و يكپارچگي لشكر شام بود. پيـروان امـام بيشـتر از قبايـل متفـرّق و متخـالف
ربيعه، يمنيها و ضعفاي مهاجر و انصار بودند؛ در حالي كه سپاه معاويه به ويژه در سطوح فرماندهي، همگي از قريش و
از عصبيت و يكپارچگي خاصي برخوردار بودند. ادامه بيان حجاج اين مطلب را به وضوح ميرساند «امروز لشكري كه
تو داري همه موافق تواَند. لشكر يكدل و موافق، اگرچه به عدد اندك باشد، بر لشكر فراوان كه موافق نباشد غلبه كنـد.
فكيف لشكر تو خود زيادت از لشكر اوست و همه موافق و مطيعند.» بر اين اساس به معاويه توصيه ميكند:
وقت آن است كه با علي(ع) مخالفتي كرد و پيش از آنكه او قوتي گيرد و عدت سازد، بايد بر سـر او رفـت و كـار او
بايد ساخت. چون كار او نظمي و نظامي يابد، يقين است كه شام را با تو نگذارد و به حجاز و عراق، بـي شـام راضـي
شود و تو را اگر حجاز و عراق نباشد كه شام در دست تو باشد، راضي باشي؟ (همانجا)
مغيرهًْ بن شعبه با اشاره به همين مطلب، توصيه ميكند كه امام(ع) معاويه را مدتي در شام باقي گذارد (همـان: 400-
 .(401
جالب اين است كه امام(ع) در پاسخ به مغيره؛ سخن او را رد نكرد و اذعان كرد كـه اگـر از زاويـة منطـق قبيلـهاي و
تقابل قريش ـ عرب به مسئله نگريسته شود، مطلب همان است كه مغيـره مـيگويـد، ولـي اگـر از زاويـة منطـق قـرآن
نگريسته شود، مسئله به صورت ديگر است و معاويه حتي بـراي يـك لحظـه هـم بـراي امـام(ع) قابـل تحمـل نيسـت.
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:
اي مغيره! اين نصايح، سخت نيكو گفتي و من نيك ميدانم كه مرا جانب معاويه ميبايد داشت، اما فرمان باري تعـالي
كه به حضرت رسالت(ص) نازل شده است ـ عزّ من قائل ـ «و ما كُنت متَّخذَ الْمضلّينَ عضُداً» مرا از جانب معاويه منع
ميكند و نيز حال ظلم و اسراف معاويه معلوم كردهام، نميخواهم كه او را فرا سر مسـلمانان، اميـر كـنم و بـر هـيچ
ولايت عمل دهم؛ مع ذلك بدو چيزي مينويسم و از متابعت مسلمانان او را خبر ميدهم و او را به اطاعت و متابعت
خود خوانم. اگر رشد خويش بازيابد و بيعت كند، در رعايت جانب او هيچ سخن نباشـد، والا كـه ابـا نمايـد و گـرد
منازعت و مخالفت گردد، حكم كار او با خداي سبحانه اندازم و مينگرم تا خود چگونه باشد (همان: 401).
مغيره از نگرش حاكم بر جامعه، يعني تقابل عرب ـ قريش به مسئله مينگرد، پاسخ ميدهد: «در جملـة امـور غـرضِ
طراوات كار خلافت و رونق مهم امامت تو داشتم. چون اميرالمؤمنين(ع) بر اين منوال ميفرمايـد، بايـد دانسـت كـه بـا
معاويه اين جنس درنگيرد و كار، ميان شما دور و دراز كشد (همانجا).
ارزيابيهاي ناظران در مدينه و شام كه ناظر بر شرايط عيني طرفين منازعه است، تحولات خلافـت در دوران امـام و
اطمينان معاويه از نتايج مخالفت با امام را به وضوح نشان ميدهد.
آنچه در جنگ صفين پيش آمد و منجر به حكميت و به دنبال آن فروپاشي سپاه امام(ع) انجاميـد در تقابـل قـريش ـ
عرب بايد ارزيابي شود. وقتي امام(ع) با انتخاب ابوموسي اشعري مخالفت ميكند و ابنعباس را پيشنهاد ميدهـد، اشـعث
بن قيس، رئيس قبايل يمني، ضمن مخالفت اظهار ميدارد كه چون ابنعباس و عمرو بن عاص هـر دو مضَـري و از قـريش
هستند، نميتوان قبول كرد كه در يك چنين حكميتي هر دو نماينده از يك قبيله باشند (منقري، 500 :1370).
نارضايتي اشعث و كوفيان از خواست علي(ع)، برگرفته از تقابل قريش ـ عرب بود. آنان كه عملكرد گذشـتة قـريش را
نسبت به قبايل يمني ديده بودند، راضي به پذيرش خواست علي(ع) نبودند و نظر حضرت را از زاوية تقابل مينگريستند.
به اشعث گفتند كه امام(ع) نگران است كه ابوموسي اشعري از عمرو عاص فريب بخورد. وي كه عميقاً بر اين باور بـود
كه قريش آنان را بازي داده است، پاسخ داد: به خدا حتي اگر داوران در بعضي موارد به ضرر ما حكم كنند، اما يكـي از
آنها يمني باشد، بسيار بر من گواراتر است از اينكه كاملاً به نفع ما حكـم كننـد ولـي هـر دو از مضَـر (قـريش) باشـند
(همانجا). پس از آن مسئلة تقابل عرب ـ قريش در جريان پيدايش خوارج هم بيتأثير نبود.

فقدان كارگزاران شايسته و كافي
وجود عناصر كارآمد، عامل كليدي در موفقيت نهاد حاكميت و پيشبرد انديشههاي اصلاحي، اسـت تـا حكومـت بـا
تكيه بر آنها بتواند به تفسير مطلوب ساختارهاي اجتماعي بپردازد و آرمانهاي بلند و سترگ خود را در جامعه، عملـي
سازد. حكومت علوي با همة غنا و از كارآمدي ذاتي، در مقولة كاركردي، به دليل فقـدان همـين عناصـر، نتوانسـت بـه
آرمانهاي والاي خود دست يابد. حكومت امام(ع) كارآمد است؛ زيرا در حوزة كارشناسي و ارائة تصويري واقعبينانه از
وضعيت حقيقي و فهم وضعيت مراد و هدايت عملي، برنامة كاملاً كارآمدي دارد ولي همين امر، با فقدان عناصر موفّق و
كارآمد، در تاريخ ناكام ماند و روشن است كه صرف كارآمدي حكومت، نميتواند موفّقيتي حاصـل كنـد و لازم اسـت
عناصري كارآمد و كاردان هم در صحنه باشند.
يكي از لوازم و مقدمات عملي شدن انديشههاي اصلاحي امام(ع) وجود كارگزاران و افراد شايسته و كارآمـد بـود تـا
افكار و انديشههاي اصلاحي حضرت را در كنار او، محقّق سازند. ولي واقعيت اين است كه تعداد چنين افرادي در كنـار
امام(ع) اندك بود. سستي در انجام وظايف، فقدان كارآيي و تجربة لازم، نداشتن فرمانبري لازم از امام(ع)، افتادن در دام
نيرنگ دشمن، با تطميع و تهديد؛ از جمله مشكلات عمدهاي است كه كـارگزاران حكومـت علـوي بـا آن مواجـهانـد.
روايات مختلف تاريخي، نامهها و خطابههايي كه حضرت با كارگزاران خود دارد، از اين مشكلات، حكايت ميكنند.
گاه نشانههايي را ميبينيم كه گويي امام(ع) در اعزام نيرو، با كمبود روبه رو بودهاند؛ به ويژه در مأموريتهايي كه به
افراد بسيار معتمد نياز بوده است، آن حضرت، در مرز بنبست بودهاند. براي مثال، امام(ع) چه كسي را به شام اعزام كند
كه در برابر تطميعهاي معاويه نلغزد. آنچه در پيوند با توبيخ شخصيت بزرگي چون عثمان بن حنيف ميبينيم (سيد رضي،
420-416 :1967). بيش از هر چيز، گوياي احساس خطر امام(ع) از لغزش پاكترين يـاران خـويش بـر سـر سـفره
اشراف است.
علاوه بر اين، تعدادي از عناصر باوفا و همراه حضرت، مانند عمار بن ياسر، مالك و محمد بن ابيبكر نيـز در صـحنة
نبرد با دشمن، يا در راه انجام وظيفه يا به دلايل ديگر از دست رفتند.
از طرف ديگر، برخي از اين افراد كه كاملاً مورد اعتماد امام بودند و ميتوانستند تكيهگاه او به شمار آيند، با اهـداف
و استراتژيهاي امام، چندان موافقتي نشان نميدادند و گاه، اين مخالفت را ابراز ميكردند. عبداالله بن عباس، پسر عمـوي
امام(ع) و از همراهان ايشان در دوران حاكميت، در بعضي از حوادث، نظـرش موافـق و همـراه امـام نبـود. ابـن عبـاس
سياست امام علي(ع) را در خصوص عزل كارگزاران عثمان، به خصوص معاويه نميپسنديد (ابن كثيـر، 205/3 :1966)
با عقيدة امام دربارة شهر و مردم كوفه موافق نبود (ابن اثير، 1385ق: 205/3) و برخي شيوههاي امام را بر نميتابيد.
وضعيت برخي ديگر از واليان و كارگزاران نيز به طور خاص از نامههايي كه حضرت به آنان نوشته روشن ميشود. از جمله
منذر بن جارود عبدي (سيد رضي، 462-461 :1967) اشعث بن قيس (همان: 366)، مصـقلهًْ بن هبيره (همان: 415) كميل بـن
زياد نخعي (همان: 451-450). البته در نامه به كميل، ناتواني يا سستي در انجام وظيفه مورد سرزنش امام قرار گرفته است، نه
خيانت يا موارد مشابه آن. اين موارد نشاندهندة وضعيت و فضاي حاكم بر رفتار و همراهي كارگزاران حكومت علوي است.

گام 2 - فاصله رهبري با اصحاب و پيروانش

فاصله رهبري با اصحاب و پيروانش

فاصله رهبري با اصحاب و پيروانش
يكي از دلايل ناكامي برنامههاي اصلاحات از ديد جامعهشناسان، وجود فاصله بين رهبري اصلاحات و ياران و پيروان
آن است. آگاهي دقيق رهبر از شرايط و ويژگيهاي موجود در جامعه و برنامههاي اصلاحي، موجـب مـيشـود كـه او
نسبت به ساير افراد جامعه، پيشروتر باشد. در اين مواقع، لازم است رهبر از طريق آموزش پيروان، سـعي در پـر كـردن
فاصلة ميان خود و بقية افراد جامعه كند. عدم موفّقيت در اين زمينه، مشكلات را در برنامههاي اصـلاحات بـه وجـود
خواهد آورد.
در مطالعة برنامههاي اصلاحي امام علي(ع) در دوران حكومتش، اين مسئله آشكار ميشود كه بين امـام و اصـحاب و
ياران وي فاصلهاي قابل توجه وجود داشته است. اين فاصله حتي بين امام نزديكترين يارانش وجود داشته است.
پيشتر اشاره شد كه عبداالله بن عباس، از ياران و اصحاب خاص امام، در برخي موارد، ديدگاهي مغاير با امـام(ع)
داشت. متفاوت ابن عباس پاسخ مثبت امام به شورشيان و پذيرش خلافت را به ايـن صـورت صـحيح نمـيدانسـت و
معتقد بود كه حضرت لازم بود به خانه يا به ملك خويش در ينبع ميرفت و در آنجـا مـيمانـد تـا مـردم بعـد از
درماندن در كار تعيين خليفه، به سراغ او ميآمدند. ابن عباس در پاسخ به پيشنهاد امام(ع) مبني بر اينكه به شام رود
و ولايت آنجا را بر عهده گيرد مدعي بود: اين رأي محكم نيست. معاويه، فردي از بني اميه، پسـر عمـوي عثمـان و
ولايتدار او در شام است، يقين ندارم كه به قصاص خون عثمان گردنم را نزند. كمترين كـارش ايـن اسـت كـه مـرا
زنداني كند و بر من چيره شود. ابن عباس در پاسخ به اين پرسش امام(ع) كه چرا معاويه بايد چنين كند؟ مـيگويـد:
«به سبب خويشاوندي ميان من و تو، آنچه به گردن تو نهند به گردن من هم نهند. ليكن بـه معاويـه بنـويس بـر او
منّت گذار و به او وعده بده.» علي(ع) فرمود: «سـوگند بـه خـدا هرگـز چنـين نخواهـد شـد» (مسـعودي، 1984:
 (439-400/4 :1983 ،طبري ؛363/2
اين روايات شخصيت متفاوت و فاصلة ديدگاه امام(ع) را با ابن عباس، مشاور نزديك امام، نشان ميدهـد. ابـن عبـاس
فردي تيزبين در صحنة سياسي بود و چون ارتباط نزديكي با عمر داشت، انگيـزههـا و فرصـتطلبـيهـاي قدرتمنـدان و
جاهطلبان را زير نظر ميگرفت. اما امام(ع) به حق و رسالت ديني خود كاملاً يقين داشت و حاضر نبود به خاطر مصالح
سياسي، اصول خويش را به مخاطره افكند. او آمادة مبارزه با نابرابريهاي غالب اجتماعي بود.
برخوردهاي متعدد امام(ع) در دوران حكومتش با اصحاب و ياران نشان از فاصلة رهبري با ايان مـيدهـد. در جنـگ
جمل، بعد از پايان جنگ، امام دستور داد تا كسي را تعقيب نكنند. هر كس تسليم شد او را نكشند و مجروحي را از بين
نبرند و به جز آنچه دشمن در جنگيدن از آن بهره ميبرده، اجازة برداشتن اموال شخصي مردم را ندارند. ايـن امـر بـراي
افرادي كه تا كنون، پس از پيروزي در هر جنگ غنايم فراواني به دست ميآوردند، شگفتآور بود و بر اثر ايـن فاصـلة
ديدگاه و هدف، به امام(ع) اعتراض ميكردند. اگرچه، امام به آنان پاسخ داد كه اگر بنا به تقسـيم امـوال باشـد، عايشـه
سهم كدام يك از شما خواهد بود، و آنان را شرمنده كرد، ولي اين مشكل براي اذهان سادهانديش اصحاب امام باقي ماند
كه چگونه ممكن است ريختن خون قومي روا باشد، اما برداشتن اموالشان نه! (ابن قتيبه دينوري، 151 :1967).
بعضي اختلاف نظرها و فاصلهها در ديدگاه و عملكرد بين امام(ع) با نزديكترين يار و همـراهش مالـك اشـتر بـود.
مالك شخصيتي است كه در حوادث و جنگهاي آن دوران در كنار علي(ع) ايستاد و سرانجام جانش را در راه و آرمان
امام(ع) داد.
وقتي عدهاي از بيعت با امام خودداري كردند، مالك از امام خواست كساني كه از بيعت خودداري كردهانـد، مجبـور
به بيعت كند، مگر اينكه ضمانت بياورند كه خلاف نميكنند. امام با اين نظر مخالفت كرد و فرمـود آنهـا را بـه حـال
خودشان رها كن و ادامه داد كه من خود، ضامن آنها هستم (همان: 143).
بخشي از اختلافها بين امام و مالك، برخاسته از دو نگرش در واگـذاري مسـئوليتهـا و پسـتهـاي اجرايـي بـود.
شخصيت لازم براي زمامداري در ديدگاه امام علي(ع) با تحقّق شرايط زير بروز ميكرد
1. پيشتازي در ايمان و ديانت.
2. برخورداري از فضائل اخلاقي و صفاتي همچون امامت.
3. دور بودن از صفات ناپسند اخلاقي.
4. اطاعت صحيح و كامل از فرامين الهي.
5. علم و آگاهي لازم براي زمامداري (سيد رضي، 426 :1967)
فاصله و اختلاف ديدگاه و عمل ميان امام و نزديكان و كارگزارانش بيش از اين موارد است. بعضي از فرمانداران امام
از درك درست و انديشه و تبعيت از رفتـار امـام بـاز ماندنـد و نـه تنهـا بـه كمـك او نشـتافتند و بـاري از دوش وي
برنداشتند، بلكه خود به مانعي بر سر راه و برنامههاي امام تبديل شدند. مصقلهًْ بن هبيره، فرماندار امام در اردشـيرخُرّه،
بعد از خيانت به امام، به سوي معاويه در شام گريخت (مسعودي، 419/2 :1984). مسيب بن نجبـهًْ فـزاري، فرمانـده
سپاه امام(ع) بود كه براي مقابله با فرمانده سپاه معاويه، عبداالله بن مسعده فزاري كه براي غارت بـه شـهرهاي مدينـه و
مكه آمده بود؛ پس از آنكه مسيب، عبداالله را شكست داد، عبـداالله بـا او وارد مـذاكره شـد و خويشاونديشـان را بـه او
يادآور شد، مسيب نيز تحت تأثير خوي و خصلتهاي قبيلگي، راه او را گشود و او به شام فـرار كـرد (يعقـوبي، بـيتـا:
 .(99-98/2
وقتي چنين فاصلهاي بين امام(ع) و اصحاب خاصش وجود داشته باشد، بين امام(ع) و مردم عامي به مراتـب فاصـلة بيشـتر
بوده است. از اين نوع فاصله، ميتوان به برخورد امام و مردم همراهش با مغلوبان و غنايم جنگ جمل اشاره كـرد. علـي(ع)
در اين جنگ، بر ياران بانگ ميزد و ميفرمود: هيچكس را تعقيب نكنيد و هيچ زخمياي را نكشيد و هيچ مـالي را غـارت
نكنيد و هر كس بر زمين سلاح گذارد و در خانه بماند، در امان خواهد بود. ياران امـام(ع) كـه ايـن برخـورد حضـرت را
برنميتافتند و اين جنگ را نيز همچون ساير جنگها ميديدند و پس از پيروزي در فكر غنايم بودند، بـه امـام مـيگفتنـد:
چگونه كشتن ايشان رواست ولي اموال و اسير گرفتن آنان بر ما ناروا و حرام است.
امام(ع) به آنان ميفرمود: يكتاپرستان را نميتوان به اسارت گرفت و اموال ايشان را نميتـوان بـه غنيمـت بـرد،
فقط آنچه را در جنگ به كار بردهاند ميتوان تصرّف كرد، آنچه را كه نميدانيد رها كنيد و به آنچه فرمان داده
ميشويد عمل كنيد (دينوري، 151 :1967).
اوج فاصله بين رهبري و مردم همراهش را در سالها و ماههـاي پايـاني عمـر شـريف امـام(ع) مـيتـوان ديـد. برخـي
گفتارهاي نهج البلاغه، از اين فاصله حكايت ميكند. اين گفتارها و خطبهها، متعلّق به واپسين روزهاي حيـات امـام(ع)
است.
از گفتارهاي آن حضرت:
اي شما غافلان از خود بيگانه كه آني مـورد غفلـت نباشـيد و اي رهـا شـدگان كـه از همـة كارهاتـان بازخواسـت
ميشويد، اين چگونه توجيهپذير است كه شما را از خداي رويگردان و به غير او رويآوران ميبينيم؟ گويي شما نـه
انسان كه چارپاياني بيارادهايد كه شبانشان به چراگاهي وبازده و آبشخوري آلوده بـرده اسـت! فرهنـگ مـردم ايـن
جامعه به رفتار دامي زبان بسته ماند كه علوفهاش دهند و خود نداند كه چه سرنوشـتي را چشـم دارد؟ (سـيد رضـي،
 .(250 :1967
امام(ع) در گفتاري ديگر فاصله خود را با مردم زمانهاش چنين بيان ميكند:
با شمايم اي جانهاي ناهماهنگ و دلهاي پراكنده كه با تنها در صحنهايد و خردهاتان را همراه نداريد. بـرآنم كـه
با حقيقت آشناتان كنم و شما ميرميد، چنان كه بزغالگاني را هراسان از غرش شيران مـييابنـد. هيهـات كـه بـا چـون
شماياني بتوانم از چهرة عدالت پرده برگيرم يا كژيهاي حق را راسـت كـنم (همـان: 189-188؛ معـاديخواه، 1380:
 .(338
با چنين فاصلة زيادي كه ميان امام(ع) و مردم وجود داشت، وقوع آنچه رخ داد، چندان هم دور از ذهن نمينمود. آنان
مردمي بودند با افكار، ارزشها و اهدافي متفاوت با امام. به همين دليل، انديشه و رفتار امام را در چارچوب افكار خود
تحليل ميكردند و در برابر آن موضع ميگرفتند. موضعي كه اندك اندك منفي شد و رابطة آنها با امام را تيره كرد

تفاوت امام و مردم در نگرش به اصلاحات
امام علي(ع) با حمايت گسترده مردم به خلافت رسيد و پس از چندي، اكثريتي كه او را به خلافت رسانده بودنـد، از
وي كنارهگيري كردند و او را در اجراي اصلاحاتش تنها گذاردند. علت اين كنارهگيـري، تفـاوت نگـرش امـام بـا ايـن
اكثريت در اهداف اصلاحي بود. اصلاحات در هر جامعه وقتي ميتواند به موفّقيت نزديك شود كه رهبر اصـلاحات و
مردم اصلاحطلب، هدف و مقصود واحدي را دنبال كنند.
تفاوت ديدگاه امام و مردم در اصلاحات را بايد از دو زاويه بررسي كرد:
الف) مسائل مربوط به قبايل و محورهاي قدرتمند جامعه
در آن جامعه، قدرت تنها از آن قريش بود و ديگران با توجه به نفوذ و قدرت قريش تـوان تشـكيل دولـت فراگيـر را
نداشتند، در طول بيست و پنج سال بعد از رحلت رسول االله(ص) دو خاندان كوچك قريشي بنيتميم و بنيعـدي و يـك
نفر از بنياميه، يعني عثمان بن عفان حكومت كردند. در پايان بيست و پنج سال، شاخه قريش حاكم شكست خورد. پس
از شكست قريشِ سياسي (قريش منهاي بنيهاشم)، علي بن ابيطالب نامزد جناح ديگر قريش كه مخـالف قـريشِ سياسـي
بود، با كمك قبايل مخالف قريش كه در دوران حاكميت قريش كمتر سهمي در قدرت داشـتند، روي كـار آمـد. سـابقة
درخشان امام(ع)، و همراهي نكردن و درنياميختن او با خلفاي پيشين، موجب شد تا گروههاي مخالف قريش به حضرت
توجه كنند. در كنار آن بايد به نقش فعال شيعيان و علاقهمندان امام مثل عمار بن ياسر و مالك اشتر اشاره نمـود (ر.ك:
يعقوبي، بيتا: 179/2؛ دينوري، 143 :1368). پيروزي امام علي(ع) پس از عثمان، تـا حـدود زيـادي بـه معنـاي غلبـة
مخالفان قريش و خط ضد اموي بود. اين مخالفان از حمايت قبايل عراق و مهاجران مصري و همدلي و همراهي انصـار و
مردم بومي مدينه بهرهمند بودند.
تعدادي از مهاجران نيز كه در رأس آنان عمار بن ياسر بود، جزو اين گروه به حساب ميآمدنـد. در كنـار ايـن افـراد،
گروهي از خود قريش، به دليل بيتوجهي عثمان به آنان و توجه خاصش به امويان، در كنار مخالفان قرار داشتند. طلحـه
و زبير در رأس اين گروه بودند. همة اينان مدعي بودند كه عثمان از سنّت رسول االله(ص) فاصله گرفته است.
پس از آنكه مردم امام(ع) را به خلافت رساندند و با او بيعت كردند، جناحهاي ديگر قريش، بر ضد امام(ع) دست به
فعاليت زدند و جنگهاي جمل و صفين را به وجود آوردند و اتّحاد نخستين قبايـل عـراق كـه در حمايـت از امـام بـه
وجود آمد، در هم شكستند و اتّحاد جديدي از قبايل شام و حتي عراق بر ضد امام پديد آوردند. اين اتّحاد موفّق شـد كـه
جنگ داخلي ديگري به وجود آورد و باقيماندة ياران امام(ع) را درگير اين جنگ كند. قبايل عراقي در اين جنگها از
زاوية منافع قبيله، در كنار امام(ع) قرار گرفته بودند. معاويه اتّحاد جديدي به نمايندگي از جناح شكستخـوردة قـريش
ايجاد كرده بود و قدم به قدم به سوي قدرت پيش ميآمد و در چنين موقعيتي او برندة اين حركت ميشد. چنـين تحـولي
در آن جامعه بر اين اساس بود كه قبايل نقش بسيار مهمي داشتند و منافع قبيلهاي بسيار اهميت داشت.
سه عنصر قريش، مواضع ساير قبايل و در نهايت اسلام و گرايش اسلامي، تعيينكنندة مسير اين تحـولات بـود. بـر ايـن
اساس، قريش بر امور مسلّط بود و ساير قبايل اهرم روي كار آمدن قريشِ سياسي بودند و اسلام نيز بهانـهاي بـراي عامـة
مردم و قريش براي سهمگيري در قدرت بود. در مقابل اين جناح، امام قـرار داشـت كـه زاويـة ديـد ايشـان بـه مسـائل،
متفاوت از جناح قريش بـود. امـام(ع) بـر خـلاف جنـاح سياسـي قـريش كـه همـة مسـائل را از زوايـة منـافع قبيلـهاي
مينگريستند، ميكوشيد همه چيز را از زاوية اسلام، شامل كتاب و سنّت نبوي ببيند و اين چيـزي بـود كـه گـروههـاي
ديگر حتي قبايل عراقي مخالف قريش جز در حد يك بهانه به آن توجهي نداشتند و جز در قالب منافع قبيلهاي خود كه
اساس آن دفاع از منافع اشراف بود، به آن نميگريستند.
از نظر امام(ع) تفاوتي آشكار بين نوع نگرش و اهداف ايشان در اصلاحات با مردم وجود دارد. امـام(ع) اسـلام خـواه
است و مردم، خودخواه و خواهان منافع قبيلهاي هستند. به همين دليل، مردم در زمينة اصلاحات، امامي را ميخواسـتند
كه به درد آنها بخورد و منافع قبيلهاي آنان را تأمين كند؛ در حالي كه امام، مردمي را در مسير اصلاحات مـيخواسـت
كه به درد اسلام بخورند و دغدغة آنان در مسير اصلاحات، بازگشت به اسلام و سنّت نبـوي باشـد. امـام(ع) در خطبـة
136 نهج البلاغه به وضوح اين مسئله را بيان ميكند: «ليس امـري و امـركم واحـدا، انّـي اريـدكم الله و انـتم تريـدونني
لانفسكم»: كار من و شما يكسان نيست. من شما را براي خدا ميخواهم و شما مرا بـراي خـود مـيخواهيـد (سيدرضـي،
 .(194 :1967
نگاه امام(ع) به اصلاحات، اختلاف اساسي با نگرش مردم داشت. نگاه امام، نگاهي الهي و ديني بود، در حالي كه ديـد
مردم، به چارچوب منافع قبيلهايشان محدود ميشد. مردم انتظار داشتند كه عراق، مركزيت خويش را در برابـر شـام و
ديگر مراكز قدرت حفظ كند، غنائم بيشتري از فتوحات از مرزها برسد و بر خلاف دورههاي قبل كه قريش سهم آنـان
را ناديده ميگرفت، سهم بيشتري به آنها تعلّق گيـرد و آرامـش بيشـتري داشـته باشـند، تـا بتواننـد در پنـاه آن آرامـش،
زندگياي همراه با رفاه داشته باشند. سهم آنان از بيت المال همانند قريش قرار داده شود ولـي در مقابـل، بـراي مـوالي و
عجمها سهم مساوي در نظر گرفته نشود؛ همچنين به اشراف نيز منافع ويژهاي تعلّق گيرد تا عوام مردم را داشته باشـند و
گرنه ممكن است وقتي منافعشان اقتضا كند، به معاويه دست اتحاد بدهند و عليه امام شورش كنند. البته در كنار اينها به
احكام عبادي مثل نماز و روزه و اعمال مستحبي بپردازند.
ب) مسائل بيست و پنج سال گذشته
براي مشخص شدن دليل اختلاف نگرش امام(ع) و مردم در اصلاحات، لازم است رويدادها و حوادثي كه طيبيست و
پنج سال بعد از رحلت رسول االله(ص) رخ داده است، مورد تحليل و بررسي قرار گيرد.
ابوبكر با يك حركت سريع و با شيوهاي خاص، در سقيفه به قدرت رسيد و به دنبال آن، از افراد جامعه بيعت گرفته
شد و مخالفان بيعت سركوب شدند (ابن ابيالحديد، 1385ق: 40/6؛ اميني، 56-75/7 :1977؛ ابن عبدربـه، 1384:
253/2) و از كساني كه راضي به بيعت با خليفه نبودند به زور بيعت گرفتـه شـد. قـدم بعـدي، فتوحـات در مرزهـاي
بيروني جزيرهًْ العرب بود كه اين فتوحات، پيروزي و سرازير شدن غنائم گسترده به مركز خلافت راه به همراه داشـت.
فتوحات و غنائم گستردة آن، وضع مسلمانان و جامعة نوپاي اسلامي را به شدت دگرگون كرد. جملة اين جنـگهـا بـا
كفار بود، نه با اهل قبله، و مسلمانان همگي به دنبال فتوحات و غنائم آن بودند و اختلافي ميان خود آنها نبود.
ثروت بيحد و حصر مناطق فتح شده و سرازير شدن آن به مركز حكومت اسلامي و تقسـيم براسـاس سـوابق صـحابه
(ماوردي، 1406ق: 200؛ ابن ابيالحديد، 214/12 :1385) عليرغم خشونت و سختگيري عمر در بهـرهبـرداري آن
از يك سو و نداشتن برنامهاي مدون براي بهرهبرداري از ثروت به دست آمـده، ناچـار جامعـة بـيآلايـش اقتصـادي آن
روزگار را دستخوش نوعي اقتصاد طبقاتي نمود.
اين وضعيت در كنار اصالت امنيت در برابر جهتگيري عدالتگونة حكومت در جامعه آن روز، به رشـد و تكـوين
«مؤلّفهاي» انجاميد كه عليرغم تـلاشهـاي عمـر در جلـوگيري از تبعـات آن، جامعـه را در آسـتانة تحـولي مغـاير بـا
ارزشهاي پذيرفته شده در دوران پيامبر و ابوبكر قرار داد. اين تحول كه بيشتر، از درون جامعه و با اتكا بر نخبگان آن
رخ داد، در دوران عثمان به خوبي خود را نمايان ساخت و نسبت دين و سياست را عليرغم بقاي ظواهر دين، بـه شـدت
به نفع سياست عرفي و برگرفته از ارزشهاي جاهلي و قبيلهاي و غلبة پارهاي از فرهنگهاي ديگر، تغيير داد.
حكومت در دست قريش ماند و روز به روز تا روزگـار خلافـت عثمـان، دولـت قريشـي نيـز حتـي امـوي تـر شـد و
اريستوكراسي و نظام شاهيِ گستردهاي پديد آمد كه همه چيز را براي خود ميخواست و با ديد منافع قبيلهاي و تعصـب
عربي و دور از اسلام، امپراتوري عظيم را اداره ميكرد. اختصاص همة منافع حاكميت به خاندان اموي آن هم بـا سـابقة
تاريك آنها در دوران نبوي، سبب شد تا ساير قبايل كه سهم خويش را غارت شـده مـيديدنـد، بـه مخالفـت و شـورش
بپردازند.
افراط عثمان و كارگزاران او در برخورد با مردم در ادارة جامعه و اهميت خاص قائل شدن به يك جريان قومي
كه مبلغ ارزشهاي جاهلي بود (ر.ك: ابن عبدربه، 1384ق: 267/4؛ ابـن ابـيالحديـد، 1385ق: 199/1؛ امينـي،
268/8 :1977؛ راغب اصفهاني، 1378ق: 212/2؛ ابـن كثيـر، 152/7 :1966). حكومـت وقـت را بـا نـوعي
بحران مشروعيت روبهرو ساخت. در جامعة ديني كه ارزشهاي اعتقادي هنوز نقش فعالي در مشروعيت حاكميـت
دارند به دليل بر هم خوردن نسبت دين و دولت و اقدامات خلاف و يا غيرديني حكومت و به دليل آنكه حاكم نيز
از ويژگيهاي كاريزمايي و منزلت خاص ديني برخوردار نيست، به راحتي بحران به دولت مركزي و آستانة شخصي
خليفه كشيده ميشود. تا آنجا كه مخالفان و شورشيان بدون پردهپوشي از استعفا يا قتل خليفه دم ميزنند.
مجموعة اين مسائل و دشواريها، سبب شد تا پس از شورش بر عثمان كه نتيجه اقدام ساير جناحهاي قـريش بـر ضـد
عثمان و خاندانش و نيز شورش قبايل عراق عليه جناح حاكم قريش بود، مردم در پي اصلاحگـري باشـند كـه اوضـاع را
سامان دهد و همه را شريك كند. با توجه به سوابق، موقعيت علمي و به ويژه زهد، كسي جز علي(ع) براي اين كار اولي
نبود. به علاوه اكنون كه عثمان به عنوان نمايندة حزب قريش، شكست ميخورد، طبيعي بود كه نمايندة گروه مخالف بر
سر كار آيد و او كسي جز امام علي(ع) كه از آغـاز بـا خـط حـاكم از در مخالفـت درآمـده بـود، نمـي توانسـت باشـد
 .(227 :1374 ،جعفريان)
اما درخواست شمار اندكي از ناراضيان، احياي اسلام بود كه اين امر دغدغه امام(ع) نيز بـود. اكثـر مـردم در پـي آن
بودند كه آنچه هست، تقسيم شود و البته اشراف و خواص امتيازهاي خود را داشته باشند.
هدف امام و ياران خاصش از اصلاح، آن بود كه فساد از بين برود، عدالت اجتماعي در جامعه محقّق شود و حكومت،
تنها در فكر جمعآوري غنائم از طريق فتوحات نباشد، بلكه به فكر تأمين انديشه و تحقّق اخلاق در جامعه باشد.
خواست اصلي امام(ع) در پذيرش حكومت، احياي سنّت نبوي بود و امام كارش را در ايـن چـارچوب آغـاز كـرد. در
آغاز كار، مردم حاضر بودند و تعهد همكاري دادند. اميرمؤمنان(ع) بر پاية اين تعهد، بر آن شد تا دست ظالمان را كوتاه
كند و حق مظلومان را بستاند؛ صدرنشينان را پايين بياورد و حقوق طبقات پايين را بدهد.
اما اكثريت مردم مخالف خواست امام(ع) بودند. اسلام مورد نظر امام كه در پي اصلاح آن بـود، چنـدان ميـان مـردم
استوار نبود. در طي بيست و پنج سال گذشته، كار فرهنگي و تربيتي لازم صورت نگرفته بود. جايگاه قبيله كـه پـيش از
آن استحكام داشت، مستحكمتر شد. امام نگران اين وضعيت بود؛ به همين دليل در خطبة قاصعه به اين وضعيت، سـخت
ميتازد.
پس آتش عصبيت را كه در دلهاتان نهفته است خاموش سازيد و كينههاي جاهليت را براندازيد كه ايـن حميـت در
مسلمانان از آفتهاي شيطان است و نازيدنهاي او و برآغاليدنها و افسون دميدنهاي او... هـان بترسـيد! بترسـيد! از
پيروي مهتران و بزرگانتان كه به گوهر خود نازيدند و نژاد خويش را برتر ديدند و نسبت آن عيب را بـر پروردگـار
خود پسنديدند و بر نعمت خدا در حق خويش انكار ورزيدند، به ستيزيدن برابر قضاي او و برآغاليدن بر نعمـتهـاي
او. پس آنان پايههاي عصبيتند و ستونهاي فتنه و شمشيرهاي نازش ـ به خوي ـ جاهليت (سيد رضـي، 212 :1368-
 .(213
شيوهها و روشهاي به كار گرفته شده در طول بيست و پنج به عنوان سنّت، در بين مردم، جا افتاده بود. مردم نه ديـن
درستي داشتند كه آنان را متّحد كند و نه حميتي كه به خاطر آن از كيان عراق در برابـر شـام دفـاع كننـد. آنهـا غنـائم
ميخواستند چيزي كه به آن عادت كرده بودند.
پيش از خلافت امام، جامعه منحرف شده بود. فتوحات گسترده در قلمرو دو امپراتوري ايـران و روم شـرقي، غنـائم و
ثروت بيشمار و كنيز و بردههاي فراوان براي آنان به ارمغان آورده بود. شورش قبايل عراق بر عثمان، به ايـن دليـل بـود
كه چرا همه چيز را بنياميه برداشتهاند و به ديگران نميدهند.
قبايل عراقي، اصلاح و عدالت مورد نظر خود را از امام(ع) طلب مـيكردنـد؛ در حـالي تعريـف امـام(ع) از اصـلاح و
عدالت چيز ديگري بود. براي بسياري از قبايل عراقي، اصلاح وضعيت دورة عثمان اصل بود، نه بازگشت به سيرة رسـول
االله(ص) كه مورد امام(ع) به آن اهتمام داشتند امام از همان روز نخست، هدف خويش را بازگشت به سيرة نبوي اعـلام
كرد (ابن شبه نميري، 1410ق: 1044-1043/3؛ ابن ابيالحديد، 1385ق: 36/7). در چنين وضعيتي، اصرار امـام بـر
بازگشت به سيرة نبوي چندان طرفداري نداشت. برخي از مردم آشكارا به امام(ع) ميگفتند كه به سيرة منتخبـان رفتـار
كند؛ يعني اشراف و بزرگان مهاجر و انصار را به دليل سابقهشان بر ديگران ترجيح دهـد و سياسـت بنـا نهـاده شـده از
دوران خليفة دوم را در مورد عرب و عجم كه بر تبعيض مبتني بود، ادامه دهد. هر چه امام(ع) به اصلاح دعوت ميكرد
و فرياد اصلاح ميزد، اطرافيان او كه با اين هدف آمده بودند، از وي فاصله ميگرفتنـد. همـان افـرادي كـه امـام را بـه
پذيرش خلافت دعوت كرده بودند، وقتي اصرار اميرمؤمنان را بر بازگشت به سـيرة رسـول االله(ص) ديدنـد، از امـام(ع)
ناراضي شدند و مردم را بر ايشان شوراندند. ابن ابيالحديد نقل ميكند:
وقتي علي(ع) از طلحه و زبير پرسيد كه چرا از شيوة او كراهت دارند، پاسخ دادند: چرا تو سنّت عمر را ترك كـردي
و با ما همچون ديگران به صورت مساوي برخورد كردي؟ امام(ع) پاسخ داد: مـا همـه ديـديم كـه پيـامبر(ص) چنـين
حكم كرد (ابن ابيالحديد، 1385ق: 41/7).
در آن جامعه هر چه امام فرياد اصلاح را بلندتر ميكرد، مردم بيشتر فرار ميكردند. همان طور كه خداوند در قـرآن
ميفرمايد: «و لقد صرّفنا في هذا القرآن ليذّكّروا و ما يزيدهم الا نفوزا» (اسـراء، 41/17) كـه گـاه، قـرآن خوانـدن بـر
كسي، بيشتر او را از دين گريزان ميكند. مقصود از اين آيه، اين نيست كه قرآن سبب ضلالت اسـت، بلكـه مقصـود؛ آن
است كه انساني كه فساد را دوست دارد و زمينة گرايش به فساد در او وجود دارد، از نفسِ دعـوت بـه حـق، بيشـتر در
باطل فرو ميرود. در چنين مواقعي، هر چه افراد بيشتر به هدايت دعوت شوند، كمتر پاسخ مثبت و مساعد ميدهند و بر
عكس عمل ميكنند. وقتي متوجه ميشوند كه دعوتكننده قصد اصلاح دارد، بيشتر فراري ميشـوند (جعفريـان، 1380:
 .(232

ويژگيهاي اخلاقي كوفيان
يكي از موانع اصلاحات و ناپايداري و به سامان نرسيدن حكومت علوي(ع) خصوصيات اخلاقي مردمان كوفـه اسـت.
اين معنا بيش از هر چيز، از شكوهها و سرزنشهاي حضرت از اين مردم ـ كه انتظار ميرفـت از ابتـدا تـا انتهـا بـازوي
تواناي ايشان در از ميان بردن موانع عمدة اصلاحات و استقرار حكومت علوي باشند ـ آشكار است. البته نه همه كوفيان
مذموم بودهاند و نه در همة مقاطع تاريخي، برخورد يكساني داشتهاند (همان: 348-343). در اوايل خلافـت، كوفـه را
در بين مراكز مهم اسلامي، مناسبترين مكان براي مركز خلافت ميدانستند و بيشـترين اميـد را بـراي يـاري در برابـر
مخالفان از اين شهر داشت. چنان كه ياري آنها در جنگ جمل و حتي صفين تـا قبـل از مـاجراي حكميـت، كارسـاز و
سرنوشتساز بود، اما تفرقه و تشتّت، بعد از حكميت به اوج خود رسيد.
همكاري و همياري غالب كوفيان در ابتدا چنان بود كه بنا به نقل متون تاريخي، امام علي(ع) به تعريف و تمجيد آنـان
پرداخته است. امام(ع) در اين مقطع، كوفيان را با صفاتي چون: گرامـيتـرين مسـلمانان، راهيافتـهتـرين بـه راه مسـتقيم،
عادلترين در رفتار، صاحب برترين سهم در اسلام و بهترين دوستان پيامبر اكرم(ص) و دوستان اهل بيت(ع) ستوده اسـت
(ابن ابيالحديد، 1385ق: 211/1).
اما كوفه تا آخر يكرنگ و يكزبان همراه و همگام امام(ع) باقي نماند. در قضـية حكميت وحـدت و همـدلي آن
مردم با امام(ع) متزلزل گرديد و اين مسئله سدي عظيم در برابر اصلاحات و اقدامات اصلاحي امـام(ع) شـد. ايـن سـؤال
مطرح است كه چرا چنين عملكردي از مردم كوفه ديده ميشود؟ عوامل تغيير رفتار كوفيان نسبت به امـام(ع) چـه بـود
كه همراهي نكردي آنان موجب شد تا حضرت در اصلاحات مورد نظرش ناكام ماند؟
كوفيان مردمي پر احساس و خونگرم بودند و تا موقعي كه خطر پيش نميآمد، جسـور بـه نظـر مـيآمدنـد، زبـان و
عملشان دو تا بود. ظاهرشان خوب و دلفريب، اما دلهاي آنان آكنده از فريب بود. تاريخ به خـوبي شـاهد ايـن مطلـب
است.
مردم اين شهر در مقاطع مختلف، مواضع متفاوتي داشتند. تركيب قبيلهاي اين شهر بر اين تغيير موضع سريع آنان مـؤثر
بود. حساسيتهاي قبيلهاي، آنها را گرفتار روحي خشن كرده بود؛ به طوري كه با ديدن هـر حادثـهاي تصـميمي منطقـي
ميگرفتند. اين تصميمات عمدتاً در جهت منافع قبيلهاي آنان بود و ايـن امـر يكپـارچگي كوفيـان را بـا مشـكل مواجـه
ميكرد؛ چيزي كه بنياميه بارها از آن بهره گرفتند.
روحيه ترس و وحشت از دشمن و خود باختن در مقابل نيروي مخالف، از ويژگيهـاي ديگـر آنـان بـود. ايـن مسـئله
هميشه در شكستها و مغلوب شدنها اثر مهمي داشته است.
از ديگر خصايص كوفيان ميتوان به اين صفات اشاره كـرد: دسـتخوش احساسـات تنـد شـدن، تحريـكپـذيري آنـي،
سطحينگري، اخذ تصميم سريع و پشيماني از تصميم گرفته شـده، تذبـذب، نظـامناپـذيري، دنيـاطلبي، تنـاقض در رفتـار،
فريبكاري، تمرّد از فرمان واليان.
آنچه به گوش اين مردم كمتر فرو ميرفت، سخني بود كه از واقعبيني و خيرخواهي برميخواست و آنچـه را كـه بـه
گوش جان ميخريدند، گفتاري بود كه عاطفه و احساس را تحريك ميكرد.
كوفه از پايان خلافت عثمان تا زمان انتقال مركز خلافت به بغداد و حتي بعد از آن، آرام ننشست. هر گاه حاكمي ستمكار و بـا
اقتدار بر سر آنان بود، در خانهها ميخزيدند و هر گاه ضعف حكومت بر آنان آشكار ميشد، به دستهبنـدي و توطئـه و سـرانجام
شورش برميخاستند. كوفه تنها زماني آرام ميگرفت كه افرادي چون زياد يا فرزندش عبيداالله يا حجـاج بـن يوسـف ثقفـي بـر آن
حكومت ميكردند كه با سياست خشن و وحشتناك خود، نفسهاشان را در سينه خفه ميكردند؛ بنـابراين، تنهـا اسـتبداد موجـب
فروكش تنشهاي سياسي اين شهر بو

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب