ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

بیست − 12 =

بستن
بستن

چگونه حضرت علی (ع) توانست امامت خود را اثبات کند؟

چگونه حضرت علی (ع) توانست امامت خود را اثبات کند؟

1

تمسک به قرآن و روایاتی که توضیح آنها در کتب اهل سنت نقل شده است، بهترین راه برای اثبات امامت امام علی (علیه السلام) برای اهل سنت می باشد.

مطالب مرتبط


گام 1 - بهترین راه برای اثبات امامت امام علی(ع)

بهترین راه برای اثبات امامت امام علی(ع)

 به گزارش مشرق، در قرآن مجید آیات فراوانی داریم که به بیان و اثبات امامت حضرت علی (علیه السلام) و دیگر ائمه طاهرین دلالت دارد. و البته دلالت این آیات با توجه به احادیث بسیار زیاد (متواتر) است که از رسول گرامی اسلام صلی الله و علیه وآله در شأن نزول این آیات وارد شده است. احادیثی که مورد قبول شیعه و سنی است.
 در کتاب های اهل سنت روایتی آمده است که پیامبراکرم (صلی الله و علیه وآله) خطاب به حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند تو امیر مؤمنان، پیشوای باتقوایان، آقای جانشینان پیامبران، وارث علم 124 هزار پیامبر، بهترین صدیق، والا مقام ترین انسان خوب، همسر سرور تمام زنان جهانیان و چراغ بعد از من بر تمام مردم هستی و هر کسی تو را ولی خود انتخاب کند، بهشت بر او واجب می شود؛ کسی هم که تو را از زندگی خویش حذف کند، جهنم بر او واجب می شود؛ سپس پیامبر اکرم (صلی الله و علیه وآله) ادامه می دهند که «ای علی به حق کسی که مرا به پیامبری انتخاب کرد و من را به تمام جنبندگان عالم برتری داد، اگر انسانی هزار سال خدا را عبادت کند، عبادتش بدون ولایت تو و ولایت ائمه معصومین (علیهم السلام) قبول نمی شود؛ خدای متعال ولایت تو را هم از کسی نمی پذیرد مگر این که از دشمنان تو و دشمنان ائمه معصومین (علیهم السلام) برائت داشته باشد» [سیوطی در کتاب جامع الصغیر ج ۲ ص ۵۶]
در ادامه به آیاتی در باب ولایت امیر مؤمنان (علیه السلام) است اشاره می کنیم:
آیه ولایت
«إِنَّما وَلِیکم الله وَرَسوله وَالَّذِینَ آمَنوا الَّذِینَ یقِیمونَ الصَّلاةَ وَیؤْتونَ الزَّکاةَ وَهمْ راکِعونَ» [مائدة/55] تنها ولی شما خداست و پیغمبر و آن کسانی که ایمان آوردند و نماز را به پا دارند و زکات دهنده در حالی که رکوع می کنند.
«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی (علیه السلام) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر (صلی الله و علیه وآله) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی (علیه السلام) اشاره کرد و گفت: آن مرد که در حال رکوع است»، در این هنگام این آیه نازل شد. [ الدرالمنثور، ج 2، ص 293.]
همچنین از دانشمندان اهل سنت «واحدی [اسباب النزول، ص 148]» و «زمخشری [تفسیر کشاف، ج 1، ص 649]» این روایت را نقل کرده و تصریح کرده اند که آیه «انما و لیکم الله ...» درباره حضرت علی (علیه السلام) نازل شده است.
فخر رازی در تفسیر خود از عبدالله بن سلام نقل می کند، هنگامی که این آیه نازل شد، من به رسول خدا (صلی الله و علیه وآله) عرض کردم که با چشم خود دیدم که علی (علیه السلام) انگشترش را در حال رکوع به نیازمندی صدقه داد به همین دلیل ما ولایت او را می پذیریم!
وی همچنین روایت دیگری نظیر همین روایت را از ابوذر در شأن نزول این آیه نقل می کند.[ تفسیر فخر رازی، ج 12، ص 26.]
طبری نیز در تفسیر خود روایات متعددی در ذیل این آیه و شأن نزول آن نقل می کند که اکثر آنها می گویند: درباره حضرت علی (علیه السلام) نازل شده است. [ تفسیر طبری، ج 6، ص 186]
مرحوم علامه امینی (ره) در کتاب الغدیر، نزول این آیه درباره حضرت علی علیه السلام  را با روایاتی از حدود بیست کتاب معتبر از کتاب های اهل سنت، با ذکر دقیق مدارک و منابع آن، نقل کرده است.[ الغدیر، ج 2، ص 52 و 53]
در این آیه، ولایت حضرت علی (علیه السلام) در ردیف ولایت خدا و پیامبر (صلی الله و علیه وآله) قرار داده شد.

آیه اكمال دین
«أَكْمَلْت لَكمْ دِینَكمْ وَأَتْمَمْت عَلَیْكمْ نِعْمَتِی وَرَضِیت لَكمْ الاْسْلاَمَ دِیناً» (مائده، 3) امروز، دین شما را برایتان كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم.
خطیب بغدادی با سند معتبر نقل كرده است كه این آیه بعد از معرفی امیرمؤمنان علیه السلام در غدیر خم، نازل شده است:روز غدیر خم، زمانی كه پیامبر دست علی بن ابی طالب را گرفت، سپس فرمود: آیا من سرپرست مومنان نیستم؟ گفتند: بله ای رسول خدا! فرمود: هركس كه من مولای او هستم پس علی مولای اوست. پس از آن، عمر بن خطاب گفت: تبریك تبریك بر تو ای فرزند ابی طالب؛ زیرا از این پس تو مولای من و مولای كل مسلمانان هستی، سپس این آیه نازل شد: امروز، دین شما را برایتان كامل كردم. (تاریخ بغداد ج8 ص284)
ابن كثیر نقل كرده است كه عمر خطاب به امیرمؤمنان علیه السلام گفت:أصبحت الیوم ولی كل مؤمن. (البدایة والنهایة ج 7 ص350.) تو از این پس، سرپرست تمام مؤمنان شدی.
آیه ابلاغ
«یَا أَیّهَا الرَّسول بَلِّغْ مَا انزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه وَاللَّه یَعْصِمكَ مِنَ النَّاسِ» (المائدة: 67) ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن؛ و اگر چنین نكنی، رسالت او را انجام نداده ای. خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، حفظ می كند.
ابن أبی حاتم در تفسیر خود از ابو سعید خدری نقل كرده است: این آیه درباره علی بن ابی طالب نازل شده است. (تفسیر ابن أبی حاتم، ج 4 ص1172)
آلوسی در تفسیر خود می نویسد: ابن مردویه از ابن مسعود نقل می كند كه ما در زمان رسول الله صلی الله علیه واله وسلم این آیه را این گونه می خواندیم: آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است كه «علی ولی مومنین است» را به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن، و اگر چنین نكنی، رسالت او را انجام نداده ای. (روح المعانی، ج6، ص193)
و سیوطی این روایت را این چنین نقل كرده است: بَلِّغْ مَا انزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ إنّ علیاً مَولَی المؤمنین وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَه (الدر المنثور ج2ص298 و فتح القدیر ج 2 ص60 والمنار: ج 6ص463) آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است كه «علی مولای مومنین است» را به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن، و اگر چنین نكنی، رسالت او را انجام نداده ای.
استدلال به آیه «إنما ولیکم الله...» بر ولایت
حال پس از آنکه نزول آیه مبارکه درباره خاتم بخشی علی علیه السلام از طریق شیعه و سنی اثبات شد اکنون به چگونگی استدلال این آیه شریف بر ولایت امیر المؤمنین علیه السلام می پردازیم بنابر اینکه می گوئیم مراد از "والذین آمنوا" علی علیه السلام است و مراد از "یؤتون الزکاة و هم راکعون" صدقه علی علیه السلام در رکوع باشد.
ابتدای سخن اینکه مراد از مؤمنین در عبارت "والذین آمنوا" عموم مردم مؤمن و گروه مسلمین نمی باشد زیرا در ابتدای آیه شریفه در کلمه "ولیکم" خطاب به همه مؤمنین است چرا که ضمیر "کم" عمومیتش به قدری است که خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام را هم شامل می شود ولی چون بلا فاصله می فرماید: "و رسوله" می فهمیم مراد از مؤمنین پیغمبر صلی الله علیه و آله نیستند و گرنه لازمه این مطلب آن است که پیغمبر صلی الله علیه و آله ولی بر خودشان باشند یعنی مثلا اطاعت امر خودشان بر خودشان واجب باشد و این مطلب از نظر عقل غلط است زیرا حاکم و محکوم باید دو چیز باشند ولی و مولی علیه باید از یکدیگر تباین داشته باشند تا یکی بر دیگری ولایت کند.
عبارت "الذین آمنوا"، گر چه به صورت جمع است؛ اما مقصود از آن یک فرد است و این کاربرد در محاورات عرفی صحیح است، چنانچه پادشاهان در فرامین خود می نویسند ما چنین گفتیم و چنان کردیم و به جهت تعظیم و بزرگداشت خود از افراد تعبیر به جمع می کنند .
همچنین در قرآن مجید این طرز استعمال زیاد است چنانکه می فرماید: «إِنَّا نَحْن  نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَه لَحَافِظونَ»[ الحجر/9] یعنی ما خودمان قرآن را نازل کردیم و ما خود حفظ کنندگان آن می باشیم، با آنکه قرآن کریم را فقط خداوند متعال نازل کرده است و حضرتش وحدت حقه حقیقیه دارد و همچنین حضرت سلیمان علی نبینا و علی آله و علیه السلام با آنکه خود به تنهایی زبان مرغان را می داند می فرماید: «علِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ»[نمل/16] ما زبان پرندگان را آموختیم و نیز شخصی که از دنیا رفت در فبر می گوید:« رَبِّ ارْجِعونِ»

گام 2 - اثابت امامت در قرآن

اثابت امامت در قرآن

امامت در کودکی؛سوره مریم، آیه 12
[سوره مريم: آيه 12]
يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا

«[گفتيم:] اى يحيى! كتاب [خدا] را محكم بگير، و او را در كودكى حكمت داديم»(بهرام پور)
1- أطيب البيان في تفسير القرآن
[سوره مريم (19): آيه 12]
يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا (12)
خطاب بيحيى پس از ولادتش در حال صباوت كه بگير كتاب را بتمام قوّة داديم او را نبوّت در حال صباوت سه نفر از انبياء در حال صباوت بمقام نبوّت نائل شدند سليمان در سنّ هفت سالگى يحيى در سن سه سالگى عيسى در گهواره در اوان ولادت و سه نفر از ائمه بمقام امامت نائل شدند حضرت جواد در سن هفت سالگى و حضرت هادى نه ساله و حضرت بقية اللَّه چهار ساله، زيرا مقام نبوّت و امامت افاضه حق است، بلكه انبياء و ائمه اطهار در همان عالم نورانيت افاضه جميع كمالات و علوم بآنها شده و از اين جهت در ارحام امّهات و در گهواره و حين ولادت تكلّم مي كردند و حلّ مشكلات مي فرمودند و اخبار در اين باب بسيار داريم حتى صدّيقه طاهره با اينكه نه نبىّ بود و نه امام داراى اين مقام بود 
2- البرهان في تفسير القرآن
قوله تعالى:
يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيًّا وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ- إلى قوله تعالى- وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا
[12- 15]
6855/ [1]- محمد بن العباس، قال: حدثنا علي بن سليمان الرازي، عن محمد بن خالد الطيالسي، عن سيف ابن عميرة، عن حكم بن أيمن، قال: سمعت أبا جعفر (عليه السلام): يقول: «و الله، لقد اوتي علي (عليه السلام) الحكم صبيا، كما اوتي يحيى بن زكريا الحكم صبيا».
6856/ [2]- العياشي: عن علي بن أسباط، قال: قدمت المدينة و أنا أريد مصر، فدخلت على أبي جعفر محمد بن علي الرضا (عليهما السلام)، و هو إذ ذاك خماسي، فجعلت أتأمله لأصفه لأصحابنا بمصر، فنظر إلي، و قال:
«يا علي، إن الله قد أخذ في الإمامة كما أخذ في النبوة، فقال سبحانه عن يوسف (عليه السلام):
1- تأويل الآيات 1: 303/ 6.
2- ... مجمع البيان 6: 781، تأويل الآيات 1: 303/ 7
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً «1»، و قال عن يحيى (عليه السلام): وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»
3- تفسير الصافي
يا يَحْيى‏ على تقدير القول خُذِ الْكِتابَ التّوراة بِقُوَّةٍ بجدّ و استظهار بالتوفيق وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا في الكافي عن الباقر عليه السلام مات زكريا فورثه ابنه يحيى الكتاب و الحكمة و هو صبيّ صغير ثم تلا هذه الآية و عن الجواد عليه السلام انّ اللّه احتج في الامامة بمثل ما احتج به في النبوة فقال وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا و في المجمع عن الرضا عليه السلام انّ الصبيان قالوا ليحيى (ع) اذهب بنا نلعب فقال ما للّعب خُلِقْنا قال اللّه تعالى وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا
4- مجمع البيان في تفسير القرآن
ثم قال سبحانه «يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ» هاهنا اختصار عجيب تقديره فوهبنا له يحيى و أعطيناه الفهم و العقل و قلنا له يا يحيى خذ الكتاب يعني التوراة بما قواك الله عليه و أيدك به و معناه و أنت قادر على أخذه قوي على العمل به و قيل معناه بجد و صحة عزيمة على القيام بما فيه «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» أي آتيناه النبوة في حال صباه و هو ابن ثلاث سنين عن ابن عباس و
روى العياشي بإسناده عن علي بن أسباط قال قدمت المدينة و أنا أريد مصر فدخلت على أبي جعفر محمد بن علي الرضا (ع) و هو إذ ذاك خماسي فجعلت أتأمله لأصفه لأصحابنا بمصر فنظر إلي فقال لي يا علي إن الله قد أخذ في الإمامة كما أخذ في النبوة قال وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً و قال «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» فقد يجوز أن يعطي الحكم ابن أربعين سنة و يجوز أن يعطاه الصبي
و قيل إن الحكم الفهم و هو أنه أعطي فهم الكتاب حتى حصل له عظيم الفائدة عن مجاهد و عن معمر قال: إن الصبيان قالوا ليحيى اذهب بنا لنلعب فقال ما للعب خلقنا فأنزل الله فيه «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» و روي ذلك عن أبي الحسن الرضا (ع)
5-ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن
يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ: در اينجا اختصارى عجيب است. يعنى: يحيى را به زكريا بخشيديم و او را صاحب عقل و خرد كرديم و به او دستور داديم كه تورات را با نيرويى كه به او عطا كرده‏ايم، برگيرد. برخى گفته‏اند: يعنى تورات را با تصميم به اينكه بدستور آن عمل كنى، برگير.
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا: ابن عباس گويد: يحيى در سه سالگى به پيامبرى رسيد. عياشى از على بن ساباط روايت كرده است كه گفت: در راه مصر بمدينه رفتم و بر امام جواد داخل شدم. در اينوقت، او پنجساله بود. در باره‏اش تأمل كردم كه در مصر اوصاف او را براى دوستانم شرح دهم. بمن نگاه كرد و فرمود: خداوند امامت را هم مثل نبوت قرار داده است. مى‏فرمايد: «همين كه يوسف به سن رشد رسيد و نيرو گرفت، به او حكمت و علم بخشيديم» (يوسف 22) و مى‏فرمايد: «يحيى را در كودكى حكمت بخشيديم» پس جايز است كه حكمت را- كه همان نبوت و امامت است- به مرد چهل ساله ببخشد يا بكودك خردسال. مجاهد گويد: مقصود از حكم، قوه فهم كتاب است تا از آن فايده بزرگ برگيرد. معمر گويد: كودكان به يحيى گفتند: بيا بازى كنيم. گفت: ما براى بازى خلق نشده‏ايم. از اينرو خداوند در باره‏اش نازل كرد:
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا از امام هشتم نيز اين مطلب نقل شده است
6- تفسير منهج الصادقين في إلزام المخالفي
ا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ‏
اى يحيى فراگير كتاب تورية را در اين كلام اختصار عجيب است و تقدير چنين است كه فوهبناك يحيى و اعطيناه الفهم و العقل و قلنا له يا يحيى خذ الكتاب يعنى پس بخشيديم ترا اى زكريا يحيى را و او را فهم و عقل داديم و گفتيم مر او را اى يحيى بگير تورية را بِقُوَّةٍ بقرينه كه تو را داديم بر اخذ آن و بر عمل كردن بآن يعنى بتابيد ما تو قادرى بر فرا گرفتن آن و توانا بر عمل بمضمون آن و گويند معنى آنست كه اخذ تورية كن بجهد
وجد تمام و بعزيمة صحيحه بر احكام آن قيام نماى وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ و داديم يحيى را حكمت كه آن فهم تورية بود و نفقه در احكام دين صَبِيًّا در حالتى كه كودك بود در سن سه سالگى از ابن عباس مرويست كه (معناه آتيناه النبوة فى حال صباه و هو ابن ثلث سنين) يعنى او را پيغمبرى داديم در حالت كودكى كه آن سه سالگى بود و قول اول از مجاهد و ابن معمر است عياشى باسناد خود از على بن اسباط روايت كرده كه او گفت من بمدينه آمدم و قصد مصر داشتم پس نزد ابى جعفر محمد بن على الرضا (ع) رفتم در سن پنج سالگى بود و در حسن اخلاق و سير و فهم و ذكاء او تأمل و تفكر مي كردم و تعجب مي نمودم و با خود ميگفتم كه چون بمصر روم او را نزد اصحاب خود تعريف كنم و عظم رتبه و مزيت فطانت و وفور علم و فضيلت او را در اين سن پنج سالگى اعلام ايشان نمايم آن حضرت بمن نگاه كرد و گفت
ان اللَّه اخذ فى الامامة كما اخذ فى النبوة
بدرستى كه حق سبحانه اخذ امامت مي كند بر همان طريق كه اخذ نبوت مي كند بعد از آن اين هر دو آيه را تلاوت                   
كرد كه وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا و فرمود
يجوز ان يعطى الحكم ابن اربعين سنة و يجوز ان يعطيه الصبى
جايز است كه حقتعالى اعطا كند حكمت را كه نبوتست بكسى كه چهل ساله باشد و جايز است كه آن را كرامت فرمايد بكسى كه كودك باشد ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ
7- تفسير نمونه
[سوره مريم (19): آيات 12 تا 15]
يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا (12
ترجمه:
12- اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير، و ما فرمان نبوت (و عقل كافى) در كودكى به او داديم.
…….
3- نبوت در خردسالى
درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد ولى مى ‏دانيم هميشه در انسانها افراد استثنايى وجود داشته ‏اند، چه مانعى دارد كه خداوند اين دوران را براى بعضى از بندگانش به خاطر مصالحى فشرده‏ تر كند و در سالهاى كمترى خلاصه نمايد، همانگونه كه براى سخن گفتن معمولا گذشتن يكى دو سال از تولد لازم است در حالى كه مى‏دانيم حضرت مسيح ع در همان روزهاى نخستين زبان به سخن گشود، آنهم سخنى بسيار پر محتوا كه طبق روال عادى در شان انسانهاى بزرگسال بود، چنان كه در تفسير آيات آينده به خواست خدا خواهد آمد.
 از اينجا روشن مى‏شود اشكالى كه پاره‏اى از افراد به بعضى از ائمه شيعه كرده‏اند كه چرا بعضى از آنها در سنين كم به مقام امامت رسيدند نادرست است.
در روايتى از يكى از ياران امام جواد محمد بن على النقى ع به نام على بن اسباط مى ‏خوانيم كه مى‏گويد به خدمت او رسيدم (در حالى كه سن امام كم بود) من درست به قامت او خيره شدم تا به ذهن خويش بسپارم و به هنگامى كه به مصر باز مى‏گردم كم و كيف مطلب را براى ياران نقل كنم، درست در همين هنگام كه در چنين فكرى بودم آن حضرت نشست (گويى تمام فكر مرا خوانده بود) رو به سوى من كرد و گفت: اى على بن اسباط! خداوند كارى را كه در مساله امامت كرده همانند كارى است كه در نبوت كرده است، گاه مى ‏فرمايد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا (ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت و عقل و درايت داديم) و گاه در باره انسانها مى‏فرمايد حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ... (هنگامى كه انسان به حد بلوغ كامل عقل به چهل سال رسيد ...) بنا بر اين همانگونه كه ممكن است خداوند حكمت را به انسانى در كودكى بدهد در قدرت او است كه آن را در چهل سال بدهد «1».
ضمنا اين آيه پاسخ دندان‏شكنى است براى خرده‏گيرانى كه مى‏گويند على ع نخستين كسى نبود كه از ميان مردان به پيامبر ص ايمان آورد، چرا كه در آن روز كودك ده ساله بود و ايمان كودك ده ساله پذيرفته نيست.
ذكر اين نكته نيز در اينجا بى ‏مناسبت نيست كه در حديثى از امام على بن موسى الرضا ع مى‏خوانيم كه جمعى از كودكان در زمان كودكى آن حضرت به سراغش آمدند و گفتند اذهب بنا نلعب:" بيا برويم و با هم بازى كنيم"! او در جواب فرمود: ما للعب خلقنا:" ما براى بازى كردن آفريده نشده ‏ايم" اينجا
(1) نور الثقلين جلد 3 آيه 325           
است كه خداوند در باره او فرمود وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا «1».
8- تفسير نور
[سوره مريم (19): آيات 12 تا 13]
يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا (12)
اى يحيى! كتاب (خدا) را با قدرت بگير و در كودكى به او حكمت (و نبوّت) داديم.
نكته‏ها:
«حكم» به معناى علم و فهم «1» و قدرت قضاوت «2» آمده است و در تفسير الميزان مى‏خوانيم: مراد از «حكم»، علم به معارف الهى و كنار رفتن پرده‏ ى غيب است.
سه نفر در كودكى به نبوّت رسيدند: سليمان، عيسى و يحيى عليهم السلام و سه نفر نيز در كودكى به امامت رسيدند: امام جواد و امام هادى و امام مهدى عليهم السلام «3» .
(1). لسان العرب.
(2). قاموس القرآن.
(3). تفسير أطيب البيان.
9- تفسير نور الثقلين
31- في أصول الكافي عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد بن عيسى عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن بريد الكناسي عن أبي جعفر عليه السلام في حديث طويل يقول فيه عليه السلام: مات زكريا فورثه ابنه يحيى الكتاب و الحكمة و هو صبي صغير، أما تسمع لقوله عز و جل: يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا فلما بلغ عيسى عليه السلام سبع سنين تكلم بالنبوة و الرسالة حين أوحى الله اليه، فكان عيسى الحجة على يحيى و على الناس أجمعين.
32- الحسين بن محمد عن معلى بن محمد عن على بن أسباط قال: رأيت أبا جعفر عليه السلام و قد خرج على فأجدت النظر اليه و جعلت انظر الى رأسه و رجليه لأصف قامته لأصحابنا بمصر، فبينا انا كذلك حتى قعد فقال: يا على ان الله احتج في الامامة بمثل ما احتج به في النبوة، فقال: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا و لما بلغ أشده و بلغ أربعين سنة» فقد يجوز أن يؤتى الحكمة و هو صبي، و يجوز أن يؤتى الحكمة و هو ابن أربعين سنة.
33- في مجمع البيان و عن معمر قال: ان الصبيان قالوا ليحيي: اذهب بنا نلعب، قال: ما للعب خلقنا فأنزل الله تعالى: «وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» و روى ذلك عن أبي الحسن الرضا عليه السلام.
           ….
35- في كتاب المناقب لابن شهر آشوب (ره) محمد بن اسحق بالإسناد جاء أبو سفيان الى على عليه السلام فقال: يا أبا الحسن جئتك في حاجة، قال: و فيم جئتني؟ قال:
تمشي معى الى ابن عمك محمد فنسأله أن يعقد لنا عقدا، و يكتب لنا كتابا، فقال: يا أبا سفيان لقد عقد لك رسول الله صلى الله عليه و آله عقدا لا يرجع عنه أبدا، و كانت فاطمة عليها السلام من وراء الستر، و الحسن يدرج بين يديها، و هو طفل من أبناء أربعة عشر شهرا، فقال لها: يا بنت محمد قولي لهذا الطفل يكلم لي جده فيسود بكلامه العرب و العجم، فأقبل الحسن عليه السلام الى أبي سفيان و ضرب احدى يديه على أنفه، و الاخرى على لحيته، ثم أنطقه الله عز و جل بأن قال: يا أبا سفيان قل: لا اله الا الله محمد رسول الله حتى أكون شفيعا فقال عليه السلام: الحمد لله الذي جعل من ذرية محمد المصطفى نظير يحيى بن زكريا «آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا».

آیات امامت در قرآن

در قرآن مجید آیات فراوانی هست که در بیان و اثبات امامت ائمه طاهرین می باشند. البته دلالت این آیات با توجه به احادیث بسیار زیاد (متواتر) است که از رسول گرامی اسلام در شأن نزول این آیات وارد شده است. احادیثی که مورد قبول شیعه و سنی است؛ ما در اینجا به چند آیه اشاره می کنیم:
۱٫ “وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِكلَمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ  قَالَ إِنىّ‏ِ جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا  قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتىِ  قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ”؛
به خاطر آوريد هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهدۀ اين آزمايش ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند).
۲٫ “وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيرْاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوةِ وَ إِيتَاءَ الزَّكَوةِ  وَ كاَنُواْ لَنَا عَابِدِينَ”؛
و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و تنها ما را عبادت مى كردند.
۳٫ “وَ جَعَلْنَا مِنهُمْ أَئمَّةً يهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبرُواْ  وَ كَانُواْ بِايَاتِنَا يُوقِنُونَ”؛
و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى‏كردند، چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.
۴٫ “یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک…”؛
ای پیامبر! آن چه را از سوی پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم) برسان، و اگر انجام ندهی، رسالت او را انجام نداده ای، و خداوند تو را از (خطرهای احتمالی) مردم نگاه می دارد، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمی کند”.
خداوند متعال پیامبرش را با شدّت هر چه تمام تر، امر فرمود که رسالت خود را ابلاغ نماید و طبق روایات، پیامبر اکرم (ص) به دنبال نزول این آیه، در جایی به نام غدیر خم، حضرت علی (ع) را با عبارت مشهور «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست.» به جانشینی خود برگزید.
۵٫ “انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلاة…”
ولی و سرپرست شما تنها خداست و پیامبر او، و آنها که ایمان آورده اند و نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند”.
بسیاری از مفسران و محدثان گفته اند که این آیه در شأن علی(علیه السلام) نازل شده است.
«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی(علیه السلام) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی(علیه السلام) اشاره کرد و گفت: آن مرد که در حال رکوع است»، در این هنگام این آیه نازل شد
هم چنین از دانشمندان اهل سنت واحدی، و زمخشری،این روایت را نقل کرده و تصریح کرده اند که آیۀ «انما ولیکم الله …» درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.
فخر رازی در تفسیر خود از عبدالله بن سلام نقل می کند، هنگامی که این آیه نازل شد، من به رسول خدا (ص) عرض کردم که با چشم خود دیدم که علی (ع) انگشترش را در حال رکوع به نیازمندی صدقه داد، به همین دلیل ما ولایت او را می پذیریم. وی هم چنین روایت دیگری نظیر همین روایت را از ابوذر در شأن نزول این آیه نقل می کند.
طبری نیز در تفسیر خود روایات متعددی در ذیل این آیه و شأن نزول آن نقل می کند که اکثر آنها می گویند: درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.
مرحوم علامه امینی (ره) در کتاب الغدیر، نزول این آیه درباره حضرت علی را با روایاتی از حدود بیست کتاب معتبر از کتاب های اهل سنت، با ذکر دقیق مدارک و منابع آن، نقل کرده است.
در این آیه، ولایت حضرت علی (ع) در ردیف ولایت خدا و پیامبر (ص) قرار داده شد.

۶٫ “یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم…”؛ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا (ص) و اولی الامر از خودتان را.
از سویی دانشمندان،گفته اند که آیه اولی الامر درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.
مثلا «حاکم حسکانی» حنفی نیشابوری (مفسر معروف اهل سنت) در ذیل این آیه پنج حدیث نقل کرده که در همه آنها عنوان «اولی الامر» بر علی (ع) تطبیق شده است.
ابوحیان اندلسی مغربی در میان اقوالی که درباره اولی الامر نقل کرده، از مقاتل و میمون و کلبی (سه نفر از مفسران) نقل می کند که منظور از آن ائمه، اهل بیت (ع) هستند.
ابوبکر بن مؤمن شیرازی، از علمای اهل سنت در رسالۀ «اعتقاد» از ابن عباس نقل می کند که آیه فوق درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.
از سویی دیگر در اين آيه شريفه با سبک و سياق واحد و عدم تکرار لفظ (اطيعوا)، اطاعت خدا و رسول و اولی الامر واجب شده است. از این جهت اولی الامر معصوم است، و گرنه دستور به اطاعت از آنها به نحو اطلاق معنا نداشت، همان طورکه خدا و پیامبرش معصوم هستند و هم چنین طبق آن چه در روایات آمده، معصومین منحصر در امامان شیعه اند.
۷٫ “انما انت منذر و لکل قوم هاد”؛تو تنها بیم دهنده ای و برای هر گروهی هدایت کننده ای است.
مفسرین شیعه و بعضی از مفسرین اهل سنت از جمله امام فخر رازی مفسر صاحب نام اهل سنت می گویند: انذار کننده پیامبر و هدایت کننده علی (ع) است؛ زیرا ابن عباس می گوید: پیامبر (ص) دست مبارکش را بر سینه خود گذاشت و فرمود «انا المنذر» (من بیم دهنده هستم)، و سپس اشاره به شانه علی (ع) کرد و فرمود: «و انت الهادی یا علی! بک یهتدی المهتدون من بعدی»  تو هدایت کننده ای ای علی! و به وسیله تو بعد از من هدایت شوندگان هدایت می شوند».
تفسیر الدر المنثور که از معروف ترین تفاسیر اهل سنت است، روایات متعددی در تفسیر این آیه از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که: «پیامبر اکرم (ص) در موقعی که این آیه نازل شد دست خود را به سینه مبارکشان گذاشتند و فرمودند: من بیم دهنده هستم و آن گاه به شانه حضرت علی (ع) اشاره کرده و فرمودند هادی تویی ای علی …».
روایات دیگری به همین مضمون را جمعی از دانشمندان معروف اهل سنت از جمله حاکم نیشابوری در «مستدرک»، ذهبی در «تلخیص»، فخر رازی و ابن کثیر در تفسیر خود و  ابن صباغ مالکی در «الفصول المهمة» و گنجی شافعی در «کفایة الطالب» و طبری در تفسیر خود، و ابن حیان اندلسی در «بحر المحیط» و نیشابوری در تفسیر خویش و حموینی در «فرائد السمطین» و گروه دیگری در کتاب های تفسیر خود آورده اند.
۸٫ “یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین” ای کسانی که ایمان آورده اید از (مخالفت فرمان خدا) بپرهیزید و با صادقان باشید.
فخر رازی در تفسیر کلمه «الصادقین» می گوید مراد از صادقین معصومین هستند، ولی می گوید: مراد از معصومان، جمیع امت اند.در حالی که هیچ عرب زبانی در هنگام نزول این آیه از کلمه «صادقین» مجموع امت را نمی فهمیده است پس چگونه می توان آن را حمل بر این معنا کرد؟
پس باید بپذیریم که در هر عصر و زمانی صادقی که هیچ اشتباه و خطایی در سخنان او نیست وجود دارد که ما باید پیرو آنها باشیم!
علاوه بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت از ابن عباس نقل کرده اند که آیه فوق درباره حضرت علی ابن ابی طالب (ع) است. علامه ثعلبی در تفسیر خود، گنجی در «کفایة الطالب»، علامه سبط الجوزی در «تذکره» از گروهی از علما چنین نقل می کند: «علمای سیره (تاریخ پیامبر) گفته اند معنای این آیه آن است که با علی (ع) و خاندانش بوده باشید، ابن عباس می افزاید: علی (ع) سید و سرور صادقان است.
در روایات متعددی که از طریق اهل بیت به ما رسیده است، بر این معنا تاکید شده است.
۹٫ “قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی”؛بگو: «براى آن [رسالت‏] از شما هيچ مزدى طلب نمى‏كنم، مگر دوستى در حق نزديكان».
علاوه بر این آیات، آیات دیگری، بازگو کننده فضیلتی از فضیلت های حضرت علی (ع) و برتری آن حضرت بر سایر صحابه و یاران و نزدیکان پیامبر اکرم (ص) است. حال با استناد به حکم عقل که تقدیم “مرجوح” بر “ارجح” را قبیح می شمارد، می توان نتیجه گرفت که امامت و جانشینی پیامبر اکرم (ص) حق حضرت علی (ع) است.
این مقام گاهی با مقام نبوت و رسالت، جمع شده است؛ مثل امامت حضرت ابراهیم (ع) و پیامبر گرامی اسلام (ص) و گاهی جدای از مقام نبوت و رسالت بوده است؛ مثل امامت ائمۀ معصومین (ع).
این آیات نشانگر این است که امام باید از جانب خدا منصوب شود؛ زیرا در همۀ این آیات جعل امامت به خدا نسبت داده شده و نیز خداوند، در آیۀ ابتلا،‌ امامت را عهد و پیمان الاهی شمرده ‌است؛ از این رو باید متصدی آن را خدا، که طرف عهد و پیمان است، تعیین کند نه مردم. هم چنین طبق این آیات، امام باید معصوم، ‌کامل ترین و فاضل ترین مردم باشد. روشن است که هیچ کس جز خدا نمی تواند از وجود این صفات و کمالا‌ت نفسانی آگاه شود. بنابراین، امام باید از جانب خدا نصب شود. فلسفۀ انتصاب امامان نور از ناحیۀ خدا،‌ هدایت و رهبری جامعۀ بشری است.

نکاتی پیرامون امامت در قرآن
«... إنی جاعلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً...»بقره-124) امام يعنى مقتدا و پيشوايى كه مردم به او اقتداء نموده، در گفتار و كردارش پيرويش كنند، و به همين جهت عده ‏اى از مفسرين گفته ‏اند: مراد به امامت همان نبوت است، چون نبى نيز كسى است كه امتش در دين خود به وى اقتداء ميكنند، هم چنان كه خداى تعالى فرموده:
«ما أرسلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»‏، ما هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر براى اين كه باذن او پيروى شود) 1، و لكن اين تفسير در نهايت درجه سقوط است.
اول اينكه كلمه: (اماما) مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه (جاعلك) است و اسم فاعل اگر بمعناى گذشته باشد عمل نميكند و مفعول نمى‏گيرد، وقتى عمل ميكند كه يا بمعناى حال باشد و يا آينده و بنا بر اين قاعده، جمله‏ (إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً) وعده ‏اى است بابراهيم (علیه السلام) كه در آينده او را امام ميكند و خود اين جمله و وعده از راه وحى بابراهيم (ع) ابلاغ شده، پس معلوم مى‏شود قبل از آنكه اين وعده باو برسد، پيغمبر بوده كه اين وحى باو شده، پس بطور قطع امامتى كه بعدها باو ميدهند، غير نبوتى است كه در آن حال داشته، (اين جواب را بعضى ديگر از مفسرين نيز گفته ‏اند).
بيان اينكه امامت ابراهيم(علیه السلام) غير نبوت او بوده‏
 كه قصه امامت ابراهيم در اواخر عمر او و بعد از بشارت باسحاق و اسماعيل بوده، ملائكه وقتى اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك كنند، در سر راه خود سرى بابراهيم (ع) زده ‏اند و ابراهيم در آن موقع پيغمبرى بود مرسل، پس معلوم ميشود قبل از امامت داراى نبوت بوده، در نتيجه پس امامتش غير نبوتش بوده است.
فسير و تفاسير ديگر نظير آن، اينست كه الفاظى كه در قرآن شريف هست در انظار مردم مبتذل و بى ارج شده، چون در اثر مرور زمان زياد بر زبانها جارى شده، خيال كرده‏اند كه معناى همه را ميدانند، و همين خيال باعث شده بر سر آنها ايستادگى و دقت نكنند.
يكى از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتيم مفسرين آن را همه جا و بطور مطلق بمعناى نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كرده ‏اند، در حالى كه چنين نيست و اشكالش را فهميدى.
مفسرين آن را بمعناى خلافت و يا وصايت و يا رياست در امور دين و دنيا گرفته ‏اند- و هيچ يك از اينها نبوده- براى اينكه معناى نبوت اينست كه شخصى از جانب خدا اخبارى را تحمل كند و بگيرد، و معناى رسالت هم اينست كه بار تبليغ آن گرفته‏ ها را تحمل كند.
و تقدم و مطاع بودن نميتواند معناى امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باين معنا است كه اوامر و نظريه‏ هاى او را اطاعت كنند، و اين از لوازم نبوت و رسالت است.
و همچنين وصايت معنايى نظير نيابت دارد و نيابت چه تناسبى با امامت‏ ميتواند داشته باشد؟ و اما رياست در امور دين و دنيا آن نيز همان معناى مطاع بودن را دارد، چون رياست بمعناى اينست كه شخصى در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد.
اين معانى با معناى امامت تطبيق نميكند، چون امامت باين معنا است كه شخص طورى باشد كه ديگران از او اقتداء و متابعت كنند، يعنى گفتار و كردار خود را مطابق گفتار و كردار او بياورند و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه به پيغمبرى كه واجب الاطاعه و رئيس است، بگويند: (انى جاعلك للناس نبيا، من مى‏ خواهم تو را پيغمبر كنم و يا مطاع مردم سازم، تا آنچه را كه با نبوت خود ابلاغ مى‏كنى اطاعت كنند، و يا مى‏خواهم تو را رئيس مردم كنم، تا در امر دين امر و نهى كنى، و يا مى‏خواهم تو را وصى يا خليفه در زمين كنم، تا در ميان مردم در مرافعاتشان بحكم خدا حكم كنى؟.
پس امامت بمعناى هيچ يك از اين كلمات نيست، و چنان هم نيست كه همه آن كلمات براى خود معنايى داشته باشند، ولى خصوص لفظ امامت معنايى نداشته و صرفا عنايتى لفظى و تفننى در عبارت باشد، چون صحيح نيست به پيغمبرى كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود:
از آنكه سالها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و يا هر عبارت ديگرى كه اين معنا را برساند، هر چند كه عنايت لفظى در كار باشد براى اينكه محذورى كه گفتيم با اين حرف‏ها برطرف نمى‏شود، و عنايت لفظى اشكال را رفع نميكند و مواهب الهى صرف يك مشت مفاهيم لفظى نيست، بلكه هر يك از اين عناوين عنوان يكى از حقايق و معارف حقيقى است و لفظ امامت از اين قاعده كلى مستثنى نيست، آن نيز يك معناى حقيقى دارد، غير حقايق ديگرى كه الفاظ ديگر از آن حكايت مى‏كند.
حقیقتی که در تحت عنوان" امامت" است؛ در قرآن" امامت" و" هدايت" با هم آورده شده ‏اند
حال ببینیم آن حقيقت كه در تحت عنوان امامت است چيست؟
نخست بايد دانست كه قرآن كريم هر جا نامى از امامت مى‏برد، دنبالش متعرض هدايت ميشود، تعرضى كه گويى ميخواهد كلمه نامبرده را تفسير كند، از آن جمله در ضمن داستانهاى ابراهيم مى‏فرمايد: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً، وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ، وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا، ما بابراهيم، اسحاق را داديم، و علاوه بر او يعقوب هم داديم، و همه را صالح قرار داديم، و مقرر كرديم كه امامانى باشند بامر ما هدايت كنند). 2 و نيز مى‏فرمايد: (وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا، وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ‏، و ما از ايشان امامانى قرار داديم كه بامر ما هدايت مى‏كردند، و اين مقام را بدان جهت يافتند كه صبر مى‏كردند، و بآيات ما يقين ميداشتند). 3
آيه بر مى‏آيد وصفى كه از امامت كرده، وصف تعريف است و ميخواهد آن را بمقام هدايت معرفى كند از سوى ديگر همه جا اين هدايت را مقيد بامر كرده، و با اين قيد فهمانده كه امامت بمعناى مطلق هدايت نيست، بلكه بمعناى هدايتى است كه با امر خدا صورت مى‏گيرد و اين امر هم همانست كه در يك جا در باره‏اش فرموده: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ، فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ، امر او وقتى اراده چيزى كند تنها همين است كه بان چيز بگويد بباش، و او هست شود، پس منزه است خدايى كه ملكوت هر چيز بدست او است)، 4 و نيز فرموده: (وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ: امر ما جز يكى نيست آنهم چون چشم بر هم زدن). 5
امر الهى كه آيه اول آن را ملكوت نيز خوانده، وجه ديگرى از خلقت است كه امامان با آن امر با خداى سبحان مواجه ميشوند، خلقتى است طاهر و مطهر از قيود زمان و مكان، و خالى از تغيير و تبديل و امر همان چيزيست كه مراد بكلمه (كن) آنست و آن غير از وجود عينى اشياء چيز ديگرى نيست، و امر در مقابل خلق يكى از دو وجه هر چيز است، خلق آن وجه هر چيز است كه محكوم به تغير و تدريج و انطباق بر قوانين حركت و زمان است، ولى امر در همان چيز، محكوم باين احكام نيست، اين بود اجمالى از معناى امر، تا انشاء اللَّه تفصيلش در آينده بيايد.
تفاوت ميان‏ هدايت امام و ساير هدايت ‏ها
آنكه امام هدايت كننده‏اى است كه با امرى ملكوتى كه در اختيار دارد هدايت مى‏كند، پس امامت از نظر باطن يك نحوه ولايتى است كه امام در اعمال مردم دارد، و هدايتش چون هدايت انبياء و رسولان و مؤمنين صرف راهنمايى از طريق نصيحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نيست، بلكه هدايت امام دست خلق گرفتن و براه حق رساندن است.
هدايت امام را هدايت بامر خدا، يعنى ايجاد هدايت دانسته، در باره هدايت انبياء و رسل و مؤمنين و اينكه هدايت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، مى‏فرمايد: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ، إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ، فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ، هيچ رسولى نفرستاديم مگر بزبان قومش تا برايشان بيان كند و سپس خداوند هر كه را بخواهد هدايت، و هر كه را بخواهد گمراه كند.) 6
و در باره راهنمايى مؤمن آل فرعون فرموده! (وَ قالَ الَّذِي آمَنَ: يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ، و آن كس كه ايمان آورده بود بگفت: اى قوم! مرا پيروى كنيد تا شما را براه رشد رهنمون شوم) 7
و نيز در باره وظيفه عموم مؤمنين فرموده:  (فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ‏؟ چرا از هر فرقه طائفه‏اى كوچ نمى‏كنند، تا در غربت تفقه در دين كنند، و در نتيجه وقتى بسوى قوم خود بر مى‏گردند ايشان را بيم دهند، باشد كه قومش بر حذر شوند) 8 كه بزودى اين تفاوت كه گفتيم ميان دو هدايت هست، با بيان بيشتر و روشن‏ترى روشن مى‏گردد پس ديگر كسى نگويد چرا امر در آيه 73 انبياء و 23 سجده را بمعناى ارائه طريق نگيريم براى اينكه ابراهيم(علیه السلام)در همه عمر اين هدايت را داشت.
صبر و يقين، براى موهبت امامت معرفى شده است‏
مطلب ديگرى كه بايد تذكر داد اين است كه خداى تعالى براى موهبت امامت سببى معرفى كرده، و آن عبارتست از صبر و يقين و فرموده: (لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ) الخ، كه بحكم اين جمله، ملاك در رسيدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود كه در اين آيه، صبر مطلق آمده، و در نتيجه مى‏رساند كه شايستگان مقام امامت در برابر تمامى صحنه ‏هايى كه براى آزمايششان پيش مى‏آيد، تا مقام عبوديت و پايه بندگيشان روشن شود، صبر مى‏كنند، در حالى كه قبل از آن پيشامدها داراى يقين هم هستند.
نيم اين يقين چه يقينى است؟
و چون سراغ آن را از قرآن مى‏گيريم، مى‏بينيم در باره همين ابراهيمى كه در آخر بمقام امامتش رسانيده، مى‏فرمايد: (وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ‏، و ما اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم، تا چنين و چنان شود، و نيز از موقنان گردد) 9
و اين آيه بطورى كه ملاحظه مى‏فرمائيد، بظاهرش مى‏فهماند كه نشان دادن ملكوت بابراهيم مقدمه بوده براى اينكه نعمت يقين را بر او افاضه فرمايد، پس معلوم ميشود يقين هيچ وقت از مشاهده ملكوت جدا نيست، هم چنان كه از ظاهر آيه (كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ‏، نه، اگر شما به علم يقين ميدانستيد حتما دوزخ را ميديديد) 10
و آيات: (كَلَّا بَلْ رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ، كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ‏- تا آنجا كه مى‏فرمايد كَلَّا إِنَّ كِتابَ الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ، وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ كِتابٌ مَرْقُومٌ، يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ‏، نه، اينها همه بهانه است علت واقعى كفرشان اين است كه اعمال زشتشان بر دلهاشان چيره گشت، نه، ايشان امروز از پروردگار خود در پس پرده‏اند،- تا آنجا كه مى‏فرمايد: نه، بدرستى كه كتاب ابرار در عليين است، و تو نمى‏دانى عليين چيست؟ كتابى است نوشته شده، كه تنها مقربين آن را مى‏بينند). 11
اين معنا استفاده مى‏شود، چون اين آيات دلالت دارد بر اينكه مقربين كسانى هستند كه از پروردگار خود در حجاب نيستند، يعنى در دل، پرده‏اى مانع از ديدن پروردگارشان ندارند، و اين پرده عبارتست از معصيت و جهل، و شك، و دلواپسى، بلكه آنان اهل‏ يقين بخدا هستند، و كسانى هستند كه عليين را ميبينند، هم چنان كه دوزخ را مى‏بينند.
اينكه امام بايد انسانى داراى يقين باشد، انسانى كه عالم ملكوت برايش مكشوف باشد، و با كلماتى از خداى سبحان برايش محقق گشته باشد، در سابق هم گذشت كه گفتيم: ملكوت عبارتست از همان امر، و امر عبارتست از ناحيه باطن اين عالم.
باطن دلها و اعمال و حقيقت آن بر امام مكشوف است‏
با در نظرگرفتن اين حقيقت، بخوبى مى‏ فهميم كه جمله: (يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) دلالتى روشن دارد بر اينكه آنچه كه امر هدايت متعلق بدان مى‏شود، عبارتست از دلها، و اعمالى كه بفرمان دلها از اعضاء سر مى‏زند، پس امام كسى است كه باطن دلها و اعمال و حقيقت آن پيش رويش حاضر است، و از او غايب نيست، و معلوم است كه دلها و اعمال نيز مانند ساير موجودات داراى دو ناحيه است، ظاهر و باطن، و چون گفتيم باطن دلها و اعمال براى امام حاضر است، لا جرم امام بتمامى اعمال بندگان چه خيرش و چه شرش آگاه است، گويى هر كس هر چه ميكند در پيش روى امام ميكند.
هيمن و مشرف بر هر دو سبيل، يعنى سبيل سعادت و سبيل شقاوت است، كه خداى تعالى در اين باره مى‏فرمايد: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ‏، روزى كه هر دسته مردم را با امامشان مى‏خوانيم)، 12 كه بزودى در تفسيرش خواهد آمد، كه منظور از اين امام، امام حق است، نه نامه اعمال، كه بعضى ‏ها از ظاهر آن پنداشته ‏اند.
آيه امام كسى است كه در روزى كه باطن‏ها ظاهر مى‏شود، مردم را بطرف خدا سوق مى‏دهد، هم چنان كه در ظاهر و باطن دنيا نيز مردم را بسوى خدا سوق مى‏داد، و آيه شريفه علاوه بر اين نكته اين را نيز مى‏فهماند: كه پست امامت پستى نيست كه دوره ‏اى از دوره ‏هاى بشرى و عصرى از آن اعصار از آن خالى باشد بلكه در تمام ادوار و اعصار بايد وجود داشته باشد، مگر اينكه نسل بشر بكلى از روى زمين برچيده شود، خواهى پرسيد: اين نكته از كجاى آيه استفاده مى‏شود؟ مى‏گوئيم: از كلمه (كل اناس) كه انشاء اللَّه در تفسير خود اين آيه بيانش خواهد آمد، كه اين جمله مى‏فهماند در هر دوره و هر جا كه انسانهايى باشند، امامى نيز هست كه شاهد بر اعمال ايشانست.
امام بايد ذاتا سعيد و پاك و معصوم باشد
چنين مقامى يعنى مقام امامت با اين شرافت و عظمتى كه دارد، هرگز در كسى يافت نمى‏شود، مگر آنكه ذاتا سعيد و پاك باشد، كه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ؟ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏؟ آيا كسى كه بسوى حق هدايت ميكند، سزاوارتر است به اينكه مردم پيرويش كنند؟ و يا آن كس كه خود محتاج بهدايت ديگرانست، تا هدايتش نكنند راه را پيدا نميكند؟) 13
توضيح اينكه در اين آيه ميانه هادى بسوى حق، و بين كسى كه تا ديگران هدايتش نكنند راه را پيدا نميكند، مقابله انداخته، و اين مقابله اقتضاء دارد كه هادى بسوى حق كسى باشد كه چون دومى محتاج به هدايت ديگران نباشد، بلكه خودش راه را پيدا كند، و نيز اين مقابله اقتضاء ميكند، كه دومى نيز مشخصات اولى را نداشته باشد، يعنى هادى بسوى حق نباشد.
از اين دو استفاده دو نتيجه عايد مى‏شود:
ام بايد معصوم از هر ضلالت و گناهى باشد، و گر نه مهتدى بنفس نخواهد بود، بلكه محتاج بهدايت غير خواهد بود، و آيه شريفه از مشخصات امام اين را بيان كرد: كه او محتاج بهدايت احدى نيست، پس امام معصوم است، هم چنان كه در سابق نيز اين نكته را گفتيم.
جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا، وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ، وَ إِقامَ الصَّلاةِ، وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ، وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ‏، ايشان را امامان كرديم، كه به امر ما هدايت كنند، و بايشان وحى كرديم فعل خيرات و اقامه نماز و دادن زكات را، و ايشان همواره پرستندگان مايند). 14
نيز بر اين معنا دلالت دارد، چون مى‏فهماند عمل امام هر چه باشد خيراتى است كه خودش بسوى آنها هدايت شده، نه بهدايت ديگران، بلكه بهدايت خود، و بتأييد الهى، و تسديد ربانى، چون در آيه نمى‏فرمايد:
«و اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات»، ما بايشان وحى كرديم كه خيرات را انجام دهيد)، بلكه فرموده:
(فِعْلَ الْخَيْراتِ) را بايشان وحى كرديم و ميانه اين دو تعبير فرقى است روشن، زيرا در اولى مى‏فهماند كه امامان آنچه ميكنند خيرات است، و موجى باطنى و تاييد آسمانى است، و اما در وحى اين دلالت نيست، يعنى نمى‏فهماند كه اين خيرات از امامان تحقق هم يافته، تنها ميفرمايد: ما بايشان گفته‏ ايم كار خوب كنند، و اما كار خوب ميكنند يا نميكنند نسبت به آن ساكت است و در تعبير دومى فرقى ميانه امام و مردم عادى نيست چون خدا بهمه بندگانش دستور داده كه كار خوب كنند- البته بعضى ميكنند و بعضى نمى‏كنند، ولى تعبير اولى ميرساند كه اين دستور را انجام هم داده ‏اند، و جز خيرات چيزى از ايشان سر نميزند.
س نتيجه اول نيز بدست مى‏آيد، و آن اينست كه هر كس معصوم نباشد، او امام و هادى بسوى حق نخواهد بود.
با این بیان روشن گرديد كه مراد بكلمه (ظالمين) در آيه مورد بحث (كه ابراهيم درخواست‏ كرد امامت را بذريه من نيز بده، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: اين عهد من بظالمين نمى‏رسد) مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود، هر چند آن كسى كه يك ظلم و آنهم ظلمى بسيار كوچك مرتكب شده باشد، حال چه اينكه آن ظلم شرك باشد، و چه معصيت، چه اينكه در همه عمرش باشد، و چه اينكه در ابتداء باشد، و بعد توبه كرده و صالح شده باشد، هيچيك از اين افراد نمى‏توانند امام باشند، پس امام تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترين ظلمى را مرتكب نشده باشد.
نيست به يك سرگذشت اشاره كنم، و آن اين است كه شخصى از يكى از اساتيد ما پرسيد: به چه بيانى اين آيه دلالت بر عصمت امام دارد؟ او در جواب فرمود: مردم بحكم عقل از يكى از چهار قسم بيرون نيستند، و قسم پنجمى هم براى اين تقسيم نيست، يا در تمامى عمر ظالمند، و يا در تمامى عمر ظالم نيستند، يا در اول عمر ظالم و در آخر توبه ‏كارند، و يا بعكس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهيم (علیه السلام) شانش، اجل از اين است كه از خداى تعالى درخواست كند كه مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذريه‏اش بدهد، پس بطور قطع دعاى ابراهيم شامل حال اين دو دسته نيست.
دوم و سوم، يعنى آن كسى كه در تمامى عمرش ظلم نميكند، و آن كسى كه اگر در اول عمر ظلم كرده، در آخر توبه كرده است، از اين دو قسم، قسم دوم را خدا نفى كرده، باقى مى‏ماند يك قسم و آن كسى است كه در تمامى عمرش هيچ ظلمى مرتكب نشده، پس از چهار قسم بالا دو قسمش را ابراهيم از خدا نخواست، و از دو قسمى كه خواست يك قسمش مستجاب شد، و آن كسى است كه در تمامى عمر معصوم باشد.
نکاتی که در باره امام و امامت از آيات قرآن استفاده مى ‏شود
از بيانى كه‏ گذشت چند مطلب روشن گرديد:
- امامت مقامى است كه بايد از طرف خداى تعالى معين و جعل شود.
- امام بايد بعصمت الهى معصوم بوده باشد.
- زمين مادامى كه موجودى بنام انسان بر روى آن هست، ممكن نيست از وجود امام خالى باشد.
- امام بايد مؤيد از طرف پروردگار باشد.
- اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشيده نيست، و امام بدانچه كه مردم ميكنند آگاه است.
- امام بايد بتمامى ما يحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش و دنيايشان، و چه در امر معاد و دينشان.
- اينكه محال است با وجود امام كسى پيدا شود كه از نظر فضائل نفسانى ما فوق امام باشد.
و اين هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است، كه از آيه مورد بحث در صورتى كه منضم با آيات ديگر شود استفاده مى‏شود (و خدا راهنما است).
امامت مستلزم اهتداء به حق است نه بالعكس‏
خواهی گفت: اگر هدايت امام بامر خدا باشد، يعنى هدايتش بسوى حق باشد، كه آن هم ملازم با اهتداء ذاتى او است، هم چنان كه از آيه: (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ) الخ، استفاده گرديد، بايد همه انبياء امام هم باشند، براى اينكه نبوت هيچ پيغمبرى جز با اهتداء از جانب خداى تعالى، و بدون اينكه از كسى بگيرد و يا بياموزد، تمام نمى‏شود، و وقتى بنا شد موهبت نبوت مستلزم داشتن موهبت امامت باشد، دوباره اشكال، عود مى‏كند و بخودتان برمى‏گردد كه با آنكه ابراهيم سالها بود كه داراى مقام نبوت بود، و بحكم گفتار شما امامت را هم داشت، ديگر چه معنا دارد به او بگوئيد حالا كه خوب از امتحان در آمدى، تو را امام ميكنيم.
در پاسخ می گوئيم: آنچه از بيان سابق بدست آمد، بيانى كه از آيه استفاده كرديم، تنها اين بود كه هدايت بحق كه همان امامت است، مستلزم اهتداء بحق است، و اما عكس آن را كه هر كس داراى اهتداء بحق است بايد بتواند ديگران را هم بحق هدايت كند، و خلاصه بايد امام باشد، هنوز بيان نكرديم.
در آيه شريفه‏: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ، كُلًّا هَدَيْنا، وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ، وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ، وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ، وَ يُوسُفَ، وَ مُوسى‏، وَ هارُونَ، وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* وَ زَكَرِيَّا، وَ يَحْيى‏، وَ عِيسى‏، وَ إِلْياسَ، كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ، وَ إِسْماعِيلَ، وَ الْيَسَعَ، وَ يُونُسَ، وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ، وَ مِنْ آبائِهِمْ، وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ، وَ إِخْوانِهِمْ، وَ اجْتَبَيْناهُمْ، وَ هَدَيْناهُمْ، إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ* ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ، وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ* أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ، فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ، فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ* أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ، فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ) 15 هم اين ملازمه نيامده، بلكه تنها اهتداء بحق آمده، بدون اينكه هدايت غير بحق را هم آورده باشد.
اينك براى اطمينان خاطر خواننده عزيز، ترجمه آيات را مى‏آوريم تا خود بدقت در آن تدبر كند: (ما اسحاق و يعقوب را به ابراهيم داديم، و همه ايشان را هدايت كرديم، نوح را هم قبلا هدايت كرده بوديم، و همچنين از ذريه او، داود و سليمان و ايوب، و يوسف و موسى، و هارون را، و ما اين‏ چنين نيكوكاران را پاداش ميدهيم* و نيز زكريا، و يحيى، و عيسى، و الياس، را كه همه از صالحان بودند، و نيز اسماعيل و يسع، و يونس، و لوط، را كه هر يك را بر عالمين برترى داديم* و نيز از پدران ايشان، و ذرياتشان، و برادرانشان، كه علاوه بر هدايت و برترى، اجتباء هم داديم و هدايت بسوى صراط مستقيم ارزانى داشتيم، اين هدايت، هدايت خداست، كه هر كس از بندگان خود را بخواهد با آن هدايت مى‏كند، و اگر بندگانش شرك بورزند، اجر كارهايى كه مى‏كنند حبط خواهد شد* و اينها همانهايند كه كتاب و حكم و نبوتشان داديم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدايت كفر بورزند مردمى ديگر را موكل بر آن كرده‏ايم، كه هرگز بان كفر نمى‏ورزند* و آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، پس بهدايتشان اقتداء كن).
ملاحظه مى‏كنيد، در اين آيات براى جمع كثيرى از انبياء، اهتداء بحق را اثبات كرده، ولى هدايت ديگران را بحق، اثبات نكرده، و در آن سكوت كرده است.
از سیاق این آيات بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد بر مى‏آيد: كه هدايت انبياء (علیهم السلام) چيزيست كه وضع آن تغيير و تخلف نمى‏پذيرد و اين هدايت بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم، هم چنان در امتش هست، و از ميانه امتش برداشته نمى‏شود، بلكه در ميانه امت او آنان كه از ذريه ابراهيم (علیه السلام) هستند، همواره اين هدايت را در اختيار دارند، چون از آيه شريفه: (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ، وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ، لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ‏، و چون ابراهيم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مى‏پرستيد بيزارم، تنها آن كس را مى‏پرستم كه مرا بيافريد، و بزودى هدايت مى‏كند، و خداوند آن هدايت را كلمه‏اى باقى در عقب ابراهيم قرار داد، باشد كه بسوى خدا باز گردند). 16، بر ميايد كه ابراهيم دو مطلب را اعلام كرد، يكى بيزاريش را از بت‏پرستى در آن حال، و يكى داشتن آن هدايت را در آينده.
هدايت به امر خداست، و هدايت حق است، نه هدايت بمعناى راهنمايى، كه سر و كارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهيم (علیه السلام) در آن ساعت كه اين سخن را مى‏گفت هدايت بمعناى راهنمايى را دارا بود، چون داشت از بت‏پرستى بيزارى مى‏جست، و يكتاپرستى خود را اعلام مى‏كرد، پس آن هدايتى كه خدا خبر داد بزودى بوى مى‏دهد، هدايتى ديگر است.
و خدا هم خبرداد كه هدايت باين معنا را كلمه‏ اى باقى در دودمان او قرار مى‏دهد. و اين مورد يكى از مواردى است كه قرآن كريم لفظ كلمه را بر يك حقيقت خارجى اطلاق كرده، نه بر سخن، هم چنان كه آيه: (وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏ وَ كانُوا أَحَقَّ بِها، كلمه تقوى را لازم لا ينفك آنان كرد، و ايشان از سايرين سزاوارتر بدان بودند) 17، مورد دوم اين اطلاق است.
اين معنا روشن گرديد، كه امامت بعد از ابراهيم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدايا در ذريه ‏ام نيز بگذار، فرمود، عهد من به ستمكاران نمى‏رسد) هم اشاره‏اى بدين معنا دارد، چون ابراهيم از خدا خواست تا امامت را در بعضى از ذريه اش قرار دهد، نه در همه، و جوابش داده شد كه در همين بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمى‏رسد، و پر واضح است كه همه فرزندان ابراهيم و نسل وى ستمگر نبوده ‏اند، تا نرسيدن عهد به ستمگران معنايش اين باشد كه هيچ يك از فرزندان ابراهيم عهد امامت را نائل نشوند، پس اين پاسخى كه خداوند به درخواست او داد، در حقيقت اجابت او بوده، اما با بيان اينكه امامت عهدى است، و عهد خداى تعالى به ستمگران نمى‏رسد.
«لا ینال عهْدِي الظَّالِمِينَ...»، در اين تعبير اشاره ‏اى است به اينكه ستمگران در نهايت درجه دورى از ساحت عهد الهى هستند، پس اين جمله استعاره ‏اى است بكنايه.

امامت در قرآن و سنت
با توجه دلائل متقن، راه تعیین امام منحصر در «نص» است. به این ترتیب، امام را خدا تعیین نموده و پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ معرفی كرده است. البته پس از اثبات نخستین امام، امامان دیگر، هم با معرفی پیامبر تعیین می‎شوند، و هم با معرفی امام پیشین. اكنون باید ببینیم نصوص امامت كدامند؟
این نصوص دو دسته‎اند:
1. نصوص قرآنی و آیات امامت
2. نصوص روایی و احادیث امامت
ـ نصوص امامت در قرآن
آیه ولایت
«إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاهَ وَ هُمْ راكِعُونَ».
ولی شما فقط خدا و رسول خدا و كسانی‎اند كه ایمان آوردند و اقامه نماز كردند و در حال ركوع زكات دادند.
تفسیر آیه
1. كلمه «اِنَّمَا» بر تخصیص دلالت می‎كند. یعنی ولایت بر مسلمانان مخصوص خدا، و پیامبر خدا و مؤمنانی است كه در آیه توصیف شده‎اند. زمخشری در این زمینه نگاشته است:
«وَ مَعْنَی اِنَّمَا وُجُوبُ اِخْتِصَاصِهِمْ بِالْمَولَاهِ».
معنای «انما» این است كه موالات مخصوص آنها (كسانی كه در آیه ذكر شده‎اند) می‎باشد.
2. در مورد این كه مقصود از ولایت چیست، دو دیدگاه وجود دارد. علمای اهل سنت آن را به معنای محبت و نصرت، و علمای شیعه آن را به معنای زعامت و رهبری دانسته‎اند.
3. دلیل قول شیعه این است كه اولاً: ولایت به معنای محبت و نصرت به پیامبر و عده‎ای از مؤمنین اختصاص ندارد، بلكه امری عمومی است. یعنی همه مؤمنین باید دوستدار و یاور یكدیگر باشند، چنان‎كه قرآن كریم می‎فرماید:
«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ»
ثانیاً: روایات بسیاری از طریق شیعه و اهل سنت وارد شده كه آیه در شأن علی ـ علیه السلام ـ نازل شده است، آن‎گاه كه فقیری وارد مسجد شد واز مردم كمك خواست، و كسی به او كمك نكرد، علی ـ علیه السلام ـ كه در حال ركوع بود، با دست خود به او اشاره كرد و انگشتر خویش را به او داد، سپس آیه یاد شده، بر پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نازل شد.
4. دلیل قول اهل سنت این است كه این آیه بین آیاتی واقع شده است كه مسلمانان را از ولایت اهل كتاب نهی كرده است. بنابراین، سیاق آیات قرینه است بر این كه مقصود از ولایت در آیه مورد بحث نیز محبت و نصرت می‎باشد.
لیكن این استدلال صحیح نیست، زیرا قرینه سیاق دلیل ظنّی است نه قطعی، و دلیل ظنی در جایی قابل استناد است كه دلیلی بر خلاف آن نباشد. در این‎جا نیز و آن چه در اثبات قول نخست گفته شد، با قرینه سیاق مخالف است، بنابراین، در این صورت نمی‎توان به آن استناد كرد.
پرسش: اگر آیه در شأن علی ـ علیه السلام ـ نازل شده است، چرا عبارت جمع «الذین آمنوا» به كار رفته است؟
پاسخ: به كار بردن لفظ جمع در مورد یك فرد به قصد تعظیم و تكریم و در كلام عرب و غیر آن رایج است. نیز ممكن است حكمت آن تشویق مؤمنان به انفاق در راه خدا باشد، كه حتی در حال نماز نیز از آن غفلت نكنند
پرسش: چگونه امام علی ـ علیه السلام ـ متوجه فقیر شد، با این‎كه در حال خواندن نماز بود و آن حضرت در حال نماز جز به خدا به چیز دیگری توجه نمی‎كرد، چنان‎كه نقل شده است، تیری به پایش رفته بود و او طاقت تحمل درد جراحی آن را نداشت، تا این كه در حال نماز آن را از پای او بیرون آوردند؟!
پاسخ: توجه به فقیر و صدقه دادن به او كاری پسندیده و عبادت است، و خود نوعی توجه به خدا است. بنابراین، مایه عیب و نقص نخواهد بود. آن چه شایسته مقام اولیای الهی نیست، منصرف شدن از خدا به غیر خداوند است. و اصولاً ممكن است این كار به خواست خداوند انجام شده تا هم اهمیت انفاق نشان داده شود، و هم زمینه‎ای برای نزول آیه ولایت فراهم گردد
آیه تبلیغ
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْكافِرِینَ».
ای پیامبر آن چه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده است را ابلاغ كن، اگر این كار را انجام ندهی، رسالت خدا را ابلاغ نكرده‎ای، و خدا تو را از خطر مردم حفظ می‎كند، به درستی كه خدا كافران را هدایت نمی‎كند.
تفسیر آیه
مفاد این آیه شریفه آن است كه دستوری از جانب خدا بر پیامبر نازل شده بود، و پیامبر از ابلاغ آن بیمناك بود، ولی خداوند با تأكید خاصی او را به ابلاغ آن فرمان داد و مطمئن ساخت كه در این راه خطری متوجه او نخواهد بود. و این‎كه این دستور به قدری اهمیت دارد كه تبلیغ نكردن آن به منزله تبلیغ نكردن اصل رسالت است:
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»
بدیهی است پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هیچ گاه به خاطر ترس از جان خود در تبلیغ رسالت الهی كوتاهی نكرده است. بنابراین، ترس او از این جهت نبوده است، آنچه در این‎جا به نظر درست می‎آید این است كه این دستور در برگیرنده حكمی بوده كه ممكن بود به شأن و موقعیت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در اذهان عده‎ای از مسلمانان صدمه وارد كند، یعنی مشتمل بر حكمی بوده است كه در ظاهر امر در برگیرنده نفع شخصی یا قومی برای آن حضرت بوده است.
این حكم به قرینه روایات بسیار كه در شأن نزول آیه وارد شده است، همان ولایت و رهبری علی ـ علیه السلام ـ بوده است؛ زیرا در روایات شأن نزول آمده است كه این آیه در جریان غدیرخم نازل شده است. از این‎رو، ابلاغ این حكم می‎توانست این ذهنیت را برای برخی از مسلمانان ایجاد كند كه پیامبر نیز مانند فرمانروایان بشر است كه بستگان خود را به عنوآن‎جانشین خویش تعیین می‎كنند، به ویژه آن‎كه در میان مسلمانان عده زیادی افراد منافق وجود داشتند كه از چنین فرصت‎هایی، بهترین بهره‎برداری را به نفع مقاصد خود می‎نمودند.
از سوی دیگر، وجود یك رهبر لایق و با كفایت برای حفظ اسلام بسیار مهم و تعیین كننده، و عدم وجود آن برای اسلام خطرساز است، از این‎رو، نفی ابلاغ رسالت به خاطر ابلاغ نكردن آن كاملاً استوار و حساب شده است.
بنابراین، با توجه به قراین زیر به دست می‎آید كه حكم مورد نظر در این آیه، همان ولایت و امامت علی ـ علیه السلام ـ است:
1. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از ابلاغ این حكم بیمناك بوده است، و ترس آن حضرت مربوط به مقام رسالت بوده است، نه خطر جانی و مانند آن.
2. علی ـ علیه السلام ـ پسر عمو و داماد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بود، و تعیین او به عنوان رهبر اسلامی پس از پیامبر می‎توانست این ذهنیت را ایجاد كند كه مقام نبوت همانند مقام سلطنت و فرمانروایی معهود در میان بشر است.
3. در میان مسلمانان افراد منافقی بودند كه از هر فرصتی برای رسیدن به مقاصد شوم خود استفاده می‎كردند.
4. نقش رهبری لایق در حفظ اسلام، دستآورد رسالت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و بسیار تعیین كننده است. بنابراین، به جا است كه عدم ابلاغ آن با عدم ابلاغ اصل رسالت یكسان دانسته شود.
5. روایات بسیاری وارد شده است كه آیه در جریان غدیرخم و در رابطه با مسئله ولایت وامامت علی ـ علیه السلام ـ نازل گردیده است.
آیه اكمال دین و یأس كافرین
«الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ دِینِكُمْ فَلاتَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِیناً».
امروز كافران از دین شما ناامید شدند پس از آنان نترسید بلكه از من بترسید، امروز دین شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و از اسلام به عنوان یك دین برای شما راضی شدم.
این آیه كریمه تصریح دارد بر این كه در تاریخ اسلام و در عصر رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ روزی بوده كه در آن واقعه‎ای رخ داده است كه چند ویژگی داشته است:
1. كافران از این‎كه بتوانند دین اسلام را از بین ببرند ناامید شدند.
2. در این صورت، مسلمانان نباید ازناحیه خطر كافران بر دین اسلام بیمناك باشند، بلكه باید از سنن و قوانین الهی بیمناك باشند، كه چه بسا رعایت نكردن آن‎ها به دین آنان صدمه وارد نماید.
3. در آن روز دین، كامل گردید
4. نعمت الهی بر مسلمانان به مرحله نهایی رسید.
5. دین اسلام با آن قانون و دستور ویژه، مورد رضایت خداوند قرار گرفت.
اكنون باید دید آن روز چه روزی بوده؟ و دستوری كه در آن روز از جانب خدا بر پیامبر نازل گردیده و آن حضرت آن را به مسلمانان ابلاغ كرده چه بوده است كه این همه آثار مهم را به دنبال داشته است؟
از مراجعه به قرآن كریم و تاریخ اسلام به دست می‎آید كه كافران با ترفندهای مختلف با پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ مخالفت و مبارزه نمودند، ـ گاهی از راه تطمیع، گاهی با طرح نقشه كشتن ناگهانی پیامبر، و بالاخره از راه جنگهای مختلف ـ ولی نتیجه‎ای نگرفتند، و آخرین نقطه امید آن‎ها این بود كه چون پیامبر فرزند پسر ندارد. بنابراین، پس از آن‎كه وفات كرد كسی كه مطابق سنتهای رایج بشری و نیز سنن جاهلیت بتواند جانشین او شود، وجود ندارد. در این صورت آنان خواهند توانست به اهداف خود دست یابند.
بنابراین، آن چه می‎توانست آنان را ناامید كند تعیین جانشینی لایق و باكفایت از جانب پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بود، از این‎رو باید گفت: روز موردنظر در آیه شریفه، همان روز غدیرخم است كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ ولایت و امامت علی ـ علیه السلام ـ را در میان جمع عظیمی از مسلمانان اعلان كرد، چنان‎كه روایات فراوانی در مورد شأن نزول آیه در رابطه با جریان غدیرخم وارد شده است.
و از طرفی در آن تاریخ (ذیحجه سال دهم هجری) همه یا اكثریت برنامه‎های اسلامی در زمینه‎های عبادت و مسایل گوناگون زندگی فردی و اجتماعی بیان شده بود، و از نظر قانون‎گذاری نقصان و كاستی وجود نداشت، بلكه نقصان آن از نظر رهبری لایق و باكفایت بود كه بتواند پس از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ راه او را ادامه دهد، و قوانین اسلامی را به خوبی اجرا نماید. و این كاستی با نصب علی ـ علیه السلام ـ به امامت، جبران،‌ و دین تكمیل گردید، و بدیهی است كه چنین دینی مورد رضایت خداوند می‎باشد. امامت علی ـ علیه السلام ـ اگر چه پیش از آن برای مسلمانان در مدینه و حوالی آن بیان شده بود، ولی در یك مراسم رسمی و در میان آن انبوه جمعیت از شهرهای مختلف دنیای اسلام اعلان نشده بود و بسیار بهتر بود كه در میان چنین جمعیتی دوباره اعلان گردد.
اما این كه چرا مسلمانان باید نسبت به دین خود از خدا بترسند، برای آن است كه یكی از سنت‎های الهی این است كه هر نعمتی را كه به بندگان خود می‎دهد، در صورت كفران نعمت و ناسپاسی از آنان می‎گیرد، چنان‎كه می‎فرماید:
«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَكُ مُغَیِّراً نِعْمَهً أَنْعَمَها عَلی قَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ».
بر این پایه، اكنون كه خدا نعمت خود را از طریق ولایت بر مسلمانان تمام نموده است، به آنان هشدار می‎دهد كه مبادا نسبت به این نعمت بزرگ ناسپاسی كنند؛ چرا كه در آن صورت گرفتار عذاب سخت الهی خواهند شد، و از سعادت ابدی محروم خواهند گردید. چنان‎كه می‎فرماید:

«وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَهَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ».
ـ نصوص امامت در سنت
در درس گذشته برخی از نصوص امامت در قرآن كریم را بررسی كردیم، در این درس به بررسی پاره‎ای از نصوص امامت در سنت می‎پردازیم.
حدیث غدیر
پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ در سال دهم هجرت، آهنگ سفر حج نمود و تصمیم خود را به مسلمانان مدینه و شهرهای دیگر اعلان كرد، ‌از این‎رو، جمعیت بسیاری عازم حج شدند. مورخان تعداد كسانی را كه از مدینه، آن حضرت را به سوی مكه همراهی كردند، مختلف نقل كرده‎اند، كمترین عدد نود هزار نفر.
پس از انجام مراسح حج، پیامبر با مسلمانان مكه را ترك گفتند و روز هجدهم ذیحجه به غدیرخم رسیدند، آن‎جا نقطه‎ای بود كه راه مدینه از راه‎های شهرهای دیگر چون عراق و مصر جدا می‎شد. پیامبر دستور دارد تا كاروان زایران خانه خدا همان‎جا توقف كنند. وقتی همه جمع شدند، نماز ظهر را به جماعت به جای آوردند،‌ آن‎گاه پیامبر در میان جمعیت بر منبری كه از جهاز شترها ساخته بود، ایستاد و خطبه‎ای را ایراد كرد،‌آن‎گاه فرمود: آیا صدای مرا می‎شنوید. گفتند: آری.
پیامبر فرمود: من پیشاپیش شما در كنار حوض (كوثر در قیامت) قرار خواهم گرفت، و شما بر من وارد خواهید شد، پس بیاندیشید كه پس از من با ثقلین چگونه رفتار خواهید كرد؟
در این هنگام از میان جمعیت ندایی برخاست كه «ثقلین» چیستند؟ پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پاسخ داد: یكی، ثقل بزرگتر یعنی قرآن است؛ و دیگری ثقل، كوچكتر یعنی عترت و خاندان من می‎باشند. خداوند به من خبر داده است كه آن دو از یكدیگر جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض نزد من آیند، پس بر آنان پیشی نگیرید و از آنان فاصله نگیرید كه هلاك خواهید شد.
آن‎گاه دست علی ـ علیه السلام ـ را گرفت و به اندازه‎ای بالا برد كه زیر بغل هر دو نمایان شد، و همه حاضران او را شناختند، پس گفت‌: ای مردم، چه كسی بر مؤمنین از خود آنان سزاوارتر است؟ گفتند: خدا و پیامبرش داناترند.
پیامبر فرمود: خدا، مولای من و من مولای مؤمنین هستم و بر آنان از خودشان سزاوارترم. سپس سه یا چهار بار این جمله را تكرار نمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولَاهُ فَعَلِیٌّ مُوْلاهُ»
هر كس من مولای او هستم، علی ـ علیه السلام ـ مولای او است.
آن‎گاه در حق او و دوستان و یاران او دعا كرد، و هنوز جمعیت متفرق نشده بود كه جبرئیل بر پیامبر نازل شد و آیه «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ...» را بر او تلاوت كرد، و پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بر این نعمت بزرگ الهی تكبیر گفت، و مؤمنین پیشاپیشِ همه ابوبكر و عمر،‌ منصب ولایت را به علی ـ علیه السلام ـ تبریك گفتند.
سند و مفاد حدیث
حدیث غدیر از احادیث متواتر است و پیش از صد نفر از بزرگان صحابه آن را روایت كرده‎اند، و از نظر سند تردیدی در آن نیست، آن چه مورد اختلاف شیعه و اهل سنت است، معنای ولایت در حدیث است:
1. اهل سنت آن را به ولایت نصرت و محبت تفسیر كرده‎اند.[14]
2. شیعه آن را ولایت زعامت و رهبری می‎دانند.
علمای شیعه دلایل و شواهد بسیار بر اثبات مدعای خود ذكر نموده‎اند كه برخی را یادآور می‎شویم:
قرینه اول: پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ قبل از این كه ولایت علی ـ علیه السلام ـ را مطرح كند، مسئله ولایت خود بر مؤمنین و این مطلب را كه او بر آنان از خودشان برتر است بیان نمود، و این می‎رساند كه مقصود از ولایت امامت و رهبری است.
قرینه دوم: پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ قبل از بیان ولایت علی ـ علیه السلام ـ از مرگ قریب الوقوع خود خبر داد. این نكته بیانگر آن است كه مسئله ولایت علی ـ علیه السلام ـ مربوط به پس از وفات پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، و آن چیزی جز امامت و رهبری نخواهد بود.
قرینه سوم: پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ قبل از مطرح كردن ولایت علی ـ علیه السلام ـ از حاضران خواست تا به توحید، رسالت و معاد شهادت دهند، و این نكته نشانگر آن است كه ولایت امری است كه در ردیف اصول اعتقادی یاد شده قرار دارد، یعنی در حقیقت در امتداد رسالت و نبوت است.
قرینه چهارم: پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ در پایان بر این‎كه خدا با ولایت علی ـ علیه السلام ـ دین را كامل و نعمت خود را بر مسلمانان تمام كرده و از دین آنان راضی گردیده است، تكبیر گفت.
بدیهی است ولایت علی ـ علیه السلام ـ آن‎گاه چنین جایگاه مهمی را دارد كه به معنای امامت و رهبری باشد، یعنی چیزی كه در حقیقت علی مبقیه اسلام است.
قرینه پنجم: متوقف ساختن كاروان حج در هوای بسیار گرم و شرایط طاقت‎فرسا، برای درخواست یك مطلب عادی و روشن، كاری حكیمانه و متناسب با مقام پیامبر بزرگوار اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیست، كاری كه اگر از یك فرد عادی سر زند، نزد عاقلان مستحق ملامت و نكوهش است، ‌تا چه رسد به پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ كه عقل كل بوده است. بنابراین، معنای معقول ولایت با در نظر گرفتن آن شرایط و حالات، چیزی جز امامت و رهبری نخواهد بود.
قرینه ششم: تهنیت و تبریك گفتن مؤمنان ـ و پیش از همه ابوبكر و عمر ـ خود دلیل روشن دیگری بر این است كه مقصود از ولایت صرفاً نصرت و دوستی نبوده است؛ زیرا بیان این مطلب كه علی ـ علیه السلام ـ دوست و یاور مسلمانان است،‌ چیزی نبود كه به آن حضرت اختصاص داشته و در خور تبریك گفتن باشد، در حالی كه امامت و رهبری مقامی ویژه و فوق‎العاده است، و جا دارد به كسی كه توسط پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به این مقام نایل گردد، ‌تبریك و تهنیت گفته شود.
قرینه هفتم: محدثان و مفسران نقل كرده‎اند كه فردی به نام «حارث بن نعمان» پس از آن‎كه از جریان غدیرخم و نصب علی ـ علیه السلام ـ به مقام ولایت آگاه شد، نزد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و گفت: از ما خواستی تا به یگانگی خدا و رسالت تو شهادت دهیم، ‌و ما را به جهاد، حج، نماز، روزه و زكات دستور دادی و ماهمه را پذیرفتیم، ولی تو به این‎ها راضی نشدی تا این‎كه این جوان را ولی ما قرار دادی، آیا این كار به رأی تو انجام گرفته یا دستور خدا چنین بوده است؟
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: سوگند به خدای یكتا، كه این كار طبق دستور خدا انجام گرفته است.
حارث بن نعمان روی برتافت و دست به آسمان بلند كرد و گفت: خدایا، اگر این كار به امر تو بوده است هم اكنون عذابی بر من فرو فرست، ناگهان سنگی بر فرق او فرود آمد و در دم هلاك شد، و در این هنگام آیه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد.[
حدیث منزلت
محدثان و مورخان نقل كرده‎اند كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ در موارد مختلف، از جمله در جریان غزوه تبوك، خطاب به علی ـ علیه السلام ـ فرمود:
«انت مِنی بمنزله هارون مِن موسی اِلا اَنهْ لا نبی بعدی».
نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی ـ علیهما السلام ـ است با این تفاوت كه پس از من پیامبری نخواهد بود.
سند و مفاد حدیث
این‎روایت نیز از روایات متواتر است، و از نظر اعتبارِ سند قابل تردید نیست، بلكه سخن در مفاد آن است:
1. از نظر اهل سنت مقصود پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیان علاقمندی خاص خود به علی ـ علیه السلام ـ بوده است، و این‎كه او نزدیك‎ترین و محبوب‎ترین افراد نزد اوست، همان‎گونه كه هارون ـ علیه السلام ـ از نزدیك‎ترین و محبوب‎ترین افراد نزد حضرت موسی ـ علیه السلام ـ بود.
2. از نظر شیعه مقصود مقام وصایت و جانشینی است، یعنی همان‎گونه كه هارون هنگام رفتن موسی به میقات، ‌جانشین او گردید، و اگر پس از موسی ـ علیه السلام ـ نیز زنده می‎ماند، رهبری قوم او را برعهده می‎‎داشت، علی ـ علیه السلام ـ نیز جانشین پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، ‌چنان‎كه در غزوه تبوك نیز او را جانشین خود ساخت و كارهای خود را به او سپرد.
استدلال شیعه در وجه دلالت این حدیث بر جانشینی علی ـ علیه السلام ـ این است كه قرآن كریم یادآور می‎شود كه حضرت موسی ـ علیه السلام ـ از خداوند درخواست نمود كه برادرش هارون را وزیر و پشتیبان، و در امر رهبری وی را با او شریك نماید، چنان‎كه می‎فرماید:
«وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هارُونَ أَخِی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِكْهُ فِی أَمْرِی».
و خداوند درخواست او را برآورده ساخت، چنان‎كه می‎فرماید:
«قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَكَ یا مُوسی».
و در جای دیگر درباره جانشینی هارون برای موسی ـ علیه السلام ـ می‎فرماید:
«وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی»
بدیهی است اگر موسی ـ علیه السلام ـ بار دیگر نیز به میقات و یا به مسافرت می‎رفت، نیازی نبود كه در مورد خلافت و جانشینی هارون ـ علیه السلام ـ سخنی بگوید، ‌نصب وی به خلافت در نوبت پیشین بر جانشینی او در نوبت‎های بعد دلالت می‎كرد، چنان‎كه اگر به فرض او پس از موسی ـ علیه السلام ـ زنده می‎ماند نیز جانشین وی بود، و رهبریِ بنی‎اسرائیل را بر عهده داشت.
حدیث منزلت نیز همه منزلت‎های هارون را برای علی ـ علیه السلام ـ اثبات كرده است، جز مسئله نبوت. بنابراین، دقت در این حدیث می‎رساند كه پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ با این بیآن‎جانشینی خود را در مسئله رهبری مسلمانان تعیین كرده است.
حدیث یوم الدار
وقتی آیه شریفه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الْأَقْرَبِینَ».[21] بر پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ نازل شد، آن حضرت خویشاوندان خود را به منزل ابوطالب دعوت كرد. آنآن‎كه حدود چهل نفر بودند، ‌در منزل ابوطالب گرد آمدند. پس از آنكه از آنان پذیرایی شد، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ روی به آنان كرد و گفت: ای فرزندان عبدالمطلب، در بین عرب هیچ جوانی بهتر از آن چه من برای شما آورده‎ام نیاورده است، زیرا من چیزی را آورده‎ام كه خیر دنیا و آخرت شما را در بردارد. خداوند مرا برانگیخته است تا شما را به سوی او فراخوانم. كدام یك از شما مرا در این‎باره كمك می‎كند تا وصی و جانشین من باشد؟
آنان سكوت اختیار نمودند، در این هنگام علی ـ علیه السلام ـ برخاست و پشتیبانی خود را اعلان نمود، پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: او وصی و جانشین من خواهد بود، پس سخن او را بشنوید و از او اطاعت كنید.
سند و مفاد حدیث
علاوه بر محدثان شیعه، بسیاری از محدثان و مورخان اهل سنت نیز این حدیث را روایت كرده‎اند. شیخ سلیم بشری می‎گوید: درباره رجال این حدیث بحث و بررسی كردم، همگی از ثقات و افراد مورد اعتمادند، و از طرق مختلف روایت شده است، بدین جهت به درستی آن ایمان دارم.
دلالت این حدیث بر مسئله خلافت جای تردید نیست، زیرا بر آن تصریح نموده است، چیزی كه هست در این‎جا دو احتمال وجود دارد كه لازم است مورد بررسی قرار گیرد.
1. خلافت مورد بحث در این حدیث، خلافت بر خویشاوندان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ است، نه خلافت بر عموم مسلمانان؛ لیكن باید توجه داشت كه هر كس خلافت علی ـ علیه السلام ـ برخویشاوندان پیامبر را پذیرفته است، خلافت او را بر عموم مسلمانان نیز پذیرفته است، و هر كس خلافت خاصه را رد كرده، ‌خلافت عامه را نیز رد كرده است. بنابراین، این احتمال، مخالف اجماع مسلمانان و مردود است. گذشته از این، ‌ملاك خلافت خاصه و عامه یك چیز بیش نیست، از این‎رو، تفكیك این دو از یكدیگر پذیرفته نیست.
2. آن چه در این حدیث آمده است،‌خلافت علی ـ علیه السلام ـ است، نه خلافت بلافصل او. و این با عقیده اهل سنت نیز سازگار است، زیرا آنان علی ـ علیه السلام ـ را چهارمین خلیفه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‎دانند؛ لیكن باید توجه داشت كه این احتمال برخلاف ظاهر چنین خطابی است؛ چرا كه از نظر قواعد محاوره هرگاه فرمانروا یا رهبری، كسی را به عنوآن‎جانشین خود برگزیند مفاد آن‎جانشینی بلافصل است. و اگر مقصود غیر از آن باشد، باید قرینه‎ای متصل یا منفصل اقامه كند، چنان‎كه مثلاً ابوبكر بر بلافصل بودن خلافت عمر تصریح نكرد، با این حال از نظر اهل سنت شكی در این كه مقصود جانشینی بلافصل بوده است، وجود ندارد.
دو اشكال و دو پاسخ
اشكال اول: اگر این نصوص مربوط به خلافت و امامت علی ـ علیه السلام ـ می‎باشند، و به راستی پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ آن حضرت را به عنوآن‎جانشین خود تعیین كرده است، چرا خلفای سه گانه و جمعی از صحابه با آن مخالفت كردند.
به عبارت دیگر: پذیرفتن نظریه شیعه مستلزم این است كه جمع كثیری از صحابه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ با دستور او مخالفت كرده باشند، و چنین فرضیه‎ای با آن‎چه تاریخ درباره وفاداری صحابه نسبت به پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ گزارش می‎دهد، سازگار نیست.
پاسخ: در پاسخ این اشكال دو نكته را یادآور می‎شویم:
1. به گواهی تاریخ عده‎ای از صحابه، علی ـ علیه السلام ـ را خلیفه بلافصل پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ می‎دانستند، و در آغاز نیز با خلافت ابوبكر مخالفت كردند. هر چند به پیروی از امام علی ـ علیه السلام ـ بعداً روش مسالمت و سكوت را برگزیدند. این گروه افرادی چون سلمان، ابوذر، عمار و مقداد ـ رضوان الله تعالی علیهم ـ بودند كه از چهره‎های برجسته صحابه به شمار می‎روند، و قطعاً نمی‎توان رأی آنان را در این مسئله نادیده گرفت.
2. به گواهی تاریخ برخی از صحابه حتی در زمان خود پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از دستورات او سرپیچی می‎كردند. یكی از روشن‎ترین موارد، آن‎جا بود كه با دستور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مبنی بر آوردن قلم و كاغذ برای این‎كه مطلب بسیار مهمی را برای آنان بنویسد، و نیز مخالفت با دستور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به پیوستن به سپاه «اُسامه بن زید» را می‎توان نام برد.[25] در مورد انگیزه این مخالفت‎ها وجوهی گفته شده است. وجهی كه با مبانی اهل سنت نیز قابل قبول است همان است كه «امام شرف‎الدین» در پاسخ «شیخ بشری» بیان كرده و مورد قبول وی نیز واقع شده است، و آن این كه عده‎ای از صحابه در مواردی كه مربوط به امور عبادی از قبیل نماز، ‌روزه و مسایلی از این قبیل بوده است، دستورات پیامبر را بدون چون و چرا اجرا می‎كردند؛ اما در امور مربوط به مسایل اجتماعی و سیاسی مانند جنگ و صلح،‌ و رهبری، چنین اطاعت و انقیادی را بر خود لازم نمی‎دانستند بلكه به رأی و اجتهاد خود عمل می‎كردند.
در این مورد نیز رأی و اجتهاد آنان بر این بود كه چون علی ـ علیه السلام ـ در جنگها بسیاری از افراد قریش و مخالفان پیامبر را كشته است، ممكن است تعصبات جاهلی آنان را برانگیزد و از او اطاعت نكنند؛ و یا به خاطر این كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ او را بر دیگران برتری می‎داد، حسادت او را در دل داشته و رهبری او را خوش ندارند. و توجیهاتی از این قبیل.
البته روشن است كه این احتمالات ارزش علمی و عملی نداشته و از قبیل اجتهاد در مقابل نص است، ولی اگر بخواهیم مخالفت عده‎ای از صحابه را با نصوص امامت به گونه‎ای توجیه كنیم كه با مبانی اهل سنت نیز سازگار باشد، این تنها راه است.
در هر حال، صحابه دارای مقام عصمت نبوده‎اند تا عمل آنان بر ما حجت شرعی باشد و به خاطر آن از نصوص قرآن و سنت كه حجت شرعی می‎باشند، دست برداریم.
اشكال دوم: چرا علی ـ علیه السلام ـ برای گرفتن حق خود قیام نكرد؟ آیا او از جان خود بیمناك بوده است، در حالی‎كه این احتمال با توجه به شجاعت و دلاوری‎های او در جنگهای صدر اسلام، مردود است؟!
پاسخ: امت اسلامی در آن زمان از چند جهت دچار مخاطره بود:
یكی، از جهت قدرتهای بزرگ خارجی چون روم و ایران، زیرا خطر آن‎ها تا آن‎جا بود كه پیامبر در آخرین لحظات عمر مبارك خود سپاه اسامه را برای مقابله با حمله احتمالی سپاه روم گسیل داشت.
از سوی دیگر،‌خطر منافقین در داخل جامعه اسلامی یك‎پارچگی امت اسلامی را تهدید می‎كرد.
بدیهی است در چنین شرایطی اگر امام علی ـ علیه السلام ـ برای گرفتن حق خود قیام می‎كرد، آتش جنگ داخلی شعله‎ور می‎شد، و چه بسا كیان اسلام و قرآن صدمه جبران ناپذیر می‎دید.
از این‎رو، امام علی ـ علیه السلام ـ امر مهم را فدای امر اهم كرد و راه مسالمت و سكوت را برگزید، تا در فرصت مناسب، حقیقت را بر مسلمانان روشن سازد، چنان‎كه خود آن حضرت بر این مطلب تصریح كرده است.

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب