ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

3 × 2 =

بستن
بستن

چگونه جریان سقیفه اتفاق افتاد؟(بخش دوم)

چگونه جریان سقیفه اتفاق افتاد؟(بخش دوم)

6

سقیفه در لغت عرب به معنی سایبانی است ؛ شیوخ عرب را مهمان خانه ای بوده است که افراد قبیله نیز در آن جمع می شدند
و در باره همه امور قبیله گفت وگو می کردند.
انصار پیامبر اکرم (ص) از دو قبیله اوس وخزرج بودند که هر دو قبیله در اصل از اهل یمن بودند واجداد ایشان برای درک حضور پیامبر خاتم(ص)
و یاری حضرتش به مدینه آمده بودند.
سقیفۀ مشهور در تاریخ، محل اجتماع قبیله خزرج از انصار در مدینه بوده است و رئیس ایشان سعد بن عُباده بوده که برای بیعت با او
پس از وفات پیامبر(ص) در آن محل اجتماع کرده بودند؛ در حالی که جسد مبارک پیامبر (ص) بین خاندانش بود و مشغول غسل دادن جسد مطهر آن حضرت بودند
چون خبر اجتماع سقیفه به گروه پیرو ابوبکر وعمر رسید ایشان نیز باسرعت به اجتماع سقیفه ملحق شدند.

مطالب مرتبط


گام 1 - شعارهای سقیفه

شعارهای سقیفه

شعارهای انصار :
1- انصار اسلام را یاری کردند . (1)
2- انصار در راه پیامبر(ص) شمشیر زدند . (2)
3- شهر مدینه شهر انصار است . (3)
شعارهای مهاجرین (قریش) :
1- پیامبر از قبیله قریش است .
2- عرب نمی پذیرد که حاکم اش از قبیله ای دیگر باشد ، و جانشین پیامبر(ص) باید از قریش باشد . (4)
پس از بیان آنچه گذشت می توانیم داستان کودتای سقیفه را بهتر درک کنیم .

کودتاي سقيفه و بيعت ابوبکر
پس از در گذشت رسول خدا(ص)، انصار در سقيفه بََني ساعِدَه گرد آمدند. خزرجي ها مي خواستند سعد بن عباده را جانشين پيامبر(ص) کنند.
آنان، نه اين که جانشين و وصّي پيامبر را نمي شناختند و اين کار را ندانسته انجام مي دادند؛ خير! مي دانستند؛
کار آنان از روي تعصّب قبيله اي انجام شد.
در اين حال گروهي از مهاجران نيز که خبر اجتماع ايشان را در سقيفه شنيدند به آنها پيوستند.
همه ايشان جنازه پيامبر(ص) را در ميان چند تن از خاندانش رها کردند و آمدند بر سر جانشيني حضرتش جنگ و جدال کردند.
اوسي ها موافق سعد بن عباده نبودند. در بين خزرجي ها نيز بشير بن سعد، که يکي از بازرگان خزرج بود، در امر رياست با سعد حسد ورزي مي کرد
و موافق او نبود

 

« سقيفه »  به روايت خليفه دوم
در صحيح بخاري، از عمر داستان سقيفه را چنين روايت کرده است:
وقتي که پيامبر(ص) از دنيا رفت، خبر به ما رسيد، که انصار در سقيفهّ بني ساعده اجتماع کرده اند. من هم به ابوبکر پيشنهاد کردم که بيا تا ما هم به برادران انصار خود به پيونديم. و ما خود را به سقيفه رسانديم. علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند هنگامي که به سقيفه رسيديم متوجه شديم که طايفه انصار مردي را که در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعَد بن عُباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما در کنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و،
پس از حمد و سپاس خدا، گفت: نَحْنُ اَنْصارُ اللّه ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام؛ شما گروه مهاجران، مردمي به شماره اي اندک هستيد و....
من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم که ابوبکر آستينم را کشيد و گفت: خونسرد باش. پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت. به خدا قسم که او در سخن خويش هيچ نکته اي را که من مي خواستم بر زبان بياورم فرو گذار نکرد؛ يا همان را گفت، يا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت:
اي گروه انصار، آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد، بي گمان، اهل و برازنده آن هستيد. اما خلافت و فرمانروايي، تنها در خور قبليه قريش است، زيرا که آنها از لحاظ شرافت و حَسَب و نَسَب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز. اين است که من، به شما، يکي از دو تن را پيشنهاد مي کنم تا هر يک را که بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت کنيد.
اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي مي کرد. تنها اين سخن آخر او بود که از آن خوشم نيامد. در اين هنگام، يکي از انصار برخاست و گفت: أَنا جُذَيلُها الُمحَکک وَ عُذيقْهَا المُرَحَّب... يعني من به منزله آن چوبي هستم که شتران پشت خود را با آن مي خارانند و درختي که به زير سايه اش پناه مي بردند.
شما مهاجران براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي کنيم.
در پي اين سخن، بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدّت ظاهر گرديد - من از اين موقعيت استفاده کردم و -
به ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم. او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت کردم.
پس از اين که از کار بيعت با ابوبکر فراغت يافتم، به سوي سعد بن عباده هجوم برديم.... اگر کسي، بدون کسب نظر و مشورت با مسلمانان، با مردي به خلافت بيعت کند، نه از او پيروي کنيد و نه از بيعت گيرنده؛ که هر دو مستحقّ کشته شدن اند

سقيفه به روايت تاريخ طبري
طبري در داستان سقيفه و بيعت ابوبکر، در تاريخ خود چنين مي نويسد:
طايفه انصار پيکر رسول خدا(ص) را در ميان خانواده اش رها کردند تا آنان به تجهيز و دفنش بپردازند و خود در سقيفه بني ساعده گرد آمدند و گفتند:
ما پس از محمّد(ص)، سعد بن عباده را به حکومت بر خود بر مي گزينيم. آنان سعد را، که مريض بود، با خود به آنجا آورده بودند. . . .
سعد خداي را ستايش کرد، سابقه انصار را در دين و برتري شان را در اسلام يادآور شد و کمک هائيکه که آنان به پيامبر خدا(ص) و اصحابش داشتند و جنگ هايي را که با دشمنان کردند ياد آور شد و تأکيد کرد که پيامبر خدا(ص) در حالي از دنيا رفت که از آنان راضي و خشنود بود؛ و سرانجام گفت: اينک شما گروه انصار، زمام حکومت را خود به دست گيريد و آن را به ديگري وامگذاريد.
در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند که:
رأي و انديشه ات کاملاً درست و سخنانت راست و متين است و ما هرگز بر خلاف تو کاري انجام نخواهيم داد و تو را به حکومت و زمامداري انتخاب مي کنيم.
پس از اين موافقت قطعي، مطالبي ديگر به ميان آمد و سخناني رد و بدل شد تا سرانجام گفتند: اگر مهاجرانِ قريش زير بار اين تصميم ما نروند و آنرا نپذيرند و بگويند که ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و از خويشاوندان او هستيم و شما حق نداريد که در حکومت و زمامداري پيامبر با ما از در مخالفت درآييد، چه جواب بدهيم؟
گروهي از آنان گفتند: در آن صورت، ما به ايشان مي گوئيم براي خود اميري انتخاب مي کنيم شما هم براي خود زمامداري انتخاب کنيد.
سعد ابن عباده، گفت: و اين خود اولين شکست و عقب نشيني است.
چون خبر اين اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسيد، به همراه ابوعبيده جرّاح، شتابان، رو به سقيفه نهادند. اُسَيد بن حُضَير و عُوَيم بن ساعَده و عَاصِم بن عَدِيّ از بني عَجلان نيز که از روي حسادت، نمي خواستند سعد خليفه شود، به ايشان پيوستند. همچنين، مُغِيره بن شُعبه و عبدالرّحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند.
ابوبکر، پس از اين که از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگيري کرد، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جاي آورد و سپس از سابقه مهاجران و اين که آنان،
در ميان همه مردم عرب، در تصديق رسالت پيامبر(ص) پيشگام بوده اند ياد کرد و گفت:
مهاجران، نخستين کساني بودند که روي زمين به عبادت خدا پرداختند و به پيامبرش ايمان آوردند. آنان دوستان نزديک و از بستگان پيامبرند و به همين دليل، در گرفتن زمام حکومت، بعد از حضرتش، از ديگران سزاوارترند و در اين امر، جز ستمکاران، کسي با فرمانروايي ايشان به مخالفت و ستيزه برنمي خيزد.
ابوبکر، پس از اين سخنان، از فضيلت انصار سخن راند و چنين ادامه داد:
البته، پس از مهاجران و سبقت گيرندگان در اسلام، کسي مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت.
فرمان و حکومت از آنِ ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.
آن گاه، حُباب بن مُنذر از جاي برخاست و خطاب به انصار گفت:
اي گروه انصار، زمام امور حکومت را خود به دست بگيريد که اين مهاجران در شهر شما و زير سايه شما زندگي مي کنند و هيچ گردنکشي را زهره آن نيست که سر از فرمان شما بتابد. پس، از دو دستگي و اختلاف به پرهيزيد که، اختلاف، کارتان را به تباهي و فساد خواهد کشيد و شکست خواهيد خورد و رياست و حکومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اينان زير بار نرفتند و بجز آنچه که از ايشان شنيديد چيزي ديگر نگفتند، در آن صورت، ما از ميان خودمان فرمانروايي برمي گزينيم و آنها هم را براي خودشان اميري انتخاب کنند.
در اينجا عمر از جاي برخاست و گفت:
هرگز چنين کاري نمي شود و دو شمشير در يک غلاف نگنجد. به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروايي شما سر فرود نخواهد آورد، در حالي که پيامبرشان از غير شماست. امّا عرب با حکومت و زمامداري کسي که از خاندان نبوّت و پيامبري باشد مخالفت نخواهد کرد. ما، در برابر کسي که به مخالفت ما برخيزد، دليل و برهاني قاطع داريم و آن اين که چه کسي حکومت و فرمانروايي محمّد را از چنگ ما بيرون مي کند و با ما سر آن به ستيزه و مخالفت بر مي خيزد، در صورتي که ما از بستگان و خاندان او هستيم؟ مگر آن کس که به گمراهي افتاده، يا به گناه آلوده شده، يا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟
حباب، بار ديگر، برخاست و گفت:
اي گروه انصار، دست به دست هم بدهيد و به سخن اين مرد و يارانش گوش ندهيد که حق خود را در حکومت و زمامداري از دست خواهيد داد. اگر اينان زير بار خواسته شما نرفتند، ايشان را از سرزمين خود بيرون کنيد و حرف خود را به کرسي بنشانيد و زمام امور را به دست بگيريد که، به خدا قسم، شما از آنان به فرمانروايي سزاوارتريد؛ چه، کافران به ضرب شمشير شما سر فرود آوردند و به اين آيين گرويدند.
من، در ميان شما، به منزله چوبي هستم که شتران پشت خود را با آن مي خارانند {کنايه از اين که در مواقع سختي و گرفتاري به رأي من پناه مي برند} و همانند درخت تناوري ام که جان پناهي براي ناتوانان است. به خدا قسم چنانچه بخواهيد جنگ و خونريزي را از سر مي گيريم
عمر گفت: در آنگاه خدا تو را مي کشد
حُباب پاسخ داد: خدا تو را مي کشد.

ابوعبيده، چون چنان ديد، خطاب به انصار گفت:
اي گروه انصار، شما نخستين کساني بوديد که به ياري رسول خدا(ص) و دفاع از دين برخاستيد. اکنون در تبديل و تغيير دين و اساس وحدت مسلمانان، نخستين کس نباشيد!
پس از سخنان زيرکانه ابوعبيده، بشير بن سَعدِ خَزرجي از جاي برخاست و گفت:
اي گروه انصار، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پيشگامي در پذيرش اسلام داراي موقعيت مقامي والا شده ايم و در اين امر، بجز خشنودي خدا و فرمانبرداري از پيامبر
و بردباري و خود سازي نفسمان، چيزي نخواسته ايم. پس شايسته نيست که ما، با داشتن آن همه فضايل بر مردم، گردنکشي کنيم و بر آنان منّت بگذاريم و آن را
وسيله کسب مال و منال دنياي خود سازيم. خداوند ولي نعمت ماست، او در اين مورد بر ما منّت نهاده است. اي مردم، بدانيد که محّمد(ص) از قريش است
و افراد قبيله اش به او نزديک ترند و در به دست گرفتن رياست و حکومتش از ديگران سزاوارتر؛ و من از خدا مي خواهم که هرگز مرا نبيند که امر حکومت با آنان به نزاع برخاسته باشم.
پس، شما هم از خدا بترسيد و با آنان مخالفت نکنيد و در امر حکومت با ايشان به ستيزه بر نخيزيد و دشمني نکنيد.
چون بشير سخن به پايان برد، ابوبکر برخاست و گفت:
اين عمر و اين هم ابوعبيده؛ هر کدام را که مي خواهيد انتخاب و با او بيعت کنيد.
عمر و ابوعبيده، يک صدا، گفتند: با وجود بد خدا قسم هرگز ماجرأت نداشته که در أمر خلافت برتو پيش دستي کنيم در حالي که يار غار پيامبرهستی!!
عبدالرّحمن بن عوف هم از جا برخاست و، ضمن سخناني، گفت: اي گروه انصار، اگر چه شما را مقامي والا و شامخ است، اما در ميان شما کساني مانند ابوبکر و عمر يافت نمي شود.
مُنِذربن أبي الاَرْقَم نيز برخاست و روي به عبدالرّحمن کرد و گفت:
ما برتري کساني که نام بردي منکر نيستيم، به ويژه که در ميان ايشان مردي است که اگر براي به دست گرفتن زمام امور حکومت پيشقدم مي شد، کسي با او به مخالفت برنمي خاست.
[ منظور مُنذِر، علي ابن ابي طالب(ع) بود. ]
آن گاه برخي از انصار بانگ برداشتند که: ما فقط با علي بيعت مي کنيم.
عمر، خود مي گويد:
سر و صدا و همهمه حاضران از هر طرف برخاست و سخنان نامفهوم از هر گوشه شنيده مي شد، تا آنجا که ترسيدم اختلاف، موجب از هم گسيختگي شيرازه کار ما بشود.
اين بود که به ابوبکر گفتم: دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم
اما پيش از آن که دست عمر در دست ابوبکر قرار بگيرد، بشيربن سعد پيش دستي کرده و دست به دست ابوبکر زد و با او بيعت کرد
حباب بن مُنذر، که شاهد ماجرا بود، بر سر بشير فرياد کشيد: اي بشير، اي نفرين شده خانواده! قطع رحِم کردي و از اين که پسر عمويت به حکومت برسد حسادت ورزيدي؟
بشير گفت: نه به خدا قسم، ولي نمي خواستم دست به حق کساني دراز کرده باشم که خداوند آن را به ايشان روا داشته است.
چون قبيله اوس ديدند که بشيربن سعد چه کرد و قريش چه ادعايي دارد، و از طرفي، قبيله خزرج از به حکومت رسانيدن سعد بن عباده چه منظوري در سر دارد، بعضي از آنان، کساني ديگر از افراد قبيله خود را که اُسَيد بن حُضَير (يکي از نقبا) نيز در ميانشان بود - مورد خطاب قرار دادند و گفتند: به خدا قسم، اگر قبيله خزرج خلافت را به دست بگيرد، براي هميشه اين افتخار نصيب آنها خواهد شد و بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و هرگز شما را در حکومتشان شريک نخواهند کرد. پس، برخيزيد و با ابوبکر بيعت کنيد.
آن گاه همگي برخاستند و با ابوبکر بيعت کردند و با اين کار خود، اقدام سعد بن عباده و افراد قبيله خزرج در به دست گرفتن زمام امور حکومت نقش بر آب شد. مردم، از هر سو، براي بيعت با ابوبکر هجوم آوردند و چيزي نمانده بود که در اين گير و دار سعد بن عباده بيمار، در زير دست و پاي آنها، لگد مال شود که يکي از بستگان وي فرياد زد: مردم، مواظب باشيد که سعد را لگ نکنيد.
عمر، در پاسخ او، بانگ زد: بکشيدش که خدايش بکشد! سپس، مردم را عقب زد و خود را بر بالايِ سرِ سَعد رساند و گفت: مي خواستم چنان لگد مالت کنم که عضوي از اندامت سالم نماند! قيس بن سعد، که بر بالاي سر پدرش ايستاده بود، برخاست و ريش عمر را به چنگ گرفت و گفت: به خدا قسم اگر تار مويي از سر او کم کني، با يک دندان سالم برنمي گردي!
ابوبکر نيز به عمر گفت: آرام باش عمر! در چنين موقعيتي مدارا و نرمي به کار مي آيد نه خشونت و تندي. عمر، با شنيدن سخن ابوبکر، پشت به قيس کرد و از او دور شد. امّا سعد خطاب به عمر گفت: به خدا سوگند، اگر بيمار نبودم و آن قدر توانايي داشتم که از جاي برخيزم، در گذرگاه ها و کوچه هاي مدينه چنان غرّشي از من مي شنيدي که خود و يارانت، از ترس، در بيغوله ها پنهان مي شديد؛ و در آن حال، به خدا سوگند تو را نزد کساني مي فرستادم که، تا همين ديروز، زير دست و فرمانبردارشان بودي نه آقا و بالا سرشان! آن گاه خطاب به ياران خود گفت: مرا از اينجا ببريد و آنان سعد را به خانه اش بردند.
ابوبکر جوهري در کتاب سقيفه خود آورده است:
عمر، در روز سقيفه بني ساعده، همان روزي که با ابوبکر بيعت کرد، کمر خود را بسته بود و پيشاپيش ابوبکر مي دويد و فرياد مي زد: توجه! توجه! مردم با ابوبکر بيعت کردند
به اين ترتيب، آن دسته اي که از سقيفه همراه ابوبکر بودند، به هر کس که مي رسيدند او را مي کشيدند و مي آوردند و بيعت مي گرفتند.
در تاريخ طبري، در ادامه، آمده است:
افراد قبيله اَسْلَم، در روز سقيفه بني ساعده، همگي براي خريد خواربار به مدينه آمده بودند. ازدحام ايشان در شهر به حدّي بود که عبور و مرور در کوچه هاي آن به سختي صورت مي گرفت.
عمر در اين باره چنين گفت: «مَا اَيقنَتُ بِالنَّصرِ حَتّي جاءَتْ اَسْلَمُ فَمَلاَتْ سِکک المدَينَه.
يعني: من به پيروزي يقين نداشتم تا قبيله اسلم آمدند و کوچه هاي مدينه را پر کردند

گام 2 - نقش قبيله اَسلَم ، در بيعت با ابوبکر

نقش قبيله اَسلَم ، در بيعت با ابوبکر

اين داستان را شيخ مفيد در کتاب جَمَل چنين آورده است:
در آن زمان، صحرانشينانِ عرب براي خريد خوار وبار، به صورت قبيله اي، به شهر مي آمدند؛ چون صحرا ناامن بود و اگر تعداد کمي از آنان مي آمدند،
بارشان را مي گرفتند و خودشان را مي کشتند. لذا افراد قبيله، همه با هم، براي خريد خواروبار حرکت مي کردند. مردان قبيله اسلم از صحرا به مدينه آمده بودند
تا آذوقه تهيه کنند. در آن زمان که وارد مدينه شدند، بيعت با ابوبکر در سقيفه انجام شده بود. عمر و بقيه به آنان گفتند:
بياييد کمک کنيد براي خليفه پيامبر بيعت بگيريم، آن وقت ما هم خوار وبار رايگان به شما مي دهيم.
آنها خوشحال شدند. اول خودشان ريختند و بيعت کردند، و بعد دار و دسته ابوبکر شدند؛ دامن هاي عربي خود را به کمر زدند و کوچه هاي مدينه را پُر کردند.
به هر جا مي رسيدند، در بازار، کوچه، و. . . ، هرکس را که مي ديدند براي بيعت با ابوبکر مي آوردند. بدين ترتيب، ابوبکر به کمک قبيله اسلم خليفه شد
دليل انتخاب ابوبکر به خلافت !
ياران ابوبکر دليل انتخاب ابوبکر را، براي انصار، اين چنين بيان کردند:
چون پيامبر از قريش است، جانشين او هم بايد از قريش باشد (قانون عرب چنين بود).
دليل ديگر اين که ابوبکر صحابي پيامبر و از سابقين در اسلام بوده است
حضرت امير(ع) در اينجا فرمايشي دارد؛ مي فرمايد: «اِحْتَجُّوا بِالشَّجَرهِ وَاضاعُوا الثَّمَرَه»
يعني به درخت نبوّت (که از قريش بوده) احتجاج کردند ، و ميوه آن را (که پسر عمو و داماد پيامبر است) ناديده گرفتند.
آنان حجّت آوردند که از شجره پيامبرند؛ در حالي که ميوه اين شجره را، که بني هاشم هستند، ناديده گرفتند. ارزش درخت خرما يا انگور، به شاخ و برگش نيست، به ميوه آن است.
و نيز حضرت امير(ع) درباره اين که گفتند ابوبکر صحابي پيامبر است، فرمود: اينها مي گويند که ابوبکر بايد جانشين پيامبر بشود چون صحابي اوست.
اگر خلافت به صحابه بودن است، چگونه است آنجا که صحبت و قرابت با هم جمع شده است نمي شود؟!
(يعني درباره علي بن ابي طالب، که هم صحابي پيامبر بوده و هم پسر عموي آن حضرت.)
همه مي دانيم که علي(ع) کودکي خردسال بود که پيامبر(ص) او را از خانه پدرش ابوطالب به خانه خود آورد.
حضرت علي(ع)، خود، در اين باره مي فرمايد: پيامبر غذا را مي جويد و نرم مي کرد و در دهانم مي گذاشت؛ بوي خوش بدنش را به مشامم مي رساند؛
در غار حراء آنگاه که اولين وحي بر پيامبر(ص) نازل شد با پيامبر(ص) بودم
علي(ع)، تا وقت وفاتِ پيامبر(ص) هميشه و همه جا، با آن حضرت بود. سرِ پيامبر(ص) بر سينه علي(ع) بود که از دنيا رفت .

حضرت علي(ع) هم صحابي پيامبر بود و م از ذَوي القُرباي آن حضرت و هميشه، چون سايه، به دنبال پيامبر بود.
بيعت همگاني
پس از بيعت با ابوبکر در سقيفه، کساني که با او بيعت کرده بودند وي را، چون دامادي که به حجله مي برند، شادي کنان به مسجد پيامبر بردند.
چون ابوبکر و پيروانش وارد مسجد شدند کار خلافت تثبيت شد
مسجد پيامبر دارالحکومه بود؛ محل بستنِ عَلَم، اعزام لشکر، ديدارهاي رسمي پيامبر و رسيدگي به اختلافات مسلمانان بود.
در واقع همه کارهاي جامعه مسلمانان آن روز در مسجد النّبي انجام مي شد. منبر پيامبر نيز حکم راديو و تلويزيون امروز را داشت.
کودتا گران، در آغاز هر انقلاب، کوشش مي کنند که راديو و تلويزيون و دارالحکومه را تصرّف کنند. اين سه را تصرف کنند دولت را تصرف کرده اند.
در روز سه شنبه، فرداي روزي که در سقيفه بني ساعده با ابوبکر بيعت به عمل آمد، کودتاچيان ابوبکر را آوردند وتا بر منبر رسول خدا(ص) نشست.
عمر، پيش از آن که او سخني بگويد، برخاست و پس از حمد خداوند گفت: که سخن ديروزش انکار وفات رسول خدا(ص) - نه برا اساس کتاب خدا
و نه دستوري از پيامبر(ص) بوده است؛ بلکه او چنان مي پنداشته که پيامبر شخصاًبه تدبير کارها خواهد پرداخت و حضرتش آخرين کسي است
که از جهان مي رود و در پايان سخن گفت: خداوند کتاب خود را، که دستمايه هدايت و راهنمايي پيامبرش نيز بوده، در ميان شما نهاده است.
اگر به آن چنگ بزنيد، خداوند شما را هم به همان راه که پيامبرش را هدايت فرمود راهنمايي خواهد کرد. اکنون، خداوند شما را بر زمامداريِ بهترينتان،
که يار و همدمِ غار رسول خدا(ص) بود، همرأي و هماهنگ کرده است. پس برخيزيد و با او بيعت کنيد
بدين ترتيب، عمومِ مردم، پس از بيعت بعضي از افراد در سقيفه، با ابوبکر بيعت کردند.
در صحيح بخاري آمده است: پس از آن که گروهي در سقيفه بني ساعده با ابوبکر بيعت کردند، بيعت عمومي با او، بر فراز منبر پيامبر خدا، به عمل آمد
انس بن مالک مي گويد: من در آن روز به گوش خود شنيدم که عمر، پي درپي به ابوبکر مي کفت که بر منبر بالا رود، تا اين که سرانجام ابوبکر بر فراز منبر نشست و حاضران همه با او بيعت کردند.
آن گاه ابوبکر خطبه اي خواند و گفت:
اي مردم، من از شما بهتر نيستم و زمام حکومت بر شما را به دست گرفتم. پس، اگر رفتارم را خوب و کارم را شايسته يافتيد مرا ياري دهيد
و اگر بدي کردم و دچار لغزش و خطا شدم، مرا به راه آوريد . . . !!!
اينک برخيزيد و نمازتان را بخوانيد که خدايتان رحمت کند.
پس از آن، به امامت او، نماز جماعت گزاردند و سپس به خانه هاي خويش بازگشتند.
(مردم مدينه از روز دوشنبه تا شامگاه روز سه شنبه، از کفن و دفن پيامبر خود بي خبر بودند!)
در اين مدّت، نخست به سخنراني هاي ايراد شده در سقيفه بني ساعده و بعد بيعت گرفتن براي ابوبکر در کوچه هاي مدينه و سپس بيعت عمومي با او
در مسجد النّبي(ص) و آن گاه به سخنان عمر بن خطّاب و ابوبکر سرگرم بودند، تا که سرانجام ابوبکر به امامت نماز جماعت با ايشان برخاست.

نظر و داوري صحابه پيامبر(ص) درباره بيعت با ابوبکر
1) فضل بن عبّاس
بني هاشم مشغول تجهيز پيکر پيامبر(ص) بودند که خبر بيعت با ابوبکر به آنان رسيد. فضل بن عبّاس از خانه بيرون آمد و گفت:
اي گروه قريش، با اغفال و پرده پوشي، خلافت از آن شما نمي شود. سزاوار خلافت ماييم نه شما؛ ما و صاحب ما علي(ع) به خلافت سزاوارتر است از شما.
2) عُتبه بن اَبي لَهَب
وي نيز، چون جريان بيعت با ابوبکر را شنيد، اين اشعار را سرود:
ما کنْتُ اَحْسَبُ هذَا الاَمرَ مُنْصَرِفاً
عَنْ هاشمٍ ثُمَّ مِنها عَن اَبي الحَسَن
عَن اوَّلِ النّاسِ ايماناً و سابِقَه
وَ اَعْلَمِ النّاسِ بِالقُرآنِ وِ السُّنَن
وَ آخِرِ النّاسِ عَهداً بِالنَّبي وَ مَنْ
جِبريلُ عَونٌ لَهُ في الغُسلِ وَالکفَن
مَنْ فيه ما فيهِم لا يمْترُونَ بِهِ
وَ لَيس فِي القَومِ ما فيهِ مِنَ الحَسَنِ
من هرگز گمان نمي کردم که کار خلافت از خاندان هاشم و خصوصاً از ابوالحسن [علي عليه السّلام] باز گرفته شود.
زيرا ابوالحسن(ع) همان است که پيش از همه ايمان آورد و حُسن سابقه او را در اسلام کسي شک ندارد.
از همه مردم به علوم قرآن و سنّت پيامبر(ص) داناتر است، و تنها کسي است که تا لحظات آخر عمرِ پيامبر(ص)، همچنان، ملازم خدمتش بود،
تا آنجا که کار غسل و کفن رسول خدا(ص) را نيز به ياري جبرئيل انجام داد. صفات حميده و فضائل معنوي ديگران را به تنهايي داراست،
ولي ديگران از کمالات معنوي و مزاياي اخلاقي او بي بهره اند[
3)سلمان
ابوبکر جوهري روايت کرده است:
سلمان و زبير و انصار مايل بودند که با علي(ع) بيعت کنند. پس، چون با ابوبکر بيعت شد، سلمان فارسي گفت:
به خير کمي رسيديد و خلافت را گرفتيد، ولي معدن خير را از دست داديد. مرد سالمند را برگزيديد و خاندان پيامبر خود را رها کرديد.
اگر خلافت را در خاندان پيامبر مي گذاشتيد، حتي دو نفر با هم اختلاف پيدا نمي کردند و از ميوه اين درخت، هر چه بيشتر و گواراتر، سود مي برديد.
گفتار ديگر سلمان اين بود که «کرديد و نکرديد » يعني اگر نمي کرديد بهتر بود و کار صحيحي نبود که انجام داديد.
اگر مسلمانان با علي(ع) بيعت مي کردند، رحمت و برکات الهي، از هر سو، به آنان روي ميآورد و سعادت و سيادت همه جانبه را به دست مي آوردند
4) ابوذر
در آن هنگام که رسول خدا(ص) از دنيا رفت، ابوذر در مدينه نبود. وقتي رسيد که ابوبکر زمام امور را به دست گرفته بود. وي در اين باره گفت:
به چيز کمي رسيديد و به همان قناعت کرديد و خاندان پيامبر(ص) را از دست داديد.
چنانچه اين کار را به اهل بيت پيامبرتان مي سپرديد، حتّي دو نفر به زيان شما با شما مخالفت نمي کردند  .
5)مقداد بن عَمْرو
راوي مي گويد: روزي گذرم به مسجد رسول خدا(ص) افتاد. ديدم مردي بر دو زانو نشسته است و چنان دردمندانه و به حسرت آه مي کشد که گويي
تمام دنيا مال او بوده و از دست داده است، و در آن حال مي گفت:
کردار قريش چه شگفت آور است که کار را از دست اهل بيت پيامبرشان دور ساختند، در حالي که اول کسي که ايمان آورد، در ميان ايشان است

 نُعمان بن عَجلان
نعمان بن عجلان، در جواب ابيات عمر و بن العاص، داستان سقيفه، قصيده اي سروده که چند بيت از آن نقل مي شود:
وَ قُلتُم حَرامٌ نَصْبُ سَعـدٍ وَ نَصْبُکم  ..... عَتيـقَ بنَ عُثمـانَ حَلالٌ اَبابَکــرٍ
وَ کانَ هَوانــاً في عَلِــي وَ اِنَّهُ        .....           لاَ هلٌ لَهايا عَمـرْو مِنْ حَيث لا تَدري
وَصِيِّ النَّبي المُصطفــي وابْن عَمّهِ  .....  و قاتِلِ فُرْســانِ الضَّلالَه و الکفْـرِ
فَلَوْلا اتقـاءُ اللهِ لَمْ تَذْهَبُوا بِهــا         .....          وِلکـنَّ هذَا الخَيـْرَ أَجْمَـعُ لِلصَّـبر
شما گفتيد که نصب سعد (بن عُباده) به خلافت حرام است و نصب ابوبکر صحيح و حلال است.
خواسته ما علي(ع) بود. علي سزاوار اين کار بود، زيرا وصّي پيامبر(ص) و پسر عَمّ او بود؛ هم او که دلاوران گمراهي و کفر را کشته بود.
پس، اگر ترس از خدا نبود، هرگز صاحب اين امر نمي شديد، ليکن اين خير (اسلام) با صبر مناسب تر آمد.
امِّ مِسْطَحِ بنِ اُثاثَه
وي، در کنار قبر پيامبر(ص)، اين اشعار را خواند:
قَدْ کانَ بَعْدَک أَنباءٌ و هَنْبثـَه              .....       لَو کنتَ شاهِدَها لَمْ تَکثُر الخُطبُ
اِنّا فَقَدْناک فَقْدَالأَرضِ و ابِلَها          .....           فَاْختَلَّ قَوْمُک فَاشْهَدْهُمْ وَلا تَغِب
پس از تو، اي پيامبر، گفت وگوها و حوادثي مهم روي داد که، اگر تو زنده مي بودي، هرگز اين همه گرفتاري پيدا نمي شد.
همچون زميني که باران به آن نرسد و طراوت و حيات خود را از دست بدهد، تو از ميان ما رفتي و مردم فاسد و تباه شدند.
اي پيامبر، ايشان را بنگر و شاهد باش.

 زني از بَني نجّار
چون کار بيعت با ابوبکر استوار شد، وي، از محلّ بيت المال، سهمي براي زنان مهاجر و انصار فرستاد. سهم زني از بَني عَديّ بن النَجّار را به زيد بن ثابت سپرد که به وي برساند.
زيد به نزد آن زن آمد و سهم او را تقديم کرد. زن پرسيد: اين چيست؟ زيد گفت: از سهامي است که ابوبکر براي زنان معين کرده است.
وي گفت: مي خواهيد دين مرا به وسيله رشوه از من بستانيد؟ به خدا سوگند، از او چيزي نخواهم پذيرفت. سپس آن سهميه را به ابوبکر باز گردانيد

 ابوسفيان
پيامبر(ص)، ابو سفيان را براي انجام کاري به بيرون از مدينه فرستاد بود، لذا به هنگام وفات آن حضرت در مدينه نبود. هنگامي که باز مي گشت، در راه، به کسي از مدينه مي آمد برخورد.
پرسيد: آيا محمّد مُرد ؟
آن مرد پاسخ داد: آري. پرسيد: جانشين او که شد ؟ گفت: ابوبکر. ابو سفيان پرسيد:
«فَماذا فَعَلَ المسُْتضَْعفَانِ عَليُّ وَ العبّاسٌ؟»
يعني: پس، علي و عبّاس، آن دو مستضعف، چه واکنشي از خود نشان دادند ؟
آن مرد گفت: خانه نشين هستند. ابوسفيان گفت: به خدا، سوگند، اگر براي ايشان زنده بمانم، پايشان را بر فراز بلندي رسانم «لا رْفَعَنَّ مِنْ اَعْقابِهِما. »
و اضافه کرد: «اِنّي اَري غُبْرَه لا يطْفيها اِلاّ دَمٌ. » يعني: من گرد و غباري مي بينم که، جز بارش خون، چيزي آن را فرو ننشاند.
پس چون وارد مدينه شد در کوچه هاي مدينه مي گشت و اين اشعار را مي خواند:
بَني هاشمٍ لا تُطمِعُوا النّاسَ فيکم         ....       وَلا سِيماتَيم بْن مُرَّه اَوْ عَـدِي
فَمَا الاَمْرُ اِلاّ فيکمُ وَ اِليکـمُ        .....      وَ لَيسَ لَها اِلاّ اَبُو حَسَنٍ عَليٍّ
اي بني هاشم، راه طمع حکومت کردن را بر مردم ببنديد، به ويژه بر دو قبيله تَيم وعَديّ (قبيله هاي ابوبکر و عمر).
اين حکومت از آن شماست، از آن شما بوده، باز هم بايد به شما باز گردد.  کسي لياقت زمامداري را به جز ابوالحسن علي(ع) ندارد.
يعقوبي پس از اين دو بيت، دو بيت زير را هم روايت کرده است: اَبا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِها کفَّ حازم  فَاِنَّک بِالاَْمـرِ الَّذي يرتَجـي مَلِيُّ
وَ اِنَّ امْرِءاً يرْمي قُصَـيُّ وَراءهُ عَزيزُ الْحِمي والنّاسُ مِنْ غالِبٍ قُصي
اي ابوالحسن، با دستي کاردان و نيرومند، حکومت را قبضه کن؛ چه، تو بر آنچه اميد مي رود نيرومند و توانايي.
و البتّه مردي که قصيّ پشتيبانِ اوست،  حقِّ او پامال نشدني نيست و تنها (اَخلافِ) قُصَيّ، مردمي از نسلِ غالب اند.
به روايت طبري، ابو سفيان پيش آمد در حالي که مي گفت: . . . اي فرزندان عبد مناف، ابوبکر را به کارهاي شما چه کار؟! علي و عباس، آن دو ستمديده و خوار گشته، کجايند؟
سپس، به نزد حضرت علي(ع) آمد و گفت: اي ابوالحسن، دستت را به گشا تا با تو بيعت کنم. علي(ع) خودداري نمود و قبول نکرد و فرمود:
اگر چهل نفر مردان با عزم [يعني کساني که ايمان به وصايت او داشته باشند] داشتم، مقابله مي کردم، ولي ياور ندارم

گام 3 - رد پيشنهادِ بيعتِ ابوسفيان

رد پيشنهادِ بيعتِ ابوسفيان

شايد اين سؤال در ذهن بعضي خطور کند که چرا علي (ع) پيشنهادِ بيعتِ ابوسفيان را نپذيرفت؟
پاسخِ مفصّلِ اين سؤال در کتاب عبداللّه بن سبا، 1/146 - 156، داده شده است؛
لکن اختصاراً بيان مي داريم که پس از وفات رسول خدا (ص)، تعصّب خانوادگي و قبيلگي دوباره زنده شد. گرد آمدن انصار در سقيفه و کوشش در بيعت کردن با سعد بن عُباده،
فقط بر پايه اين تعصّبات بود و گرنه خود مي دانستند که، در ميان مهاجران، تنها حضرت علي (ع) شايستگي جانشيني پيامبر (ص) دارد ؛
همچنين بيعتِ اوْس با ابوبکر نيز، جز تعصّب قبيلگي، پايه و اساسي نداشت. ايشان مي خواستند بدين وسيله نگذارند رياست به دستِ طايفه خَزرَج بيفتد.
از سخنرانيِ عمر در سقيفه (صحيح بخاري، 120/4) نيز پيداست که دسته او نيز تا چه اندازه، در کار بيعت با ابوبکر، تحت تأثير احساسات قبيله اي قرار گرفته بودند.
ابوسفيان نيز، مانند ديگران، تعصّب قبيله اي داشت و تنها، براي آن که رياست در افراد قبيله اش بني عبدِ مَناف باقي بماند، خواستار بيعت با اميرالمؤمنين (ع) شد.
در اين ميان، تنها اميرالمؤمنين (ع) بود که افق فکرش بالاتر و والاتر از اين بود که زمام امر را با نيروي تعصّب به دست گيرد. اگر علي (ع) حقِ حاکميت را براي خود مطالبه مي کرد،
به اين سبب بود که حکومتي بر قرار سازد که پايه اش جز بر حکم قرآن و دين نباشد. حضرت (ع) مي خواست ياراني مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار از او حمايت کنند، مرداني که هيچ عامل و محرّکي براي ياري آنان جز مبدأ و عقيده الهي نباشد؛ نه چون ابوسفيان که جز انديشه دنيا و تعصّب خانوادگي محرّک ديگري نداشت.
لذا، اگر اميرالمؤمنين (ع) پيشنهادِ بيعتِ ابوسفيان را مي پذيرفت، عملاً همه زحمات پيامبر(ص) و نيز خود آن حضرت (ع)، در پيروي از رسول خدا(ص) در طيّ 23 سال براي باز گرداندن جامعه به فطرت الهي و نابود کردن تعصّبات جاهلي، بر باد مي رفت. در خور ذکر است که ابوسفيان، چون از علي (ع) مأيوس شد، با قبول رشوۀ حاکمان ، راضي شد و با ابوبکر بيعت کرد و انگيزه هاي مادي و دنيوي خويش را کاملاً آشکار ساخت. ابوبکر، بنا به پيشنهاد عمر، آنچه از زکاتِ بيت المال که در دست ابوسفيان بود به خودش واگذار کرد! (العقد الفريد،3/62) همچنين، فرزندِ ابوسفيان، يزيد را به عنوان امير لشکري که به سوي شام مي رفت، منصوب کرد!! (طبري، 1/1827، چاپ اروپا)
خالد بن سعيد (از بني اميه)
خالد بن سعيد بن عاص از آنان بود که در مسلمان شدن پيشي گرفته بود. از گروه مهاجران به حبشه بود. پس از آن که اسلام قوّت گرفت،
پيامبر(ص) او را، با دو برادرش (آبان و عمرو)، مأمور وصول زکات قبيله مَذْحَج فرمود. پس از آن، مأمور آن حضرت(ص) در صنعاي يمن شدند.
آنها در زمان وفات پيامبر(ص) در مدينه نبودند. بعد از آن که به مدينه بازگشتند به ابوبکر گفتند: ما فرزندان اُحَيحَه، پس از رسول خدا(ص)، کارگزار ديگران نخواهيم شد
و خالد به نزد اميرالمومنين(ع) آمدو گفت: يا علي(ع) دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم که، به خدا قسم، در ميان مردم سزاوارتر از تو به مقام محّمد(ص) نيست
هنگامي که بني هاشم با ابوبکر بيعت کردند، خالد نيز با ابوبکر بيعت کرد

 عمربن الخطّاب
عمر، در سال آخر زندگي، به هنگامي که در حجّ بود، شنيد که عمّار گفته است:
«بيعت ابوبکر لغزشي بود که در آخر پايدار شد. اگر عمر از دنيا برود، ما با علي(ع) بيعت خواهيم کرد. »
اين گفتار كه به عمر رسيد پريشان شد و گفت: «آنگاه که به مدينه برسم. . . »
و وقتي به مدينه رسيد، همان جمعه اوّل، در مسجد پيامبر(ص) بر بالاي منبر رفت و گفت:
بيعت با ابوبکر لغزش و اشتباهي بود، که انجام گرفت و گذشت، آري، چنين بود، ولي خداوند مردم را از شرّ آن لغزش حفظ فرمود!!
معـاويه
معاويه، در نامه اي به محّمد بن ابوبکر، چنين نوشت:
ما و پدرت (ابوبکر)، فضل و برتري فرزند ابوطالب را مي دانستيم و حق او را بر خود لازم مي شمرديم، پس، چون خداوند براي پيامبرش،
که درود خداد بر او باد آنچه را که نزد خود بود اختيار کرد و وعده اي را که به وي داده بود وفا کرد و دعوتش را آشکار نمود و حجّتش را روشن ساخت:
روح او را به سوي خود برد، پدر تو و فاروقش عمر، اولين کساني بودند که حقّ علي را غصب کردند و با وي مخالفت نمودند.
اين دو، دست اتفاق به يکديگر دادند؛ سپس علي را به بيعت خود خواندند. چون علي خودداري کرد و استنکاف ورزيد،
تصميم هايي ناروا گرفتند (مي خواستند علي را بکشند) و انديشه هايي خطرناک درباره او نمودند تا در نتيجه علي با آنان بيعت کرد و تسليمشان گرديد
 سَعد بن عُبادَه
سعد را، پس از ماجراى سقيفه، چند روزى به حال خود گذاشتند و سپس در پى او فرستادند كه بيا و بيعت كن، كه همه مردم و بستگانت با ابوبكر بيعت كرده‏اند.
سعد پاسخ داد:
به خدا قسم، تا تمام تيرهاى تركشم را به سوى شما پرتاب نكنم و سِنان نيزه‏ام را با خون شما رنگين نسازم، با شما بيعت نخواهم كرد. چه تصور كرده‏ايد؟
تا زمانى كه دستم قبضه شمشير را در اختيار دارد، آن را بر فرق شما مى‏كوبم و به يارى خانواده و هوادارانم، تا آنجا كه در توان داشته باشم،
با شما مى‏جنگم و دست بيعت در دست شما نمى گذارم. به خدا قسم، اگر همه جِنّ و اِنْس در حكومت و زمامدارى شما همداستان شوند، من سر فرود نمى‏آورم
و شما را به رسمّيت نمى‏شناسم و بيعت نمى‏كنم تا هنگامى كه در دادگاه عدل الهى به حسابم رسيدگى شود.
چون سخنان سعد به گوش ابوبكر رسيد، عمر به او گفت: سعد را رها مكن تا با تو بيعت كند. امّا بشير بن سعد گفت: او لج كرده است و با شما بيعت نمى‏كند،
اگر چه جانش را بر سر اين كار بگذارد. كشتن او به اين سادگى نيست؛ چه، او وقتى كشته مى‏شود كه تمامى خانواده و فرزندان و گروهى از بستگانش با او كشته شوند .(1)
او را به حال خودش بگذاريد كه رها كردنش شما را زيانى نمى‏رساند، زيرا كه او يك تن بيش نيست كه بيعت نمى‏كند.
آنها راهنمايى بيشتر را پذيرفتند و دست از سعد برداشتند و او را به حال خود گذاشتند. سعد در هيچ يك از اجتماعاتشان شركت نمى‏كرد و در نماز جمعه و جماعت ايشان حاضر نمى‏شد
و در اداى مناسك حج به همراهى آنها و در كنارشان ديده نمى‏شد! اين حال، همچنان ادامه داشت تا كه زمان ابوبكر به سر آمد و نوبت خلافت به عمر رسيد

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب