ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

15 − 14 =

بستن
بستن

چگونه جریان سقیفه اتفاق افتاد؟(بخش اول)

چگونه جریان سقیفه اتفاق افتاد؟(بخش اول)

1

سقیفه در لغت عرب به معنی سایبانی است ؛ شیوخ عرب را مهمان خانه ای بوده است که افراد قبیله نیز در آن جمع می شدند
و در باره همه امور قبیله گفت وگو می کردند.
انصار پیامبر اکرم (ص) از دو قبیله اوس وخزرج بودند که هر دو قبیله در اصل از اهل یمن بودند واجداد ایشان برای درک حضور پیامبر خاتم(ص)
و یاری حضرتش به مدینه آمده بودند.
سقیفۀ مشهور در تاریخ، محل اجتماع قبیله خزرج از انصار در مدینه بوده است و رئیس ایشان سعد بن عُباده بوده که برای بیعت با او
پس از وفات پیامبر(ص) در آن محل اجتماع کرده بودند؛ در حالی که جسد مبارک پیامبر (ص) بین خاندانش بود و مشغول غسل دادن جسد مطهر آن حضرت بودند
چون خبر اجتماع سقیفه به گروه پیرو ابوبکر وعمر رسید ایشان نیز باسرعت به اجتماع سقیفه ملحق شدند.

مطالب مرتبط


گام 1 - غدیریون

غدیریون

آثار اجتماع سقيفه :
در اثر اجتماع در آن سقيفه شريعت اسلام پس از پيامبر اکرم (ص) دگرگون شد!
در اثر سقيفه تاريخ اسلام دگرگون شد.
در اثر سقيفه به در خانه فاطمه زهرا(س) آتش بردند وشد آنچه شد.
در اثر سقيفه شمشير ابن ملجم بر فرق امير المؤمين علي (ع) فرود آمد.
در اثر سقيفه امام حسن (ع) با زهر شهيد شد.
در اثر سقيفه حضرت امام حسين (ع) شهيد شد! وزينب (س) وديگر دختران پيامبر(ص) اسير شدند!
در اثر آن سقيفه مسير تاريخ بشريت دگرگون شد.
آثار سقيفه از آن روز تا کنون وتاظهور حضرت مهدي موعود (عج) ادامه دارد...!!

پي ريزي سقيفه در زمان حيات پيامبر اکرم (ص)
براي بررسي نحوه پي ريزي سقيفه در زمان حيات پيامبر(ص) بايد آيات زير را مورد بررسي قرار دهيم:
خداوند متعال در آيات اوليه سوره تحريم مي فرمايد:
[يا أَيهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَک تَبْتَغِي مَرْضَاه أَزْوَاجِک وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکمْ تَحِلَّه أَيمَانِکمْ
وَاللَّهُ مَوْلَاکمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَکيمُ وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَي بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ
فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَک هَذَا قَالَ نَبَّأَنِي الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ إِنْ تَتُوبَا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيهِ
فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِکه بَعْدَ ذَلِک ظَهِيرٌ]
« اي پيامبر، براي چه بر خود حرام کردي آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده بود؟ براي جلب رضايت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحيم است.
خداوند راه گشودن سوگندهايتان را معين ساخت؛ و خداوند مولاي شماست و او دانا و حکيم است.
آنگاه که پيامبر رازي را با بعضي از زنان خويش در ميان نهاد، آن زن آن راز را به ديگري باز گفت. پس خداوند، پيامبر را از اين امر آگاه ساخت.
پيامبر نيز بخشي از آن (راز) را بيان کرد و بخشي را بيان نکرد. آن زن به پيامبر گفت: چه کسي تو را از اين آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند دانا مرا خبر کرد.
اي دو زن ، به سوي خدا توبه کنيد که دل شما از حق برگشته است و اگر عليه پيامبر پشت به پشت هم دهيد،
همانا خداوند مولاي اوست و جبرئيل و ديگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتيبان اويند ! »

گام 2 - شأن نزول آيات

شأن نزول آيات

شأن نزول آيات
در اين آيات سه امر بيان شده است:
الف: تحريم پيامبر اکرم (ص) بر خود آنچه را که خدا بر او حلال فرموده بود براي رضاي همسرانش، و اين که خداوند راه گشودن سوگندها را بيان فرموده است.
ب: خبر دادن پيامبر (ص) رازي را به يکي از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به ديگري و آگاه نمودن باري تعالي، پيامبر (ص) را از افشاي راز.
ج: تهديد باري تعالي آن دو همسر پيامبر (ص) را،... تا آخر سوره.
در اين آيات بيان نشده که پيامبر (ص)، براي رضاي همسرش، چه حلالي را بر خود حرام کرده و چه رازي را آن همسر پيامبر (ص) افشا نموده
و پس از آن چه شده است که خداوند چنان عبارات تهديد آميزي مي فرمايد ؟
شايسته است يادآور شويم که باري تعالي مي فرمايد: [ وَاَنْزَلْنا اِلَيک الذِّکرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم ] النحل 44: ما قرآن را بر تو نازل کرديم تا شما براي مردم بيان کني آنچه را که براي ايشان نازل شده است
(پس برای فهم قرآن ، نیاز به حدیث پیامبر اکرم.ص داریم ) ...

قرآن با دو گونه وحي بر پيامبر نازل مي شده است ...
1) وحي قرآني ، که همان نصّ قرآن است، که از زمان پيامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.
2) وحي بياني ، که با آن تفسير قرآن بيان مي شده است.
در بيان آيه اول (سوره تحریم) در روايت آمده است که پيامبر(ص) در روز نوبت حفصه، با کنيز خود ماريه هم بستر شد و آنگاه که حفصه از آن داستان آگاه گرديد، پيامبر(ص)،
براي دلجويي حفصه، ماريه را بر خود حرام فرمود
در آيه دوم، خداوند اين تحريم را رفع مي کند. 
در آيه سوم بيان شده که پيامبر(ص) مطلبي را به عنوان راز به همسرش - حفصه - مي فرمايد، او آن راز را فاش مي کند. خداوند، پيامبرش را از کار وي آگاه مي سازد و آن حضرت(ص)،
حفصه را از فاش کردن آن راز آگاه مي سازد. حفصه از پيامبر(ص) مي پرسد که چه کسي شما را از اين کار آگاه ساخت؟ پيامبر(ص) مي فرمايد: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت
در آيه چهارم لحن آيه تغيير مي کند و خطاب به آن دو زن مي فرمايد: (اگر شما از کار خود توبه کنيد (به نفع شماست) زيرا دل هايتان از حق منحرف گشته است،
و چنان که بر ضدّ پيامبر(ص) پشت به پشت هم دهيد، خداوند مولاي اوست و جبرئيل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= علي) پشتيبان اويند
آيا در خانه پيامبر چه پيش آمده بود که براي رفع آن نياز به تهديدي چنين سخت بوده است، تا آن حدّ که مي فرمايد:
پيامبر تنها نيست، خدا و جبرئيل و ملائکه و صالح المؤمنين(علي) پشتيبان و حافظ اويند؟
آيا چه بوده که در آيات بعدي، خداوند، در مقام تهديد، مي فرمايد:
اميد است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جاي شما، همسراني بهتر از شما براي او قرار دهد؛ همسراني مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، مهاجر، زناني باکره وغیر باکره!!
اي کساني که ايمان آورده ايد، خود و خانواده خويش را از آتشي که هيزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت کنيد؛ آتشي که فرشتگاني بر آن گمارده شده که خشن و سختگيرند
و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمي ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا مي کنند.
اي کساني که کافر شده ايد، امروز عذرخواهي نکنيد، چرا که تنها به اعمالتان جزا داده مي شويد.
اي کساني که ايمان آورده ايد، به سوي خدا توبه کنيد، توبه اي خالص؛ اميد است (با اين کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هايي از بهشت
که نهرها از زير درختانش جاري است وارد کند. در آن روزي که خداوند، پيامبر و کساني را که با او ايمان آورده اند خوار نمي کند، و اين در حالي است که نورشان
پيشاپيش آنان و از سوي راستشان در حرکت است و مي گويند: پروردگارا، نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چيزي توانايي.
اي پيامبر، با کفّار و منافقان پيکار کن و بر آنان سخت بگير، جايگاهشان جهنّم است و بد فرجامي است.
خداوند براي کساني که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است. آن دو تحت سرپرستي دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولي به آن دو خيانت کردند
و (ارتباط با آن دو پيامبر) سودي به حالشان (در برابر عذاب الهي) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شويد با کساني که وارد مي شوند).

نتیجۀ آنچه را که در اين باره در کتاب هاي مکتب خلفا يافته ايم چنين است:
پيامبر(ص) به حفصه دختر عُمر فرموده بود که پدر تو با پدر عايشه (ابوبکر) براي گرفتن حکومت پس از من قيام خواهند کرد.
اين سخن را پيامبر(ص) به عنوان رازي بيان داشته بودند، لکن اين راز را حفصه با عايشه در ميان گذارد. عايشه هم آن را به پدرش باز گفت.
ابوبکر هم آن را با عمر در ميان گذاشت. عمر از حفصه سئوال کرد داستان چيست؟ بگو (تا آماده شويم.) او هم راز پيامبر(ص) را براي پدرش فاش کرد.
پيامبر(ص) بخشي از جريان را، يعني اين که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بيان نمود و از بازگويي بخشي ديگر اعراض کرد.
آيا راز ، جز آمادگي پدران آن دو براي گرفتن حکومت پس از پيامبر(ص) چه مي توانست باشد؟
ابن عبّاس، براي آن که از زبان خليفه دوم شأن نزول سوره را روايت کند، با زيرکي به او گفت: من يک سال است مي خواهم از شما سئوالي کنم،
هيبت شما مرا مانع است. عمر گفت: چيست؟ گفت: سؤال از آيه قرآن است. خليفه گفت: ابن عباس، تو مي داني علمي از قرآن نزد من است
و از من سؤال نمي کني؟!!!
در اينجا ابن عباس از او پرسيد: سوره تحريم درباره چه کسي نازل شده است؟ عمر گفت: درباره عايشه و حفصه
در کتاب الدُّرّ المنثور سيوطي، جلد 6 صفحه 241، چنين آمده است:
و اِذْ اَسَرُّ النُّبِيُّ اِلي بعَضِ اَزواجِهِ حدَيثاً. حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَيفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبکرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبي بکرٍ عُمَر
از اين داستان مي توان دريافت که ابوبکر و عمر براي رسيدن به حکومت نقشه مي کشيدند، نقشه اي براي زمان حيات پيامبر(ص)  و
نقشه اي براي بعد از آن حضرت. آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو براي بعد از حيات پيامبر(ص) است که خود زير بناي سقيفه شد.
آن نقشه چنان بود که ابوبکر، عمر، ابو عُبيده جرّاح، سالِم مولاي ابي حُذَيفِه و عثمان، براي رسيدن به حکومت بعد از پيامبر(ص)
هم سوگند شدند و اين قرار را در نامه اي نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبيده جرّاح گذاشتند
به اين سبب بود که عمر مي گفت: ابوعبيده امين اين امّت است. و به سبب اين قرار داد بود که خليفه دوم بارها مي گفت:
اگر ابوعبيده يا سالم مولاي ابي حذيفه زنده بودند خلافت را به ايشان واگذار مي کردم

در واقعه تعيين خليفه دوم هم اين جريان آشکار مي شود:
ابوبکر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبيد و گفت بنويس:
بسم الله الرّحمن الرّحيم،
اين آن چيزي است که ابوبکر بن ابي قحافه به مسلمانان وصيت مي کند. امّا بعد... در اينجا ابوبکر بيهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر ابن الخطاب را خليفه قرار دادم و از خيرخواهي شما کوتاهي نکردم. چون ابوبکر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبکر گفت: الله اکبر، ترسيدي مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همين را مي خواستم بگويم
عثمان از کجا خبر داشت که ابوبکر چه کسي را مي خواهد بعد از خود براي خلافت تعيين کند؟!!!
معلوم مي شود که قرار دادي در کار آنها بوده که به ترتيب ابوبکر، عمر، سالم، ابوعبيده و عثمان، يکي بعد از ديگري، خليفه شوند. اين امر نيز از دو کار خليفه دوم، عمر، معلوم مي شود:
1) وقتي عمر به دست ابولؤلؤه مضروب شد، چون سالم و ابوعبيده در آن زمان از دنيا رفته بودند[10]  و عمر شوراي خلافت را طوري ترتيب داد که عثمان براي خليفه شدن رأي بياورد
2) از واقعه زير نيز روشن مي گردد که در زمان حيات عمر، خليفه سوم تعيين شده بود: ابن سعد (صاحب طبقات) از سعيد بن عاص اموي نقل مي کند که وي از خليفه دوم زميني را در کنار خانه خود مي خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛ چون عمر در مورد بعضي ها از اين بخشش ها مي کرد. خليفه به او گفت: بعد از نماز صبح بيا تا کارت را انجام دهم. سعيد، به دستور خليفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمين مطلوب رفتند. خليفه عمر، با پاي خود، روي زمين خطّي کشيد و گفت: اين هم مال تو. سعيد بن عاص مي گويد: گفتم يا اميرالمؤمنين، من عيالوارم، قدري بيشتر بده.
عمر گفت: اينک اين زمين تو را بس است. ولي رازي به تو مي گويم، پيش خود نگهدار. بعد از من کسي روي کار مي آيد که با تو صله رحم مي کند و حاجتت را برآورَده مي سازد. سعيد مي گويد: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسيد و او، همچنان که عمر گفته بود، با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد
از اين روايت روشن مي شود که :
خليفه دوم، با نقشه اي که براي زمان بعد از خود کشيده بود مي دانست که خويشاوند سعيد اموي، يعني عثمان، به خلافت خواهد رسيد.
اضافه بر اين، از جريانات زير معلوم مي شود که خليفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاويه به حکومت برسند. دليل اين مطلب آن است که در سال عام الرُّعاف عثمان به بيماري خون دماغ مبتلا گرديد و مشرف به مرگ شد. پنهاني، در نامه اي، عبدالرُّحمن بن عوف را براي خلافت پس از خود تعيين کرد. عبدالرُّحمن بسيار ناراحت شد و گفت: من او را آشکارا خليفه کردم ولي او پنهاني خلافت مرا مي نويسد.
بدين سبب بين آن دو دشمني شديد ايجاد شد  و نفرين حضرت امير(ع) درباره آنها مستجاب گرديد که فرموده بود: خداوند بين شما اختلاف بيندازد
عثمان از آن بيماري شفا يافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد . واميرالمؤمنين(ع)، نيز در همان روز که عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بيعت کرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود:
وَاللهِ مَا وَ لَّيت عُثْمانَ اِلاّ لِيرُدَّ اَلامْرَاليک. يعني به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندي مگر که (روزي) او نيز خلافت را به تو باز سپارد.
و امّا ميل عمر به خلافت معاويه را، پس از اين، در بخش مربوط به معاويه در زمان عمر مورد بحث قرار خواهيم داد و در اينجا به ذکر اين نکته اکتفا مي کنيم که اصولاً
عمر مي خواست خلافت در قريش باشد ولي به بني هاشم نرسد و او و يارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلکه براي بعد از خودشان نيز
نمي خواستند که بني هاشم به حکومت برسند

گام 3 - چگونگی برپایی سقیفه

چگونگی برپایی سقیفه

 بيماري و وفات پيامبر (ص)
در دهه آخر صفر سال 11 هجري پيامبر(ص) بيمار شد. در حال بيماري، اُسامَه فرزند زيد - آزاد شده پيامبر - را، که در آن زمان هجده ساله بود،
به اميري لشکري گماشت که برود به سمت شام و با نصاراي روم شرقي بجنگد.  دستور فرمود که در آن لشکر،
ابوبکر و عمر و ابوعبيده جرّاح سَعد بن عُباده و ديگر سران صحابه از مهاجر و انصار شرکت کنند، و تأکيد فرمود که کسي از ايشان، از رفتن با آن لشکر، تخلّف نکند
و فرمود: لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيش اُسامَه. يعني خداي لعنت کند هرکس را که از لشکر اسامه تخلف کند (و با آن لشکر نرود)
پس از آن، حال پيامبر(ص)، در اثر آن بيماري، سنگين شد. به لشکر اسامه، که در بيرون مدينه بود، خبر دادند که پيامبر(ص) در حال احتضار است.
آنها که مي خواستند در امر خلافت دخالت کنند به مدينه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پيامبر جمع شدند.
پيامبر(ص) فرمود: ایتوني بِدَواه وقرطاس أَکتُبْ لَکمُ کتاباً لَن تَضِلُّوا بَعَدهٌ اَبَداً .  
[align=center]يعني: قلم و کاغذ بياوريد تا (وصيت) نامه اي براي شما بنويسم که بعد از من هرگز گمراه نشويد.
عمر گفت: انَّ النيي غَلبَهُ الوَجَعُ و عنِدَکم کتابُ اللهِ؛ حَسْبُنا کتابُ الله یعني بيماري بر پيامبر غلبه کرده است - کنايه از اين که نمي داند چه مي گويد -
و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است !!!

دسته اي گفتند: دستور پيامبر را انجام دهيد. آن دسته اي که مي خواستند دستور پيامبر(ص) را انجام دهند غالب شدند
در روايت ديگر، در طبقات ابن سعد، آمده است که، در آن حال، يک نفر از حاضران گفت: انَّ نَبيَّ اللهِ لَيهْجُر. يعني همانا پيامبر خدا هذيان مي گويد.
آسمان خون گريه کن! يک صحابي، در روي پيامبر و در محضر ديگر صحابه، به پيامبر خاتم (ص) چنين ناروا گفت.
گر چه در اين روايت گوينده را تعيين نکرده اند، ليکن، با توجه به روايت صحيح بخاري، که پيش از اين نقل کرديم، جز عمر از چه کسي چنين جسارتي بر مي آمد؟
آري، گوينده همان کس بود که گفت حَسْبُنا کتابُ الله بار الها، چه مصيبتي از اين بزرگتر!
پس از اين گفت و گو و مجادله، بعضي از حاضرين خواستند که قلم وکاغذ بياورند، امّا پيامبر(ص) فرمود اوَبَعْدَمَاذا؟ يعني آيا پس از چه؟!
بعد از اين سخن، اگر قلم و کاغذ مي آوردند و پيامبر(ص) وصيت نامه اي مي نوشت که در آن اسم علي(ع) بود، مخالفان مي توانستند چند نفر را بياورند
و شهادت دهند که پيامبر(ص) آن وصيت نامه را در حال هذيان نوشته است.
پس از اين ناسزا گويي ، پيامبر(ص) فرمود: قُوُموا عَنّي لا ينبَغي عِندَ نَبّي تَنازُعُّ. يعني از نزد من برخيزيد، که در محضر پيامبر، نزاع کردن شايسته نيست

در فجر آن روز چه گذشت ؟
بلال، هرگاه که اذان نماز مي گفت، مي آمد به در خانه پيامبر(ص) و مي گفت: الصَّلاه الصَّلاه يا رسولَ اللّه ؛
در سحر روز دوشنبه،  در وقت اذانِ صبح، بلال به در خانه پيامبر آمد و نداي هميشگي را سر داد.
پيامبر(ص)،  در حال بيهوشي بود و سرش بر زانوي علي(ع) قرار داشت. عايشه به پشت در آمد و به بلال گفت: به پدرم بگو برود و نماز جماعت را اقامه کند.
ابوبکر آمد و ايستاد به امامت نماز صبح، پيامبر(ص) به هوش آمد و متوجّه شد که در مسجد نماز جماعت بر پاست در حالي که علي(ع) بر بالين او نشسته است.
پيامبر(ص) با آن حال بيماري برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباّس و حضرت علي(ع) تکيه کرد.
پيامبر(ص) را در حالي به مسجد آوردند که از شدّت بيماري پاهايش روي زمين کشيده مي شد. ابوبکر ايستاده بود به نماز.
پيامبر(ص) به جلو ابوبکر آمد و نماز او را شکست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پيامبر(ص) اقتدا کردند و نماز صبح را به جاي آوردند.
بقيه[2] وقايع در همان روز دوشنبه رخ داد و در همان روز، پيامبر(ص) رحلت فرمود.

غسل و  تجهيز رسول خدا (ص)
کساني که پيکر پاک و مقدّس رسول خدا(ص) را غسل دادند و در مراسم خاکسپاري آن حضرت نيز شرکت داشتند عبارت بودند از:
علي بن ابي طالب(ع)، عبّاس عموي پيامبر، فضل بن عبّاس، صالح (آزاد کرده پيامبر).
بدين ترتيب، اصحاب رسول خدا(ص) جنازه آن حضرت را در ميان افراد خانواده او رها کردند و تنها همين چند نفر عهده دار تجهيز پيکر رسول خدا شدند !
بنا به روايتي ديگر، علي(ع) همراه با فضل و قُثَم، فرزندان عباس و شُقْران (آزاد کرده پيامبر) و بنا به قولي اسامهبن زيد، تمام مراسم تجهيز رسول خدا(ص) را بر عهده داشتند و ابوبکر و عمر در اين مراسم حضور نداشتند
در اين وقت، عبّاس عموي پيامبر(ص) به حضرت علي(ع) گفت: يا ابنَ أخي هَلُمَّ لاِ بايعَک فَلا يختَلِفُ عَليک اِثنان.
اي پسر برادر، بيا تا با تو بيعت کنم، که پس از آن، کسي با تو مخالفت نخواهد کرد.
علي(ع) فرمود: لَنا بِجِهازِ رَسُولِ الله شُغلٌ. اکنون کار ما تجهيز پيکر پيامبر(ص) است.
در آن حال، انصار در سقيفه بني ساعده، براي تعيين رهبري از انصار گرد آمدiه بودند
اين خبر به گروهي از مهاجران: ابوبکر و عمر و ابوعبيده و همراهانشان رسيد. اينان با سرعت به انصار در سقيفه ملحق شدند
بدين سان، بجز خويشاوندان پيامبر، کسي پيرامون پيکر آن حضرت باقي نماند. وآنان عبارت بودند از: علي بن ابي طالب(ع)، عباس بن عبدالمطّلب (عموي پيامبر)، فضل بن عباس (پسر عموي پيامبر)، قُثَم بن عبّاس (پسر عموي پيامبر)، اسامه بن زيد (آزاد کرده پيامبر)، صالح (آزاده کرده پيامبر) و أَوس بن خَوْلي (از انصار). و تنها همين افراد بودند که غسل و دفن پيکر پيامبر را بر عهده گرفتند
نکته میانی : ( اقامه نماز بر جنازه پيامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدينه واجب عيني بود ! يعني بر يک يک مسلمانان واجب بود. نماز بخوانند
نماز بر پيامبر(ص) مانند نماز بر جنازه ديگران نبود و امام جماعت لازم نداشت؛ چنان که امام علي(ع) مي فرمود: امام همه، خود پيامبر(ص) است. لذا مسلمانان پنج نفر، شش نفر مي آمدند و حضرت امير(ع) ذکر نماز را بلند مي خواند آنها تکرار مي کردند. در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزنداني که به بلوغ نرسيده بودند. اين کار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد.  )
پيکر پيامبر(ص) در شب چهارشنبه، در حضور چند نفر، در همان اتاقي که وفات يافته بود، دفن شد.
بجز نزديکان رسول خدا(ص) کسي در به خاک سپردن پيکر آن حضرت شرکت نداشت و هنگامي طايفه بني غُنْم صداي بيل ها را شنيدند که در خانه هاي خود آرميده بودند.
عايشه مي گويد: ما از به خاک سپردن پيکر پيامبر(ص) خبر نداشتيم تا آن گاه که در دل شب چهارشنبه صداي بيل ها به گوشمان رسيد.

وصيت پيامبر(ص)  به علي (ع)
پيش از بيان وصيت پيامبر(ص) به علي(ع)، به منظور فهم بهتر آن، مناسب است که مقدّمه اي ذکر کنيم. خداوند در سوره آل عمران، آيه 144 مي فرمايد:
[وَما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَانْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلي اَعقابِکمْ وَ مِنْ ينَقلِبْ عَلَي عَقَبَيهِ فَلَنْ يضُرَّ الله شَيئا و سَيجْزِي الله الشّاکرينَ]
(محّمد(ص) فقط فرستاده خداست که پيش از او پيامبراني ديگر آمده و رفته اند. آيا اگر او بميرد يا کشته شود، شما رو به عقب - و به گذشته جاهلي خود -
باز مي گرديد؟ و هر کس به گذشته جاهلي خود باز گردد، خداي را هرگز زيان نمي رساند، خداوند سپاسگزاران را پاداش نيک خواهد داد).
همان گونه که پيشتر گفتيم، شريعت اسلام با دو نوع وحي بر پيامبر(ص) نازل مي شد:
الف) وحي قرآني، که عبارت است از متن همين قرآن که از زمان پيامبر(ص) تا به حال سالم مانده و به دست ما رسيده است و همه الفاظ آن از خداست و در آن اصول شريعت اسلام، يعني توحيدِ خالق و توحيد پروردگار قانون گذار و معاد و حشر و حساب و ثواب و عقاب و ارسالِ رُسُل و وجوب طاعت از آنها از آدم تا خاتم، و نيز کليت احکام و آداب اسلامي، همچون نماز و حجّ و جهاد و روزه و زکات و خمس و امر به معروف و نهي از منکر و نهي از غيبت و...، ذکر شده است.
ب) وحي بياني، که وحيي بوده که همراهِ همان وحي قرآني نازل مي شده است و در واقع تبيين و تفسير آن را بر عهده داشته است. مثلاً در روز غدير خم، همزمان با نزول آيه[يا اَيهَا الرَّسُولُ بَلّغْ ما اُنزلُ اَلَيک مِن ربّک وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلَْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَه] مائده :  67
اين وحي بياني آمده است که: [يا ايها الرسولُ بَلّغِ ما اُنزلَ اِليک في عَلي.] پس في عَلي[1]  وحي بياني بوده است که پيامبر(ص) آن را با حديث خود بيان مي فرموده و بنابراين في علي نيز وحي خدا بوده است.(اما نه جزو قرآن ، بلکه جزو تفسیر آن)
پيامبر از خود چيزي بيان نمي فرمود، چنان که باري تعالي در اين باره مي فرمايد: [ما ينطِقُ عَنِ الْهَوي اِن هُوَ اِلاَّ وَحْي يوحي] نجم:  4
و محکمتر از آن مي فرمايد: [ولَو تَقَوَّلَ عَلَينْا بَعضَ الأَقاويلِ - لاَ خَذْنا مِنهُ بِالَيمين - ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنهُ الوَتينَ - فَما مِنکمْ مِن أَحَدٍ عَنهُ حاجِزينَ] (الحاقّه:  44).
يعني اگر پيامبر از خودش چيزي بگويد و به ما نسبت دهد، مانعش خواهيم شد و رگ قلبش را خواهيم بُريد و کسي از شما هم نمي تواند از مجازات او جلوگيري کند.
بدين سان، وحي قرآني همان متن قرآن است که همه الفاظش از خداست و يک سوره آن را، ولو به کوچکي سوره کوثر باشد، کسي نمي تواند بياورد (بقره :  23 - 24) و لذا معجزه باقي پيامبر اکرم(ص) است که خداوند خود عهده دار حفظ آن است: [اِنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذٌکرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ] (الحجر:  9).
ولي وحي بياني، معنايش از خداست، لکن بيانش با لفظ پيامبر(ص) است و در آن شرطِ تحدّي و اعجاز نشده و هدف از آن تبيين معناي آيات قرآني توسط پيامبر اکرم(ص) است؛ چنان که خداوند فرمود:
[وَ اَنَزَلْنا اِليک اَلذِّکرَ لِتُبَين للِنّاس ما نُزِّلَ اِلَيهِمْ] (النحل :  44).
پيامبر(ص) هر آيه اي از قرآن را، که از طريق وحي دريافت مي کرد، به هر کس که تبليغ مي فرمود، بياني را هم که از جانب خداوند به او وحي شده بود براي وي مي گفت و بدين ترتيب تبليغ را کامل مي فرمود.
عبداللّه بن مسعود، صحابي بزرگ پيامبر(ص)، مي گويد: هفتاد سوره از دهان پيامبر(ص) فرا گرفتم. مثلاً وقتي آيه نازل مي شد که: [والشَّجره الملعونَه] (اسراء:  60) پيامبر به او مي فرمود که مقصود از شجره ملعونه، بني اميه است
در مسند احمد حنبل، از قول صحابه پيامبر، روايت شده که: اَنَّهُم کانُوا يقْتَرِؤُونَ مِنْ رَسولِ اللهِ(ص) عَشَرَ آياتٍ، فَلا يأخُذونَ في العَشرِ الاُخْري حَتّي يعلَمُوا ما في هذِهِ مِنَ العِلمِ و العَملِ يعني صحابه پيامبر از رسول خدا(ص) قرآن را دَه آيه دَه آيه فرا مي گرفتند و به دَه آيه جديد آغاز نمي کردند مگر که آنچه از حيث معارف و احکام که در دَه آيه گذشته بود فرا مي گرفتند. مثلاً اگر از داستان پيامبران گذشته ذکري شده بود، حضرت رسول(ص) داستان آنان را بيان مي فرمود، يا اگر آيه اي مربوط به قيامت بود، اين را که روز قيامت چگونه است بيان مي فرمود. يا اگر درباره احکامي مانند وضو و نماز و تيمُمّ بود، نحوه دقيق عمل به آن احکام را تعليم مي فرمود.
پس، پيامبر(ص) هيچ آيه قرآني را تبليغ نفرموده مگر که وحيي بياني را هم با آن بيان فرموده و همراه آن به امّت ابلاغ فرموده است.
مثلاً در تعليم آيه: [اِنَّما يريدُ الله لِيذْهِبَ عَنْکم الرّجْسَ اَهلَ اَلبَيتِ وَ يطََّهِرَکمْ تَطهيراً](احزاب:  33)، پيامبر(ص) مي فرمود: اهل بيتِ محمّد(ص)، علي و فاطمه و حسن و حسين هستند
همچنين در تبليغ آيه [اِنْ تَتُوبا اِلَي اللهِ فَقَد صَغتْ قُلوبُکما] (تحريم :  4) بيان مي فرمود که آن دو زوجه پيامبر، امّ المؤمنين حفصه و امّ المؤمنين عايشه اند.  در تعليم اين قسم آيات، پيامبر(ص) تعليم معني مي فرمود با تعليم عمل وچنان بوده است که آن گاه که مثلاً آيه کريمه [اَقِمِ الصّلوه لِدُلُوک الشَّمِس...] (اِسراء :  78) نازل شد، کيفيت نمازهاي پنج گانه و اذکار آنها را تعليم مي فرمود و در آن آيه که مي فرمايد [فَاغْسِلُواوُجُوهَکم وَ اَيدِيکم...] (مائده :  6) به طور عملي تعليم مي داد که نحوه وضو گرفتن چگونه است و با چه آبي بايد باشد.
در تمام اين موارد، آنچه که پيامبر(ص) به صحابه تعليم مي فرمود، هر يک از صحابه که نويسنده بود، آيه قرآن را با تفسيري که از پيامبر(ص) شنيده بود مي نوشت. بنابراين، همه نويسندگان صحابه، همه قرآن را نوشته بودند با تفسير هر آيه اي که خود از پيامبر(ص) شنيده بودند، البتّه در قرآن هاي تک تک نويسندگان صحابه، تفسير همه آيات نوشته نبود، ولي آن قرآني که در خانه پيامبر(ص) بود اين چنين بود، يعني متن کامل قرآن با تفسير کامل همه آيات همراه بود.
توضيح اين که، آنچه از قرآن و تفسير آن نازل مي شد، پيامبر(ص) هر يک از صحابه را که نوشتن آموخته بود و نزديک وي بود مي طلبيد و به او دستور مي داد که آيه قرآن و بيان آن را که وحي شده بود، بر هر چه در دسترس بود بنويسد - بر روي کاغذ يا تخته يا استخوان يا شانه گوسفند و امثال آن؛ و آن نوشته ها را پيامبر(ص) در خانه خود داشت.

به هنگام وفات، پيامبر(ص) به علي(ع)وصيت کرد: پس از تجهيز من، رَدا بر دوش مکن و از منزل خارج مشو تا اين قرآن را جمع آوري کني.
علي(ع) آيات قرآن را، که با تفسير آن بر پوست و تخته و کاغذ و غيره نوشته شده بود[6] سوراخ مي کرد و نخ از بين آنها مي گذراند و اين گونه آيات و تفسير
هر سوره اي را جمع آوري فرمود. اين کار از چهارشنبه (فرداي دفن پيامبر) آغاز شد و در روز جمعه تمام شد.
آن حضرت، آن قرآن را با مولي و آزاد کرده خود، قنبر، به مسجد آورد. مسلمانان براي نماز جمعه در مسجد پيامبر گرد آمده بودند. آن حضرت به ايشان فرمود:
اين قرآن موجود در خانه پيامبر(ص) است که براي شما آورده ام.
- دستگاه خلافت - آنها گفتند: ما به اين قرآن حاجت نداريم ؛ ما خود قرآن داريم!
حضرت فرمود: اين قرآن را ديگر نمي بينيد
آن قرآن، با تفسير تمام آيات، پس از آن حضرت، در دست يازده فرزند او دست به دست منتقل شده و اکنون در نزد حضرت مهدي (عج) است که به هنگام
ظهور خويش آن را ظاهر مي کند. واين قرآني که ما اکنون در دست داريم، همان قرآن زمان پيامبر(ص) است ولي بدون تفسير، يعني تنها وحي قرآني است
و از وحي بياني خالي است.
امّا چرا قرآني را که اميرالمؤمنين(ع) جمع کرده بود و، علاوه بر متن آيات، تفسير همه آنها را هم - به همان گونه که بر پيامبر(ص) وحي شده بود در بر داشت - قبول نکردند؟
دليل اين مطلب آن است که در وحي بياني، که بر پيامبر(ص) نازل شده و با کلمات آن حضرت(ص) که به عنوان حديث ايشان در بيان قرآن، تلقّي مي شد،
مطالبي وجود داشت که مخالفِ سياستِ دستگاه خلافت بود و مانع حکومت ايشان مي شد.
مثلاً، چنان که گذشت، ذيل آيه [والشجره الملعونه في القرآن] (اسراء:  60) بر آن حضرت(ص) وحي شده بود که ايشان بني اميه مي باشند؛
و اين تفسير در بعضي مصاحف ضبط شده بود. با وجود چنين روايتي، ديگر عثمان، معاويه، يزيد، وليد و امثالهم نمي توانستند حاکم شوند.
يا در ذيل آياتِ پر تهديد سوره تحريم آمده بود که مقصود از آن دو زن، عايشه وحفصه اند. يادر ذيل آيه [ياأَيهَا الّذينَ آمَنوا لاتَرفَعوُا أصْوَاتَکم فَوقَ صَوْتِ النَّبي...] (الحجرات: 2)
امده بو که در شأن ابوبکر و عمر نازل شده است.
يا آن گاه که آيات ابتداي سوره توبه (10-1) نازل شد ، پيامبر(ص) آن آيات را به ابوبکر و عمر داد تا به مکه ببرند و در موسم حجّ به مشرکان ابلاغ کنند. وحي غير قرآني نازل شد که اين ابلاغ را بايد يا خود انجام دهي يا آن کس که از توست. پس، پيامبر(ص)، علي بن ابي طالب(ع) را فرستاد تا آن آيات را از ابوبکر و عمر گرفت و خود علي(ع) به مکه برد و در موسم حجّ به مشرکان ابلاغ فرمود
يا آياتي که در شآن پيامبر(ص) و اهل بيتش نازل شد، مانند آيه تطهير [إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَکمْ تَطْهِيراً](احزاب:  33).
خداوند فقط مي خواهد پليدي وگناه را زا شما اهل بيت دور کند وکاملاً شما را پاک سازد.
آيه مباهله [فَمَنْ حَاجَّک فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَک مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَه اللَّهِ عَلَي الْکاذِبِينَ] (آل عمران:  61)
هر گاه بعد از علم ودانشي که (درباره مسيح) به تو رسيده، (باز)کساني با تو به محاجّه وستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت کنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنيم؛ ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
وآيه در داستان واقعه غدير [يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيک مِنْ رَبِّک وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يعْصِمُک مِنْ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرِينَ](مائده:  67).
اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان؛ واگر نکني، رسالت او را انجام نداده اي. خداوند تو را از (خطر احتمالي) مردم نگاه مي دارد؛ وخداوند، جمعيت کافران (لجوج) را هدايت نمي کند.
وپس از وقوع غدير [الْيوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِينَکمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيکمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَکمْ الْإِسْلَامَ دِيناً] (مائده: 3)،
دين شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ واسلام را بعنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.
آیه ولايت [إِنَّمَا وَلِيکمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلَاه وَيؤْتُونَ الزَّکاه وَهُمْ رَاکعُون] (مائده:  55)
سرپرست و وليّ شما، تنها خداست وپيامبر او وآنها که ايمان آورده اند؛همانها که نماز را بر پا مي دارند، ودر حال رکوع، زکات مي دهند.
آيه نجوي [يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيتُمْ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يدَي نَجْوَاکمْ صَدَقَه ذَلِک خَيرٌ لَکمْ وَأَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ](مجادله :  12)
اي کساني که ايمان آورده ايد! هنگامي که مي خواهيد با رسول خدا نجوا کنيد (وسخنان در گوشي بگويد)، قبل از آن صدقه اي (در راه خدا) بدهيد؛ اين براي شما بهتر وپاکيزه تر است. واگر تواناي نداشته باشيد، خداوند آمرزنده ومهربان است.
و... بسياري آيات ديگر. لذا، نه تنها قرآن امير المؤمنين(ع) را نپذيرفتند، بلکه کوشيدند تا قرآن را مجرّد از وحي بياني بنويسند
و از بيان و نشر و کتابتِ حديث پيامبر(ص) مانع شدند و به کتمان و جعل و تحريف آن پرداختند

نامزدهاي خلافت ، پس از وفات پيامبر (ص) ، در روز سقـيـفـه
مراد از خليفه در اينجا يعني خليفه الرّسول، يعني کسي که پس از پيامبراکرم (ص)، امر حکومتِ ظاهري به دست اوست و حاکم است.
و اين معنايي است که نه جنبه لغوي دارد و نه اصطلاح اسلامي، بلکه ساخته مکتبِ خلفا پس از پيامبر است !
چراکه، در لغت، خليفۀ هر شخص، يعني کسي که در غياب او کار او را انجام مي دهد.(1)
کار اصلي پيامبراکرم (ص) و همه پيامبران الهي، بنا به نصّ قرآن کريم، تبليغ دين خدا به مردم است: وَما عَلَي الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغ(مائده :  98)
فَهَلْ عَلَي الرُّسُلِ اِلاَّ البَلاغُ المُبين (نحل :  35) ؛ و نه حکومت کردن !
لذا، غالب پيامبران حکومت ظاهري نداشته اند، مانند حضرت عيسي، يحيي، زکريا، نوح عليه السلام.
و نيز، اين معني (خلافت و حکومت) اصطلاح شرعي نيست و در حديث پيامبر، مراد از خليفه الرّسول به شخصي که حديث و سنّت پيامبر را روايت مي کند، آمده ...
قال (ص): الذّينَ يأتُونَ مِنْ بَعدي يروُونَ حَديثي و سُنَّتي. (2)
همچنين مرادِ از آن، خليفه اللّه هم نيست ؛ زيرا خليفه اللّه به شخصي گفته مي شود که خداوند او را معين فرموده تا دين خدا را از طريق وحي (اگر پيامبراست) و يا به واسطه پيامبر (اگر وصيّ پيامبراست مانند ائمّه عليهم السّلام) بگيرد و به مردم ابلاغ کند. البتّه حکومت ظاهري نيز جزء شؤون اين خلافت الهي است، و خليفه اللّه، خود، وظيفه اي در جهتِ گرفتن آن ندارد، مگر آنکه مردم گردِ او جمع شوند و از او بخواهند که حاکم شود و او را در اين امر ياري دهند، مانند پيامبراکرم (ص) که در مدينه به دليل بيعت و ياري مردم توانست تشکيل حکومت دهد ولي در مکه (چون مردم نخواستند و ياري نکردند) بدين کار قيام ننمود و به وظيفه اصلي خود، که ابلاغ دين خدا بود، اکتفا کرد.
در مورد اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب نيز وضع به همين گونه بود. وظيفه اصلي ايشان و همه ائمه، همچون پيامبر(ص)، حفظ دين خدا و ابلاغ آن به مردم بود، و البتّه اگر مردم مي خواستند و آن حضرت را ياري مي کردند، ايشان قيام به حکومت نيز مي کرد و اين کار برايشان واجب مي شد، لکن مردم نخواستند و نيامدند جز سه نفر ! (3) يا چهار و پنج نفر (4)
چنان که آن حضرت خود مي فرمود : لَو وَجَدْتُ اَربعينَ ذَوي عَزمِ مِنهُم لَنا هَضْتُ القومَ (5).
امّا پس از 25 سال، يعني پس از کشته شدن عثمان، چون مردم به در خانه آن حضرت آمدند و از ايشان مُصرّانه خواستند که حکومت را به دست بگيرد،
بدين امر قيام کرد . (6)
اين عمل حضرت امير، دقيقاً، همان چيزي بود که پيامبر (ص) از ايشان خواسته بود؛
قالَ رسولُ اللّه (ص) لِعَليّ: اِنَّک بِمَنْزِله الکعبه تُؤتي وَلا تَأتي. فَاِنْ اَتاک هؤُلاءِ القَومُ فَسَلَّموا لَک الاَمرَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُم...(7) .
حال، اگر در اينجا نام اميرالمؤمنين (ع) جزو نامزدهاي خلافت آورده شده، نه به اين معناست که آن حضرت خود خواهان اين امر و قيام کننده براي گرفتن آن بودند،
بلکه بيانگر نظر عده قليلي از مردم جامعه آن روز مدينه است، که به سبب آن که حضرت علي (ع) را وصيّ رسول اللّه (ص) مي دانستند و حکومت را جزو شؤون
و حقِّ او مي شمردند (مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار) يا به واسطه تعصّبات خانوادگي (مانند عبّاس عمومي پيامبر) و يا تعصّبات قبيلگي (مانند ابوسفيان)
خواستار حکومت ظاهري اميرالمؤمنين (ع) بودند.
الف) علي بن ابي طالب(ع) ، که از جانب خدا براي رهبري اين امّت تعيين شده و پيامبر اکرم(ص) اين امر را به مسلمانان ابلاغ فرموده بود.

ب) سَعد بن عُبادهَ، که نامزد قبيله خزرج بود ونه همه انصار.
ج) ابوبکر، که نامزد جماعتي از مهاجران (قريش) بود، نه همه آنان.

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب