ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

15 − 14 =

بستن
بستن

چگونه به آثار دینی امام صادق (ع) پی ببریم؟

چگونه به آثار دینی امام صادق (ع) پی ببریم؟

1

مطالب مرتبط


گام 1 - نگاهی به سخنان عرفانی امام صادق علیه السلام در کتاب مصباح الشریعه

نگاهی به سخنان عرفانی امام صادق علیه السلام در کتاب مصباح الشریعه

اشاره
بی گمان آبشخور اصلی عرفان اسلامی، سخنان اهل بیت علیهم السلام است، و عرفان، مایه های اصلی خود را از روایات معصومان علیهم السلام گرفته است. چنان‎که شهید مطهری در این باره می نویسد:
زندگی و حالات و کلمات و مناجات های رسول اکرم صلی الله علیه و آله سرشار از شور و هیجان معنوی و الهی و مملو از اشارات عرفانی است. دعاهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله، فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است. امیرمؤمنان علی علیه السلام که اکثریت قریب به اتفاق اهل عرفانٰ، سلسله های خود را به ایشان می رسانند، کلماتش الهام بخش معنویت و معرفت است. (مطهری، 1381: ج 2: 93)
شهید مطهری می افزاید:
دعاهای اسلامی، مخصوصاً دعاهای شیعی، گنجینه ای از معارف است. آیا با وجود این همه منابع، جای این هست که ما برای یافتن سرچشمه عرفان اسلامی، در جست‎وجوی یک منبع خارجی باشیم؟. .. مستشرقین در جست‎وجوی منبعی غیر از اسلام هستند که الهام بخش معنویت های عرفانی باشد، و این دریای عظیم را نادیده می گیرند. آیا می توانیم همه این منابع اعم از قرآن و حدیث و خطبه و احتجاج و دعا و سیره را انکار کنیم؟
خوشبختانه اخیراً افرادی مانند نیکلسون انگلیسی و ماسینیون فرانسوی که مطالعات گسترده ای در عرفان اسلامی دارند و مورد قبول همه هستند، صریحاً اعتراف دارند که منبع اصلی عرفان اسلامی، قرآن و سنت است». (همان: 95 و 96)
از این رهگذر، سخنان امام صادق علیه السلام نیز سرشار از آموزه های عرفانی است؛ چنان‎که بسیاری از موضوعاتی که ایشان بیان فرموده، در روزگاران بعد، از سوی عارفان بزرگی چون خواجه عبدالله انصاری در کتاب های منازل السایرین و صد میدان؛ عزالدین محمود کاشانی در کتاب مصباح الهدایة و مفتاح الکفایه؛ ابوالقاسم قشیری در الرسالة القشیریه؛ خواجه نصیرالدین طوسی در اوصاف الاشراف تحریر شد.
همچنین، امام صادق علیه السلام، خود نیز افزون بر اینکه در کتاب مصباح الشریعه آشکارا از عارف و عرفان و معرفت سخن گفته، در پرداخت برخی موضوع‎های اخلاقی در این کتاب، چاشنی و رنگ معرفت و عرفان نیز به آن افزوده است. آنچه در این نوشتار می آید، بازتاب جلوه های عرفانی است در سخنان امام صادق علیه السلام در کتاب شریف مصباح الشریعه.
1. عارف کیست؟
امام صادق علیه السلام در تعریف «عارف» می فرماید:
عارف، وجودش با مردم است، ولی قلبش پیش خداست. اگر به اندازه چشم برهم زدنی از خدا غافل شود، در اثر اشتیاقی که به او دارد، قالب تهی می کند. عارف، امین وقایع و رخدادهایی است که مربوط به خداست [و آنچه از تقدیرات خداوند که درباره جهان هستی است و او از آنها باخبر می شود، به کسی نمی گوید.] عارف، خزانه دار اسرار خداوند است [و هیچ گاه اسرار خدا را برای دیگران فاش نمی کند.] عارف، معدن انوار الهی و مایه رحمت خداوند بر خلق اوست. او حامل علوم الهی، و میزان شناخت فضل و عدالت الهی است. عارف کسی است که از خلق و خواستن ها و از دنیا بی نیاز است، و برای او جز خدا مونسی نیست و گفتار او و اشاره و نفس او برای خداوند است. پس او در گلزارهای قدسی سیر می کند، و از لطایف فضل خداوند، توشه برمی دارد و معرفت، اصل و ایمان، فرع است. (امام صادق علیه السلام، 1361: 408)
2. توحید
آنچه عارفان در تعریف «توحید» گفته اند، فراتر از آن است که بگوییم: «توحید، یعنی خدا یکی است و دو تا نیست». این تعریف، پایین ترین مرتبه توحید است. توحید در نگاه عرفا آن است که شخص در اثر سیر و سلوک به مقامی برسد که جز خدا نبیند، از غیر خدا رها باشد و همه هستی را تنها در تصرف خدا ببیند. (نک: انصاری، 1385: 815) به تعبیر خواجه عبدالله «توحید، یکتا گفتن و یکتا دانستن و یکتا دیدن است». (انصاری، 1388: 210)
امام صادق علیه السلام سجده نماز را فرصت مناسبی برای ظهور حقیقت توحید به معنایی که گفته شد می‎داند و در این باره می فرماید:
آن که در سجده، تقربش به خداوند، خالصانه باشد، از خداوند دور نمی شود، اما کسی که در حال سجده، به غیر خدا توجه نمود [و جز او دید]، به خداوند، اسائه ادب کرده است. بنابراین، اگر شخص در سجده، غیر خدا را ببیند و به غیر او توجه کند، از توحید دور شده و به حقیقت توحید دست نیافته است. (امام صادق علیه السلام، 1361: 189 و 190)
علامه طباطبایی درباره آثار علمی و روحی دستیابی به عالَم «توحید» می نویسد: «رهروان راه کمال، از نقطه ای که رهسپار می شوند تا نقطه ای که آرامش می یابند، در طول راه، مشاهدات زیادی [با چشم قلب] دارند که از دیده و دل خاک نشینان جهان ماده، پنهان است. این رهروان، هنگامی که وارد مرحله توحید شدند و پای بر روی بساط قرب نهادند، همه را از آنِ حق می بنند و ادعای دروغین خود را پس می گیرند. آن وقت است که بزرگ‎ترین راحتی را درمی یابند و از همه رنج و تعب آزاد می شوند و از همه ترس و اندوهی رهایی می یابند؛ زیرا درمی یابند که چیزی را در حقیقت مالک نیستند تا از رسیدن آسیبی بترسند، یا از آسیبی که رسیده باشد اندوهگین گردند؛ چنان که در قرآن کریم آمده است: "آنها که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس استوار ماندند، فرشتگان بر آنها نازل می شوند [و می گویند] مترسید و اندوهگین مشوید و خشنود شوید با دریافت مژده بهشتی که نوید داده می شدید؛ ما سرپرستان و اولیای شما در دنیا و آخرت هستیم" (فصلت:30 و 31) و باز در آیه دیگری می خوانیم: "إِنَّ أَوْلِیاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلاَ هُمْ یحْزَنُونَ؛ آگاه باشید که اولیای خدا را نه ترسی است و نه اندوهگین می شوند". (یونس: 62)
آن وقت است که تلخ و شیرین، زشت و زیبا، و فراز و نشیب جهان نزد ایشان یکسان می شود و زندگی دیگری می یابند و جهان و آنچه را در آن است با چشم دیگری می بینند؛ چنان که در قرآن آمده است "أَوَ مَن کانَ مَیتًا فَأَحْیینَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کمَن مَّثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ؛ آیا کسی که مرده بود، پس زنده اش کردیم و برای وی نوری قرار دادیم که به آن در میان مردم راه می رود، مانند کسی است که در تاریکی هاست". (یونس: 62) سرانجام آنکه این رهروانی که به مقام توحید رسیدند، خودشان و هرچه داشتند از آنِ خدا می شود که برای خدا باشد، خدا نیز برای او خواهد بود». (طباطبایی، 1385: 202 و 203)
3. رضا
خواجه نصیرالدین طوسی درباره چیستی و آثار مقام رضا می نویسد:
رضا خشنودی است، و آن ثمره محبت است و مقتضای عدم انکار است؛ چه در ظاهر و چه در باطن و چه در دل، و چه در قول و چه در فعل؛ و اهل ظاهر را مطلوب آن باشد که خدای تعالی از ایشان راضی باشد تا از خشم و عقاب او ایمن شوند، و اهل حقیقت را مطلوب این باشدکه از خدای تعالی راضی باشند، و آن چنان باشد که ایشان را هیچ حالی از احوال مختلف مانند مرگ و زندگی، و بقا و فنا، و رنج و راحت، و سعادت و شقاوت، و غنا و فقر، مخالف طبع او نباشد [و از همه به طور مساوی راضی باشد] و یکی را بر دیگری ترجیح ننهد؛ چه، وی می داند که همه این امور یاد شده از سوی خداوند است، و چون محبت خداوند را در دل دارند، پس چیزی جز اراده خداوند نطلبند، و هرچه پیش آید، بدان راضی باشند.
درباره یکی از بزرگان مرتبه «رضا» گفته اند که هفتاد سال عمر یافت و در تمام این مدت هیچ گاه نگفت: کاش فلان مسئله اتفاق نمی افتاد یا کاش فلان مسئله اتفاق می افتاد. از بزرگی پرسیدند: از مقام "رضا" چه بهره ای یافته ای؟ گفت: از مرتبه رضا بویی به من نرسیده است، ولی اگر از وجود من پلی بر دوزخ سازند و خلایق اولین و آخرین را بر آن پل گذرانند و به بهشت رسانند، و مرا تنها، در دوزخ کنند، در دل من خطور نکند که چرا بهره من، تنها، این است، و بهره دیگران، بهشت است. ...
صاحب مرتبه رضا همیشه در آسایش باشد؛ چه، او را بایست و نبایست نباشد، و هرکس به «رضا» رسید، به بهشت رسید، و در هرچه نگرد، به نور رحمت الهی نگرد؛ چه، باری تعالی به وجودآورنده همه موجودات است، و اگر وجود چیزی را نپسندد، محال است آن چیز به وجود آید. پس، از همه امور، راضی باشد، و در نتیجه، نه بر چیزی که از دست دهد، متأسف گردد، و نه بر چیزی که به دست آورد، شادمان شود. (طوسی، 1377: 87 ـ 89)
امام صادق علیه السلام درباره مقام رضا می فرماید:
معنای رضا آن است که شخص، هم نسبت به آنچه مورد پسند اوست و هم نسبت به آنچه ناپسند است از همه اختیارات خود، فانی است. [یعنی در برابر خداوند، از خود اختیاری ندارد و در واقع، آنچه خدا اختیار می کند، او هم همان را اختیار می کند.] هر کس از خدا راضی است، موجب می شود خدا نیز از او راضی باشد. رضا، کلمه ای است که همه معانی بندگی در آن نهفته است. [یعنی کسی که به مقام رضا رسید، در واقع به مقام بندگی پروردگار نیز دست یافته است.] رضا، موجب شادمانی قلب می شود.
از پدرم محمدباقر علیه السلام شنیدم که فرمود: علاقه مند شدن و تعلقِ خاطر بنده به چیزهای که از مال و ثروت دنیا به اومی رسد [در حقیقت، نوعی] شرک [باطنی] است. [زیرا آن علاقه سبب می شود شخص، این امور را ـ به صورت مستقل ـ در زندگی خود مؤثر بداند و بدین گونه در مؤثّر بودن، برای خدا شریک قائل شود.] همچنین تعلق خاطر و علاقه مند شدن به آنچه فعلاً در دست ندارد، [نوعی] کفر است. [چرا که این علاقه، حکایت از آن می کند که آن شخص ایمان واقعی به خدا ندارد و خدا را مؤثر در امور زندگی نمی داند، بلکه آن مال و منال را مؤثّر می داند.] من تعجب می کنم از کسی که مدعی بندگی خداست، ولی در مقدرات خود، با خدا منازعه و اعتراض و شکوه می کند؛ حال آنکه بندگان عارف خداوند، هیچ گاه در برابر مقدرات خداوند، به نزاع برنمی خیزند. (امام صادق علیه السلام، 1361: 385 و 386)
4. بندگی و عبودیت
«عبودیت یعنی اینکه شخص، خود را مالک [حقیقی] دارایی های خود نداند [بلکه فقط خداوند را مالک دارایی های خود بداند] و اینکه همه سود و زیان های زندگی را [در واقع] از سوی خداوند بداند، نه از طرف اسباب ظاهری». (انصاری، 1386: 195) عین القضات همدانی می نویسد: «بزرگی را پرسیدند عبودیت چیست؟ گفت: آن‎گاه که تو از [پرستش غیر خدا] آزاد گشتی، به عبودیت خواهی رسید و بنده او خواهی شد». (همدانی، بی تا: 261)
ملاصدرا می نویسد: «عبودیت، شریف ترین مقاماتی است که خداوند، پیامبرش را به این صفت ستایش نمود و فرمود: "سبحان الذی أَسریٰ بِعَبْده؛ منزه است خدایی که عبدِ خود را سِیر داد". (اسراء: 1) عیسی مسیح علیه السلام هم به این مقام عبد خدا بودن، افتخار کرد و فرمود: "اِنّی عَبْدُالله؛ من عبد خدا هستم". (مریم: 30)؛ چنان که حضرت علی علیه السلام نیز فرمود: "اِلهی کفی بی فَخراً اَن اَکونَ لَک عَبداً؛ خدایا، این افتخار مرا بس که بنده تو باشم". در تفسیر نیشابوری نیز آمده است: مقام عبودیت، شریف تر از مقام رسالت است؛ چرا که نبی در اثر عبودیت، از خلق به سوی خدا برمی گردد، ولی در اثر رسالت، از خدا به سوی خلق بازمی گردد. با توجه به همین نکته است که در تشهد نماز، نخست، به عبودیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سپس به رسالت او شهادت می‎دهیم و می‎گوییم: «و اَشهدُ اَنَّ محمداً عبدُه و رسولُه». (ملاصدرا، 1386: 105)
امام صادق علیه السلام در کتاب مصباح الشریعه اشاره می‎کند که اگر کسی موفق شود به مقام عبودیت برسد، در این صورت، به ربوبیت می رسد؛ یعنی وجود او مظهر اسما و صفات پروردگار می‎شود و به رنگ خداوند درمی آید. سخن آن حضرت در این باره چنین است:
العبودیهُ جَوهر کنهُها الربوبیته، فَما فَقَد مِن العبودیةُ وُجِد فی الرّبوبیةِ، و ما خفی عن الروبیته اُصیب فی العبودیه؛ بندگی خدا، جوهری است که حقیقت و باطن آن، رسیدن به مقام ربوبیت است. پس هرآنچه رابنده در اثر عبودیت [از لذات و رفاه و شادی ها] از دست داد، آن گاه که به مقام ربوبیت رسید، آنها را می یابد؛ و هر آنچه از ربوبیت بر ما پنهان است، در عبودیت، آشکار خواهد شد. (امام صادق علیه السلام 1361: 11)
امام خمینی رحمه الله در کتاب آداب الصلوة در توضیح این عبارت می فرماید:
کسی که با قدم عبودیت، سیر کند و داغ بندگی بر پیشانی خود نهد، به عزت «ربوبیت» دست خواهد یافت. طریق وصول به حقایق ربوبیت، سر در مدارج عبودیت است؛ و آنچه در عبودیت از انیت و انانیت مفقود شد، در سایه حمایت ربوبیت، آن را می یابد، تا به مقامی می رسد که حق تعالی، گوش و چشم و دست و پای او می شود؛ و چون شخص از تصرفات خود [و ازاین پندار که خود را تصرف کننده در امور بداند، نه خدا را] گذشت، و مملکت وجود را یکسره تسلیم حق کرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و در عزّ ربوبیت فانی شد، در این هنگام، صاحب خانه (خداوند) خود، متصرف در امور بنده می شود. پس در این هنگام تصرفات بنده، تصرف الهی گردد؛ چشم او الهی شود و با چشم حق بنگرد، و گوش او گوش الهی شود و به گوش حق بشنود. (امام خمینی رحمه الله، 1373 8 و 9)
امام صادق علیه السلام باز درباره عبودیت در کتاب مصباح الشریعه فرمود: «عبودیت، گذشتن از همه چیز در راه خداست، و این صفت آن گاه برای انسان تحقق می یابد که نفس خود را از هوا و هوس بازدارد و نفس خود را به انجام کارهایی وادار کند که مورد کراهت اوست». (امام صادق علیه السلام، 1361: 11)
5. توکل
خواجه نصیرالدین طوسی در تبیین توکل می نویسد:
توکل، کار باکسی واگذاشتن باشد، و مراد آن است که بنده در کاری که از او صادر شود یا او را پیش آید، چون یقین داشته باشد که خدای تعالی از او داناتر است و تواناتر، کار را به او واگذار کند، تا چنان که تقدیر اوست، آن کار را بسازد، و از کرده خداوند، خرسند و راضی باشد. خرسندی به آنچه خدا برای بنده پیش آورد، این گونه حاصل می شود که او تأمل کند در حال گذشته خود، که خدا چگونه او را در حالی که هیچ چیز نمی دانست به وجود آورد، و آن‎گاه چندین حکمت در آفرینش او نمود پیدا کرد که در همه عمر خود، یکی از هزار را نتواند شناخت، و او را بپروراند و برای او همه زمینه های لازم را که در اثر آن بتواند از نقصان به کمال برسد، فراهم آورد، بی‎آنکه او آنها را از خداوند، درخواست کرده باشد. حال که بنده به چنین حقیقتی پی برد، یقین خواهد نمود که وضع، در آینده نیز چنین خواهد بود، و خداوند در آینده نیز به کار او خواهد پرداخت. پس بر خداوند اعتماد کند و به او توکل نماید و دچار اضطراب نشود. (طوسی، 1377: 83 و 84)
امام صادق علیه السلام درباره توکل می فرماید:
توکل، جام و کاسه ای است که خداوند روی آن مهر نموده است. پس تنها توکل کنندگان حقیقی می توانند آن مهر را بردارند و از آن جام بنوشند؛ چنان که خداوند در قرآن فرمود: «وَ عَلَی الله فَلْیتَوَکلِ الْمُتَوَکلون؛ و توکل کنندگان تنها باید بر خدا توکل کنند». خداوند، توکل را کلید ایمان قرار داده و حقیقت توکل، ایثار است، و اصل ایثار این است که شخص، چیزی را به کسی بدهد که از خود، مستحق تر است. پایین ترین حد توکل آن است که با همت، قدم ها را جلو بگذاری و در فکر این نباشی که قسمت، چه خواهد شد، یا اینکه خطری تو را تهدید خواهد کرد؛ چون اگر به یکی از این دو فکر کنی، در واقع ناخودآگاه ریسمان ایمان به خداوند را پاره کرده‎ای. (امام صادق علیه السلام، 1361: 351 و 352)
امام خمینی رحمه الله درباره توکل می نویسد:
توکل، حاصل نشود، مگر پس از ایمان به چهار چیز، که اینها به منزله ارکان توکل هستند: اول: ایمان به آنکه وکیل (خداوند)، از همه نیازمندی های موکل (بنده) آگاه و باخبر است. دوم: ایمان به آنکه وکیل (خداوند)، قادر است نیاز موکل خود را برطرف نماید. سوم: وکیل، بخلی ندارد. چهارم: به موکل محبت و رحم دارد.
در اثر اختلال در یکی از این ارکان چهارگانه، توکل حاصل نشود و اعتماد به وکیل پیدا نشود؛ چه، اگر احتمال دهد وکیل به امور جاهل است و نیازمندی های او را نمی داند، به او نمی توان اعتماد نمود؛ و اگر بداند که وکیل از نیازمندی های او آگاه است، ولی او را در رفع نیازمندی های خود ناتوان بداند، باز هم نمی تواند به او اعتماد کند؛و اما اگر او را از نیازمندی های خود باخبر و در رفع نیازمندی های خود توانا بداند، ولی احتمال بخل در او بدهد، باز هم اعتماد حاصل نمی شود؛ و سرانجام اینکه اگر سه رکن قبلی تحقق یابد، ولی از رحمت و محبت و شفقت او بر خود، مطمئن نشود، باز هم به او اعتماد نخواهد کرد. در نتیجه، توکل حاصل نمی شود. بنابراین، پایه توکل بر این ارکان چهارگانه نهاده شده است. (امام خمینی، 1386: 200 و 201)
نکته ای که درباره توکل در خور توجه است اینکه توکل به معنای دست بر روی دست گذاشتن و بی هیچ تلاش و اقدامی بر خدا توکل کردن نیست، بلکه توکل یعنی تلاش نمودن و آن گاه کار را به خدا واگذار کردن. به تعبیر خواجه نصیرالدین طوسی:
توکل، نه چنان بود که دست از همه کارها بازدارد و گوید که کار با خدا وا گذاشتم، بلکه توکل یعنی سراغ اسباب کارها برود، اما تأثیرگذار بودن اسباب را منوط به اجازه مسبّب (خداوند) بداند. (طوسی، 1377: 84)
6. اخلاص
خواجه عبدالله انصاری در تعریف اخلاص می نویسد: «اخلاص، پاک نمودن عمل از هرگونه ناخالصی است». (انصاری، 1385: 302) شیخ بهایی نیز در تعریف اخلاص می گوید: «اخلاص، عمل خالصی است که شخص دوست ندارد غیر از خدا کس دیگری او را در آن عمل بستاید. .. و صاحب‎دلان و عارفان گفته اند: اخلاص آن است که شخص کاری را که انجام می دهد، هیچ عوضی در برابر آن نخواهد و تنها برای خدا باشد، و این درجه ای است بسیار بالا که رسیدن به آن سخت است». (شیخ بهایی، 1373: 429) نیز خواجه نصیرالدین طوسی در تبیین واژه اخلاص می نویسد:
پارسی اخلاص، ویژه کردن باشد؛ یعنی پاک کردن چیزی از هر چیزی که غیر او باشد و با در آمیخته باشد؛ یعنی شخصی هرچه گوید و کند، به قصد قربت به سوی پروردگار باشد، و هیچ غرضی از دنیوی و اخروی با آن نیامیزد. و مقابل اخلاص آن بود که غرض دیگری با آن درآمیزد، مانند حب جاه و مال، یا طلب نیکنامی. (طوسی، 1369: 21)
از امام صادق علیه السلام درباره اخلاص چنین رسیده است:
اخلاص به همه اعمال و رفتار انسانی، فضیلت و برتری می دهد و موجب قبول شدن اعمال و رضای خداوند می شود. پس کسی که خداوند اعمالش را قبول کند و از او راضی باشد، جزو بندگان مخلص خداوند است؛ اگرچه اعمالش خیلی کم باشد. ولی اگر خداوند، اعمال کسی را قبول نکند، او مخلص نیست، اگرچه اعمالش بسیار باشد.
اخلاص، تصفیه نمودن و صفا بخشیدن به معانی تنزیه خدا در توحید اوست؛ به این عبارت که: همه تلاش کنندگان هلاک شدند مگر آنها که تلاش‎شان عبادت باشد، و همه عبادت کنندگان، هلاک شدند، مگر آنها که از روی دانش و بصیرت خدا را عبادت کنند، و همه صاحبان دانش و بصیرت هلاک شدند، مگر راست گویان از آنها، و همه راست گویان هلاک شدند، مگر آنها که دارای اخلاص باشند.
پایین ترین حدّ اخلاص آن است که بنده، همه نیروهایش را در راه خداوند صرف کند، و باز هم برای اعمالش نزد خداوند ارزشی قائل نشود که خداوند را ملزم به پاداش بداند؛ چرا که شخص مخلص، به چگونگی عمل خود آگاه است و می داند اگر خداوند از او بخواهد حق بندگی‎اش را به طور کامل به جا آورد، از این کار ناتوان خواهد شد.
پایین ترین مقام مخلصان در این دنیا، سالم ماندن از همه گناهان و زشتی ها و نجات یافتن و رسیدن به بهشت در آخرت است. (امام صادق علیه السلام، 1361: 74 و 75)
7. خوف و رجا (بیم و امید)
یکی از توصیه های عارفان به سالکان راه خدا، برخورداری از خوف و رجا یا همان بیم و امید است؛ به این معنا که آنان، هم همواره از لغزش های خود بیم داشته باشند و از خدا بترسند، و هم به رحمت خدا امیدوار باشند. بی گمان خوف از خدا، عاملی بزرگ برای پرهیز از ناهنجار ها، بدخُلقی ها و بی مسئولیتی هاست و می تواند همواره شخص را در حال خانه تکانی از رفتار خویش نگه دارد؛ چنان که از آن سو، امید به رحمت خدا، به شخص، نشاط و شادابی می‎بخشد و مانع گرفتار آمدن او در دام پیامدهای ناامیدی مانند گستاخ شدن بر گناه و ترک واجب می شود.
امام خمینی رحمه الله در این باره که انسان عارف، چاره ای ندارد که همواره در حال بیم و امید به سر ببرد می فرماید:
بدان که انسان عارف به حقایق و باخبر از نسبت بین ممکن الوجود (مخلوقات) و واجب الوجود (خداوند) دارای دو نظر است: یکی نظر به نقصان ذاتی خود و جمیع ممکنات (هستی) و سیه رویی کائنات، که در این نظر، بالعیان درمی یابد سرتاپای ممکنات و هستی در ذلت نقص و در دریای فقر و احتیاج فرو رفته، به گونه ای که ابداً از پیش خود چیزی نداشته و تهی‎دست محض می باشند. در این نظر، اگر عارف تمام عبادات و اطاعات و معارف را در پیشگاه قدس ربوبی برد، جز سرافکندگی و خجلت و خوف چاره ای ندارد؛ چرا که می بیند از خود چیزی ندارد.
اما نظر دیگر عارف، نظر به کمال واجب الوجود (پروردگار) و گستردگی بساط رحمت و عنایت و لطف اوست. او در این نظر می بیند خداوند این همه بساط نعمت و رحمت های گوناگون را برای او گسترده و آن همه درهای لطف و بخشش را به روی بندگان گشوده است، بی آنکه آنها، نه درخواستی نمودند و نه استحقاق آنها را داشتند. پس در این هنگام رجاء (امید) او قوّت گیرد و به رحمت حق امیدوار گردد. پس انسان، همیشه باید از این دو نظر یاد شده برخوردار باشد: نه نظر از نقص خود و تقصیر و قصور از قیام به عبودیت ببندد؛ و نه نظر از گستردگی رحمت و احاطه عنایت و فراگیر بودن نعمت و الطاق حق، بپوشد. (امام خمینی، 1373: 222 و 223)
امام صادق علیه السلام درباره مسئله خوف و رجا می فرماید:
بیم از خداوند، نگه دارنده قلب [از امور ناروا]، و امید، تعالی بخش روح است. قرآن که عارف به خداست، هم از او خوف دارد و هم به او امیدوار است؛ و این خوف و رجا (بیم و امید) به منزله دو بال ایمان است، که بنده به وسیله آن دو به سوی مقام «رضوان» الهی پرواز می کند و آن دو، دو چشم بینا برای عقل است که عقل به واسطه آنها وعده و وعید (بشارت و انذار) خداوند را می نگرد.
ترس از خدا در حقیقت نشانه طلوع عدل الهی برای پاداش مستحقان است، و امید به خداوند، منادی فضل و عنایت خداوند است. پس امید، قلب مؤمن را زنده نگه می دارد و خوف، نفس اماره او را از میان می برد، و با مرگ نفس اماره، قلب زندگی می یابد، و با حیات قلب، شخص به استقامت می رسد.
آن که خداوندرا بر اساس خوف و رجا عبادت کند، هرگز گمراه نمی شود و به همه خواسته هایش می رسد. چگونه بنده نمی ترسد در حالی که می داند طومار عمرش بسته می شود و حال آنکه هیچ گونه اعمال نیکی در آن طومار ندارد، تا بتواند در اثر آن، مستحق پاداش نیک گردد. و [از آن سو] چگونه به خداوند امیدوار نگردد و حال آن که می داند در میان دریایی از نعمت های خداوند غرق است. (امام صادق علیه السلام 1361: 381 و 382)

عنوان بصری و امام صادق(ع)
علاّ مه مجلسی در بحارالأنوار می گوید: این عبارت را به خط شیخ خود، شیخ بهایی دیده ام:
شیخ شمس الدین محمد بن مکی گفته است: از دستنوشته شیخ احمد فراهانی، از عنوان بصری که پیرمردی 94 ساله بود نقل می کنم که گفت:
سالها نزد مالک بن انس رفت و آمد داشتم. چون جعفر بن محمد به مدینه آمد، شروع به رفت و آمد نزد وی کردم و دوست می داشتم همچنان که از مالک کسب دانش می کردم، از وی نیز دانشی بیاموزم.
او روزی به من گفت: من از طرف حکومت تحت نظر هستم؛ در عین حال، در همه ساعات شب و روز اذکاری دارم؛ پس مرا از اذکار و اوراد خود باز مدار و دانش خود را چون گذشته از مالک بگیر و با وی رفت و آمد نما.
من از این واقعه غمگین شدم، و در حالی که از نزد وی بیرون می آمدم با خود می گفتم: اگر در من خیری دیده بود، از رفت و آمد با خود منعم نمی کرد. پس وارد مسجد پیامبر شده، سلامی داده، بازگشتم. فردای آن روز به حرم پیامبر رفته، دو رکعت نماز گزاردم و پس از نمازْ دست به دعا برداشتم و گفتم: خدایا، خداوندا! از تو می خواهم که قلب جعفر را با من مهربان کنی، و آن قدر از علم وی بهره مندم سازی که به راه راست هدایت شوم. بعد، غمگین به سوی خانؤ خود رفتم و به جهت محبتی که از جعفر در دل داشتم، دیگر نزد مالک نرفتم، و جز برای نماز واجب از خانه بیرون نیامدم. سرانجام صبرم به پایان رسید و دلم تنگ شد.
در این وقت که بعد از نماز عصر بود لباس پوشیده، به قصد دیدار جعفر بیرون رفتم. چون به در خانه اش رسیدم، اجازه خواستم. خادمی بیرون آمد و گفت: چه می خواهی؟ گفتم: عرض سلام بر شریف. گفت: او در محراب خود به نماز ایستاده است. من نیز در مقابل در خانه اش نشستم.
طولی نکشید که خادم بیرون آمد و گفت: به برکت خدا، داخل شو. من وارد شده، سلام کردم. او جواب سلام مرا داده، فرمود: «بنشین؛ خدا تو را رحمت کند.» نشستم، و او مدتی سر به زیر انداخت، سپس سر برداشت و فرمود: «کنیه ات چیست؟» گفتم: ابوعبداللّه. فرمود: «ای ابو عبداللّه، خداوند تو را بر کنیه ات ثابت کند و تو را توفیق دهد! چه می خواهی؟» در دل گفتم: اگر در این سلام و زیارت مرا جز این دعا بهره ای نباشد، برایم بسیار است.
او دوباره سر برداشت و فرمود: «چه سوءالی داری؟» گفتم: از خدا خواسته ام تا دلت را با من مهربان گرداند و از دانش تو بهره مندم سازد، و امیدوارم که خداوند دعایم را درباره شما مستجاب کرده باشد. فرمود: «ای ابا عبدالله، دانش با دانشجویی به دست نمی آید، بلکه نوری است که خداوند آن را در دل هر کس که هدایتش را بخواهد قرار می دهد. پس اگر طالب علم هستی، اول در وجود خود به دنبال حقیقت عبودیت باش، و با به کار بستن علم آن را بجوی، و از خدا طلب فهم کن تا تو را بفهماند.»
گفتم: ای شریف، فرمود: «بگو: ای ابا عبداللّه.» گفتم: ای ابا عبداللّه، حقیقت عبودیت چیست؟ فرمود: «سه چیز است: اینکه بنده خدا در آنچه خداوند به او ارزانی داشته، احساس مالکیت نداشته باشد؛ زیرا بندگان ملکیتی ندارند و مال را از آنِ خدا می دانند و آن را در جایی که او فرموده است، به مصرف می رسانند. دیگر اینکه برای خود تدبیر نکند و همؤ کارهایش در محدوده امر و نهی خداوند باشد.
پس وقتی عبد در آنچه خداوند به وی ارزانی داشته، احساس مالکیت نداشت، انفاق کردن، در آنچه خداوند امر به انفاق آن کرده است، بر او آسان می شود. و چون تدبیر و برنامه ریزی را به خداوند مدبر واگذاشت، بلاها و مصیبتهای دنیا بر وی آسان می شود. و چون تمام وقت و همه کارهایش را در محدوده اوامر و نواهی خداوند قرار داد، دیگر فراغتی برای جدال و مباهات بر مردم نخواهد داشت.
هنگامی که خداوند بنده خود را به این سه خصلت کرامت داد، امر دنیا و شیطان و مردم دنیا بر وی آسان می گردد و دیگر در پی زیاده خواهی و فخرفروشی در طلب دنیا برنمی آید و چشمش به دنبال مال مردم نخواهد بود و روزگار را به بطالت نخواهد گذراند، که این اولین درجه تقواست. خداوند متعال می فرماید: ساین سرای آخرت است. آن را برای کسانی که نمی خواهند در روی زمین سرکشی و تبهکاری کنند مقرر داشته ایم و سر انجامِ نیکِ آن (حسن عاقبت) از آن پرهیزکاران استز.»1
شخصیت عنوان بصری
در کتابهای رجالی و جرح و تعدیل از عنوان بصری یادی نشده است و ما جز آنچه در این روایت آمده، شناختی از این مرد نداریم. بنابر آنچه در این روایت آمده، او مردی در حدود 94 ساله بوده و در آن زمان از متقدمان به شمار می آمده، به طلب دانش علاقه مند بوده و ولع بسیار برای حضور در مجلس علمای زمان خود داشته است.
شرح حدیث
اهم موارد مطرح شده در این حدیث، علم و معرفت و عبودیت و بندگی است.
علم و معرفت
مراد از علم در این حدیث، معرفت است که معنایی متفاوت با معنای علم دارد. معرفت با سیر و سلوک و اخلاق انسان، رابطه ای تنگاتنگ دارد. اگر بخواهیم معنایی امروزی برای کلمه معرفت بیابیم، می توانیم از آن به فرهنگ تعبیر کنیم.رابطه بین دانش و فرهنگ همانند رابطه بین علم و معرفت در تاریخ فکری ماست.
رابطه بین معرفت و سلوک و اخلاق را می توان به صورت واضح در این آیه قرآن یافت:
از میان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشیت دارند.2
مراد از دانشمندان در این آیه عارفانند، و آیه به ارتباط بین معرفت و ترس از خدا اشاره دارد. می توان دریافت که بهره مندی انسان از خشیت و ترس خداوند به میزان بهره مندی او از معرفت و شناخت خداوند است و هرچه شناخت بیشتر باشد، ترس و خشیت نیز افزون تر خواهد بود.
رابطه میان شناخت و ترس از خدا
قرآن کریم در دو جا بین ترس از خدا و شناخت، رابطه انحصاری برقرار کرده است؛ در یکی، ترس از خدا را در صاحبان شناخت منحصر می کند و در دیگری، ترس صاحبان شناخت را فقط به ترس از خدا محدود می سازد. این دو حصر با هم تفاوت دارند.
انحصار اول در این آیه است:
از میان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشیت دارند.3
این آیه ترس از خدا را به صاحبان شناخت منحصر می کند.
آیه دوم این است:
کسانی که پیامهای الهی را می رسانند و از او پروا دارند و از هیچ کس جز خداوند پروا ندارند.4
این آیه ترس و خشیت عارفان و صاحبان شناخت را در ترس از خدا منحصر کرده است؛ زیرا آنان که پیامهای خدا را می رسانند، دارای شناخت به شمار می آیند و هم آنانند که از خدا می ترسند و از هیچ کس دیگری جز خدا نمی هراسند.
علم و دانش هم گاه ممکن است در افرادی که ظرف وجودی گیرایی دارند به شناخت تبدیل شود.
عرب بیابانگردی نزد پیامبر(ص) آمد. حضرت(ص) به یکی از اصحاب خود فرمود تا به او قرآن بیاموزد. آن صحابی سوره زلزال را بر مرد عرب خواند تا به این آیات رسید:
پس هر کس هم ذره ای عمل خیر انجام داده باشد، (پاداش) آن را می بیند و هر کس هم ذره ای عمل ناشایست انجام داده باشد، (کیفر) آن را می بیند.5
اعرابی گفت: آنچه خواندی مرا بس است، و به راه خود رفت. مرد صحابی جریان را برای پیامبر اکرم(ص) نقل کرد. پیامبر(ص) چنان که در روایت آمده فرمود:
این مرد وقتی آمد بیابانی (اعرابی) بود، ولی اکنون که باز می گردد فقیه است.
فاصله بسیاری است میان کسی که با قبول و فهم یک آیه از قرآن به درجه تفقه و معرفت می رسد و کسانی که دانش فراوانی از پیامبران گذشته با خود دارند و در عین حال نه تنها به سوی حق هدایت نمی شوند، بلکه از رفتن دیگران به راه خدا نیز منع می کنند. قرآن کریم آنان را با این توصیف عجیب معرفی می کند:
حکایت اینان مانند چهارپایی است که باری از کتاب را حمل می کند.6
رابطه منطقی بین شناخت و سلوک
میان شناخت و سیر و سلوک به سوی خدا رابطه ای منطقی وجود دارد که قرآن به آن اشاره کرده است:
از میان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشیت دارند.7
بر اساس این آیه، خشیت الهی نتیجه شناخت است، و هر قدر که انسان شناخت بیشتری به خداوند داشته باشد، خداوند نیز ترس از خود را بیشتر به او می بخشد. عکس این قضیه هم صادق است. خداوند متعال می فرماید:
و از خداوند پروا کنید و خداوند (بدین گونه) به شما آموزش می دهد.8
قرآن در این آیه، رابطه بین سلوک و شناخت را توضیح داده است.
شیخ محمد عبده در تفسیر المنار چنین تفسیری از آیه را، علی رغم اینکه اولین معنایی است که به ذهن می رسد، انکار می کند و می گوید: این نوع تفسیر مطابق نظر صوفیه است و دانش جز با تحصیل به دست نمی آید و تقوا راه دانش آموزی نیست.
البته اگر علم را در این آیه به معنای دانش اصطلاحی در برابر شناخت و معرفت بدانیم، کلام عبده صحیح است؛ ولی اگر مراد از علم در آیه، شناخت و معرفت خداوند باشد که از فضای کلی آیه هم این گونه برمی آید ، آن گاه کلام شیخ خالی از اشکال نخواهد بود.
خداوند متعال می فرماید:
ای موءمنان، از خدا پروا کنید و به رسول او ایمان آورید تا بهره ای دو چندان از رحمت خویش بر شما ارزانی دارد و برای شما نوری قرار دهد تا با آن (به درستی) راه روید و شما را بیامرزد، و خداوند آمرزگار مهربان است.9
و فرموده است:
ای موءمنان، اگر از خداوند پروا کنید، برای شما (پدیده ای) جدا کننده حق از باطل پدید آورد.10
بدین ترتیب، خداوند این نور و قدرت تمیز بین حق و باطل را به واسطه تقوا به بندگان خود می بخشد.
خداوند می فرماید:
آیا کسی که مرده بود و زنده اش کردیم و نوری به او بخشیدیم که در پرتو آن در میان مردم راه می رود، همانند کسی است که گویی گرفتار ظلمات است و از آن بیرون آمدنی نیست؟ بدین سان در چشم کافران کردارشان آراسته شده است.11
این نور که خداوند در دل هر بنده ای که او را دوست داشته باشد قرار می دهد و نیکان در زندگی و سیر و سلوک خود از آن بهره می گیرند، همان معرفت و شناخت خداوند است.
منابع معرفت
امام صادق(ع) در این حدیث برای عنوان بصری سه منبع معرفت را برمی شمارد:
1 . در وجود خود به دنبال حقیقت عبودیت باش.
2 . با به کاربستن علم، آن را بجوی.
3 . از خدا طلب فهم کن تا تو را بفهماند.
اکنون به همین ترتیب به شرح این سه منبع می پردازیم:
منبع اول، جستجوی حقیقت عبودیت در وجود خود
انسان با شناخت خداوند، شناخت خود و شناخت رابطه بین خود و خدا، می تواند حقیقت بندگی (عبودیت) خدا را درک کند؛ زیرا نفس انسان آفریده خدا و خدا آفریننده اوست، او مملوک خدا و خدا مالک اوست، و خداوند نگهبان و مراقب اوست، و یقین به همه این نکات همان عبودیت است. خداوند متعال می فرماید:
خداوند مثلی می زند به بنده مملوکی که توان انجام هیچ کاری ندارد.12
هنگامی که انسان حقیقت عبودیت را با درک رابطه خود و خدا دریابد، حقایقی را که بر این بندگی مترتب می شود نیز به همان وضوح و شفافیت درک خواهد کرد.
این حقایق دو جنبه دارند: یکی اینکه آدمی تمام آنها را برای خدا به انجام برساند، و دیگر اینکه بدون اجازه خدا هیچ کدام از این حقایق را برای غیر خدا به کار نبندد:
کسانی که...از او پروا دارند و از هیچ کس جز خداوند پروا ندارند.13
انسان برای درک این حقایق و معارف، تمام این حقایق را در کتاب نفس می خواند.
منبع دوم، علم جویی با به کاربستن آن
ممکن است کسی بپرسد که به کاربستن چه ارتباطی با آموختن دارد. جواب قرآن به این سوءال واضح و آشکار است:
و از خداوند پروا کنید و خداوند (بدین گونه) به شما آموزش می دهد.14
بدین معنا که عمل از سرچشمه های علم است.
شیخ محمد عبده در تفسیر المنار چنین تصور کرده است که چنین تفسیری از آیه، راه را برای جاهلانی که لباس صلاح پوشیده اند و بدون تحصیل علم و دانش، ادعای شناخت خداوند و فهم قرآن و حدیث و دانستن اسرار شریعت دارند، باز می کند و باعث تصدیق ایشان به وسیله عوام می شود.15
خود شیخ، آیه را این گونه تفسیر می کند:
عطف «یعلمکم» بر «اتقوا الله»، نفی کننده هرگونه رابطه ای بین علم و عمل است؛ زیرا معطوف و معطوف علیه باید با هم مغایر باشند.
این کلام، صحیح است و شکی در مغایرت بین «یعلمکم» و «اتقوا الله» نیست؛ ولی نکته ای که نباید پوشیده باشد، این است که عطف در عین حال مقتضی مناسبت میان معطوف و معطوف علیه نیز هست. این مناسبت چیست؟ شکی نیست که منظور از علم در جمله دوم علومی که در مدارس و کتابها یافت می شود نیست. همچنین تردیدی وجود ندارد که باید بین علم و تقوا مناسبتی باشد تا عطف آنها بر یکدیگر در آیه صحیح باشد. آموزش الهی در آیه نیز به این معنا نیست که تقوا انسان را از آموختن قرآن و حدیث و فقه بی نیاز می کند.
از جمع بندی این دانسته ها به نتیجه ای دست می یایم که با استنباط شیخ محمد عبده متفاوت است. آیه کریمه به حقیقتی از لطایف قرآن اشاره دارد و آن، این است که تقوا قلب انسان را برای دریافت حکمت از سوی خدا می گشاید. گاه دو نفر قرآن می خوانند، امّا تنها یکی از آنها دو تحت تأثیر واقع شده، از آن پند می گیرد و به سلوک إلی الله می پردازد. همه آدمیان می توانند به نشانه های تکوینی خداوند در جهان هستی بنگرند، امّا تنها برخی از آنان به مدد تفکر و تعمق به اندیشه توحیدی می رسند.
تقوا به انسان قدرت درک توحید و حکمت می بخشد و نوری در قلب او می افروزد که خداوند او را به واسطه آن از اشتباه باز می دارد.
او، خود، فرموده است:
ای موءمنان، اگر از خداوند پروا کنید، برای شما (پدیده ای) جدا کننده حق از باطل پدید آورد و سیئات شما را بزداید.16
در این آیه علم و تقوا به صورت شرط و جواب شرط آمده است و نه مثل آیه 282 سوره بقره، به صورت عطف.
در اینکه تقوا نیز با علم حاصل می شود، بحثی نیست. می دانیم که تقوا از ثمرات علم است و خدا فرموده است:
از میان بندگان خدا فقط دانشمندان از او خوف و خشیت دارند و کسانی که پیش از آن دانش یافتند، چون بر آنان خوانده شود، سجده کنان به رو درمی افتند و می گویند: پاک و منزه است پروردگار ما، وعده پروردگار ما شدنی است، و به رو درمی افتند و می گریند و بر خشوع و خشیت آنان می افزاید.17
ولی در عین حال، خود علم هم از ثمرات تقواست و میان این دو رابطه ای دو طرفه وجود دارد.18
از امام صادق(ع) روایت شده است:
علم با عمل همراه است؛ پس هر کس بداند به کار می بندد و هر کس به کار ببندد می داند.19
بار دیگر این مطلب را تکرار می کنیم که معنای سخن ما این نیست که تقوا به تنهایی انسان را از دانش آموزی بی نیاز می کند و آدمی به اتکای تقوا می تواند از مدرسه و کتاب و استاد بی نیاز شود.
در روایتی از پیامبر اکرم(ص) وارد شده است:
حضرت موسی خضر پیامبر را ملاقات کرد و به او گفت: به من توصیه ای کن.
خضر گفت: دلت را با تقوا پوشش ده تا به علم برسی.20
در مصباح الشریعة به نقل از امام صادق(ع)، تقوا ملاک و میزان هر علم و حکمتی دانسته شده است. ثقة الاسلام کلینی هم در الکافی این گونه نقل کرده است:
امام باقر(ع) به سعد الخیر نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
امّا بعد، تو را به تقوا و پرهیزگاری سفارش می کنم که در آن سلامتی از تلف، و سود و بهره مندی در قیامت است. خداوند عزوجل خطراتی را که به عقل بشر خطور نمی کند به واسطه تقوا از وی دور می سازد و کوری چشم باطن و نادانی را از وی برطرف می نماید.21
در روایات دیگری از پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت او(ع) روایت شده است که هر کس به آنچه می داند عمل کند، خداوند آنچه را نمی داند به او می آموزد.
همچنین از پیامبر(ص) نقل شده است:
هر کس علم بیاموزد و برای خدا به علم خود عمل کند، خداوند ندانسته هایش را به او می آموزد.22
از امام باقر(ع) هم روایت شده است:
هر کس برای خدا به علم خود عمل کند، خداوند ندانسته هایش را به او می آموزد.23
منبع سوم، معرفت (دعا و درخواست از خدا)
امام صادق در این روایت به عنوان بصری می فرماید: «از خدا طلب فهم کن تا تو را بفهماند.»
بر اساس این روایت، دانش نوری است که خداوند آن را در دل هر کس که هدایتش را بخواهد قرار می دهد. این نور چنان که در ابتدای سخن گفتیم همان شناخت و معرفت خداوند است که فقط از جانب خدا به انسان می رسد. خداوند می فرماید:
و هر کس که خداوند برایش نوری مقرر نداشته باشد نوری ندارد.24
پس اگر انسانی شعله ای از این نور بخواهد، راهی جز درخواست از خدا ندارد؛ زیرا این نور جز نزد خدا در جای دیگری یافت نمی شود. ناگفته نماند که خواستن از خدا با سعی و کوشش منافاتی ندارد؛ زیرا هر پیروزی نیز بدون شک از جانب خداوند است، او، خود، فرموده است:
و پیروزی جز از سوی خداوند نیست.25
در زبان و ادبیات عربی، نفی و استثنا انحصار را می رساند، ولی خداوند در عین حال به ما می آموزد که برای به دست آوردن پیروزی باید به فراهم آوردن اسباب و لوازم آن بپردازیم.
خداوند فرموده است:
و در برابر آنان هر نیرویی که می توانید فراهم آورید.26
آری، آمادگی و تهیه لوازم کارزار، منافاتی با یقین به این که پیروزی از آن خداست ندارد.
علم (معرفت) نیز از جانب خداست و این نیز منافاتی با کوشش در راه آموختن و فراگیری دانش از دانشمندان نخواهد داشت.

گام 2 - حقیقت بندگی

حقیقت بندگی

حقیقت بندگی
مهم ترین سوءالی که عنوان، پس از پرسش درباره حقیقت علم از امام می پرسد این است: «حقیقت بندگی خدا چیست؟» بندگی از سرچشمه های علم است و عنوان، ناگزیر به این پرسش می رسد.
امام(ع) در پاسخ به سه نکته اشاره می کند:
1 . بنده خدا در آنچه خداوند به او ارزانی فرموده، احساس مالکیت ندارد. بندگان حقیقی، مال را از آن خدا می دانند و آن را در جایی که او فرموده است به مصرف می رسانند.
2 . او برای خود تدبیر نمی کند.
3 . همه کارهای چنین بنده ای در محدوده امر و نهی خداوند است.
خداوند مالک است
از جمله روشنگریهای قرآن این است که مالکیت در آسمانها و زمین، تنها از آن خداوند است. خداوند می فرماید:
آیا نمی دانی که فرمانروایی آسمانها و زمین از آن خداوند است؟27
بگو: خداوندا، ای فرمانروای هستی، به هر که بخواهی فرمانروایی می بخشی و از هر کس که بخواهی فرمانروایی بازستانی.28
و فرمانروایی آسمان و زمین از آن خداوند است و خدا بر هر کاری تواناست.29
و فرمانروایی آسمان و زمین از آن خداوند است و سیر بازگشت به سوی اوست.30
این روشنگری قرآن بر شیوه زندگی انسان تأثیر مستقیم دارد؛ چون وقتی آدمی به این باور دست یابد که خداوند مالک مطلق آسمانها و زمین است و هیچ مالک دیگری به جز او نیست، از تمایلات دنیوی خود می کاهد و از قید وابستگی به دنیا می رهد. این، همان چیزی است که علمای اخلاق آن را زهد می نامند که معنای مقابل آن وابستگی به دنیاست.
علی بن ابی طالب(ع) در جمله ای کوتاه، معنای زهد را چنان خلاصه کرده است که در تعریف زهد، جمله ای موجزتر و رساتر از آن نمی شناسیم:
زهد در قرآن در دو کلمه خلاصه شده است: «تا آنکه بر آنچه از دست شما می رود افسوس مخورید و بر آنچه به شما بخشد شادمانی مکنید.»31
آری، زاهد نه بر آنچه از دستش می رود افسوس می خورد و نه از آنچه به دست می آورد شادمان می شود. و دلبستگی به دنیا انسان را سنگین می کند و حس سبکیِ پرواز به سوی خدا را از وی سلب می کند و باعث به وجود آمدن حالت سستی و تنبلی می شود. این آیؤ، توصیف دقیقی از این حالت است:
چرا هنگامی که به شما گفته می شود در راه خدا رهسپار (جهاد) شوید، گرانجانی می کنید؟ آیا به زندگی دنیا به جای آخرت رضایت داده اید؟ متاع زندگی دنیا در جنب آخرت بس اندک است.32
حال، پرسش این است که انسان چگونه می تواند در آنچه خدا به وی ارزانی داشته، احساس مالکیتی نداشته باشد؟ در پاسخ باید گفت این امر هنگامی تحقق می یابد که انسان خود را بنده خداوند بداند. کیفیت استدلال نیز به صورت یک زنجیره به هم پیوسته در سخن امام(ع) آمده است.
اولین حلقه این زنجیره این است که انسان خود را بنده خدا بداند و معنای بندگی را مطابق این آیه درک کند:
بنده مملوکی که قدرت بر انجام هیچ کاری ندارد.
بنده باید بداند که بدون اعطای خداوند، مالک چیزی و جز با رضایت و اجازه او قادر بر انجام کاری نخواهد بود.
پس از گذر از این مرحله، دیگر بنده در آنچه خدا به او ارزانی داشته است، احساس مالکیتی ندارد. این حلقه دوم، نتیجه طبیعی حلقه اول است؛ زیرا با مالک دانستن خداوند، هرگونه احساس مالکیتی از میان می رود.
امام صادق(ع) در توجیه این مسئله به عنوان می فرماید: «بندگان مالکیتی ندارند، مال را از آن خدا می دانند و آن را در جایی که او فرموده است به مصرف می رسانند.»
سومین حلقه از این زنجیره، زهد در دنیاست. پس اعتقاد به اینکه مال از آن خداست و بنده خدا ملکیتی ندارد، لاجرم به تعدیل علاقه انسان به دنیا منجر می شود که همان زهد است.
چهارمین حلقه از این زنجیره، در حدیث امام(ع) به عنوان بصری این گونه بیان شده است: «پس وقتی عبد در آنچه خداوند به وی ارزانی داشته احساس مالکیت نداشت، انفاق کردن در آنچه خداوند امر به انفاق آن کرده است، بر او آسان می شود.»
این دلبستگی به دنیاست که موجب بخل و مانع از انفاق مال در راه خدا می شود. آری، با زایل شدن این دلبستگی، انفاق کردن بر آدمی آسان می نماید.
رهایی از طرح و تدبیر
اگر خداوند امر مردم را به خود آنان واگذارده بود، سالها پیش انسان و تمدن بشری نابود می شد و بشر به بن بست می رسید؛ ولی خداوند، خود، امر تدبیر امور کوچک و بزرگ زندگی بشر را عهده دار شده است و هر کس چشم بصیرت داشته باشد، دست خدا را در تدبیر همه امور زندگی خود در هر آسایش و سختی می بیند. زندگی انسان و ادامه حیات جهان، بدون تدبیر و برنامه ریزی خدا ممکن نیست. بشر همان گونه که در اصل خلقت به خدا محتاج است، در ادامه زندگی نیز به او احتیاج مبرم دارد؛ ولی انسانها در درک این مطلب مساوی نیستند و عدّه اندکی از مردم قادرند این موضوع را ببینند. آری؛ پیروزی از خداست:
و پیروزی جز از سوی خداوند نیست.33
شکست از جانب خداست:
اگر شما را یاری نکند، پس کیست آن که پس از یاری نکردن او شما را یاری رساند.34
روزی از خداست:
جنبنده ای در زمین نیست، مگر آنکه روزی او بر خداست.35
خداست که روزی را بر بعضی از مردم گشاده و بر بعضی دیگر تنگ می گیرد:
خداوند روزی خود را بر هر که بخواهد گشایش می دهد یا تنگ و فروبسته می دارد؛36
بی گمان پروردگارت درهای روزی را بر هر کس که بخواهد می گشاید و فرومی بندد.37
خداست که هرکه را بخواهد عزت می دهد:
هر کس عزت می خواهد (بداند که) هرچه عزت است نزد خداوند است.38
خداست که هر کس را بخواهد خوار می گرداند:
و هر کس را که خواهی خوار می کنی.39
خداست که هر که را بخواهد فرمانروایی می بخشد و از هر که بخواهد فرمانروایی را سلب می کند:
بگو: خداوندا، ای فرمانروای هستی، به هر که بخواهی فرمانروایی می بخشی و از هر کس که خواهی فرمانروایی باز ستانی.40
و هم اوست که در دل هر کس بخواهد، نور هدایت را قرار می دهد و از قلب هر که بخواهد، نور هدایت را پنهان می کند:
بهره ای دو چندان از رحمت خویش بر شما ارزانی دارد و برای شما نوری قرار دهد تا با آن (به درستی) راه روید؛41
و هر کس که خداوند برایش نوری مقرر نداشته باشد، نوری ندارد.42
البته هر کدام از این تدابیر، دلیل خاص خود را دارد. اگر خداوند گروهی را یاری می رساند، این کار سببی در اعمال و زندگی خود آن گروه دارد و اگر گروهی را به شکست خوردن وا می نهد، آن هم به سبب اعمال و کارهای خود آنان است؛ اگر روزیِ قومی را گشاده می گرداند یا روزی را بر ایشان تنگ می گیرد، باز به جهت سببی در اعمال خود آنان است؛ و اگر نور هدایت را از قلب عده ای از بندگانش باز می ستاند، همه دلایل و اسباب خاصی از اعمال خود آنان دارد و به هیچ وجه از روی بی توجهی به امور بندگان نیست؛ که خداوند از چنین صفتی منزه است:
خداوند در سرنوشت هیچ گروهی تغییری ایجاد نمی کند مگر اینکه خود آنان به تغییر دادن اوضاع خود بپردازند؛43
و اگر اهل شهرها ایمان آورده، تقوا پیشه کرده بودند، بر آنها درهای برکات آسمان و زمین را می گشودیم، ولی (آیات و پیامهای ما را) دروغ انگاشتند، آن گاه به خاطر کار و کردارشان ایشان را فروگرفتیم.44
اگر آدمی این حقیقت را درک کند و دست خدا را در سخت و آسان زندگی خود ببیند و بداند که از تدبیر الهی بی نیاز نیست، همیشه تمام امور زندگی خود را به خدا واگذار می کند. از امام صادق(ع) روایت شده است:
از خدا توفیق بخواهید؛ که موسی در طلب شعله ای از آتش برآمد، ولی خداوند به او نبوت داد.4

تفویض
تفویض در فرهنگ دینی ما این است که انسان تمام امور خود را به خدا واگذار کند و برای خود هیچ نقش و اثری نبیند و بداند که سلطنتِ همه هستی از آن خداوند است؛ امرْ امر او و تدبیرْ تدبیر او و هر جنبش و آرامشی در این پهنه حیات با دستور و اجازه اوست.
تفویض، غیر از توکل است. در توکلْ بنده خدا در آنچه خود می خواهد و در عرصه های مختلف زندگی با آن روبه رو می شود و نیز در تدبیر امر خود، خداوند را وکیل خود می کند؛ زیرا:
خداوند ما را بس است و او بهترین وکیل است.46
ولی تفویض، چنان که عارف نامی، خواجه عبداللّه انصاری گفته است، معنایی لطیف تر و گسترده تر از توکل دارد؛ زیرا در تفویضْ بنده به جهت اعتمادی که به خدای خود دارد، برای خود هیچ توان و سلطه و تدبیری نمی بیند و همه کارها را یکسره به خدا واگذار می کند.
علامه طباطبایی می گوید:
تفویض این است که بنده اموری را که به او نسبت داده می شود، به خدا برگرداند و در این صورتْ حال کسی را دارد که هیچ کاره است و در هیچ کاری به او مراجعه نمی شود، و توکل این است که بنده، خدای خود را در تصرفاتش وکیل قرار دهد.
تسلیم این است که تمام آنچه را که خدای سبحان از وی و برای وی می خواهد، از جان و دل پذیرا بوده، اطاعت محض داشته باشد...که اینها سه مرحله از مراحل بندگی است که هر کدام از دیگری دقیق تر است؛ دقیق تر از توکلْ تفویض است و دقیق تر از آن دو تسلیم.47
در وکیل کردن خدا، بنده خود را غایب می بیند و خدا را به جای خود قرار می دهد، ولی در تفویضْ بنده وجود ندارد تا حاضر یا غایب باشد، و غیر از اراده و تدبیر سلطنت و توانایی او چیزی نمی بیند؛ پس همه چیز را به او برگشت می دهد؛ چنان که موءمن آل فرعون در حال دعوت قوم خود به سوی خداوند و تفویض همه امور خود به او گفته است:
و کارم را به خداوند واگذار می کنم؛ چرا که او به احوال بندگان بیناست.48
امّا تسلیمْ پذیرش محض اراده خدا در هر سختی و آسایشی است. مفهوم تسلیم لطیف تر و گسترده تر از معنای تفویض است.
چنین درکی از رابطه تکوینی میان بنده و خالق، حالت نفسانی عمیقی را به دنبال دارد که همان برگرداندن همه امور به اراده و خواست و حکمت خداوند است. در این حال، آدمی هیچ دلبستگی، دو دلی، ناراحتی و اضطرابی از مصایب و مشکلات و ابتلائات روزگار احساس نمی کند؛ زیرا هستی او در دست قدرت سلطانی است که از هر مهربانی مهربان تر و به بندگان خود بینا، حکیم و رئوف است:
همانا خداوند به بندگان خود بیناست.
سخن ما بدین معنا نیست که انسان فاقد اراده و اختیار است و در نتیجه مسئولیتی در قبال کارهای خود ندارد؛ چنان که به معنای این هم نیست که آدمی اراده و اختیار و تلاش و حرکت خود را در جهت مصالح دنیوی و اخروی کاملاً کنار گذارد. این هر دو اشتباهی است که از عدم تفکیک دقیق حد و مرز بخشهای مختلف این معارف و حقایق از یکدیگر ناشی می شود.
خداوند انسان را موجودی با اراده و اختیار و درک آفریده است. این مسئله بدیهی است و شکی در آن نیست و هر کس قرآن را با دقت بخواند، این نکته بدیهی را در خواهد یافت. بر انسان است که اراده و اختیار و درک خود را در راه صلاح دنیا و آخرت خود به کار بندد که:
و برای انسان هیچ چیز نیست مگر آنچه کوشیده است.49
قرآن به این دو نکته تصریح می کند، امّا از جمله چیزهایی که نمی توان در آن شک کرد این است که زندگی انسان به رغم همه درک و اراده و حرکت و تلاش او، دستخوش پیشامدهای خوش و ناخوش است ،که هر انسانی به ناچار با آن روبه رو می شود و در این مورد، نیکوکار یا زشت کردار با هم یکسانند. اینجاست که تفویض معنا می یابد. در این حال، انسان باید خود را به خواست و حکمت خداوند واگذارد و زندگی خود را به او تفویض کند و بداند که در دست قدرت خداوند سلطان و بینا و حکیم و ارحم الراحمین است و دستی که در امتحانات و بلایا قلب وی را می فشارد، همان دست ارحم الراحمین یا مهربان ترین مهربانان است. اگر بنده بداند، که همه توان و قوت و صاحب اختیاری او در امتداد قدرت و صاحب اختیاری خداوند است و او بنده مملوکی بیش نیست و بی اجازه خدا هیچ کاری از وی برنمی آید، تسلیم امر خدا می شود و به قضا و قدر خداوندی اطمینان پیدا می کند. این معنا در دعاهایی که از اهل بیت(ع) رسیده است، بسیار یافت می شود:
خداوندا، مرا به قسمت مقدر خود خشنود کن و در همه حال متواضعم گردان.
خداوندا، مرا به قَدَر خود مطمئن و از قضای خود خشنود گردان.
معنای تفویض این نیست که اگر موج دریا کسی را به دل آبهای دریا کشید، برای نجات خود تلاش نکند، فریاد نزند، کمک نخواهد و به درگاه خدا دعا نکند؛ بلکه معنای تفویض این است که بداند این سعی و تلاش و دعا و فریاد و کمک خواستن او، در امتداد قدرت خداوند است و اوست که اگر بخواهد نجاتش می دهد و اگر اراده کند، موج دریا او را خواهد بلعید؛ اگر بخواهد نجاتش دهد، صدای فریادش را به گوش مردم می رساند تا به نجاتش بشتابند و اگر نخواهد، فریادش را به گوش کسی نمی رساند تا به کمک او نیایند. معنای تفویض این است که نجات یافتن یا غرق شدن چنین کسی به دست خداست و خداوند در هر حالْ او را نجات بدهد یا غرق کند حکیم، بخشنده و بینای به بندگان صالح خویش است. در این وقت است که آدمی به تلاش و دعا و فریاد می پردازد؛ اگر خداوند نجاتش داد، حمد و شکر او را به جای می آورد و اگر تدبیر خدا در غرق شدن و هلاکت او بود، در حالی که به بصیر بالعباد و ارحم الراحمین بودن خدا و حکیم و بینا بودن او اطمینان دارد، تسلیم خواست و قضا و قدر خداوندی می شود. این، همان تفویض است و درک این حقیقت و تشخیص مرز بین این معارف و حقایق، از لطافتها و شفافیتهای قرآن و معارف آن است.
البته این نکته را باید اضافه کنیم که تمام این مسائل در امور غیر ارادی است که عمل آنها به عهده انسان نیست و در قبال آنها مسئولیتی ندارد؛ ولی در مواردی که خداوند او را مسئول قرار داده و امور را منوط به اراده و عمل او نموده است، بدیهی است که خودْ مسئول عمل خویش است:
خداوند در سرنوشت هیچ گروهی تغییری ایجاد نمی کند، مگر اینکه خود آنان به تغییر دادن اوضاع خود بپردازند.50
آغاز و پایان علم
از پیامبر اکرم(ص) چنین روایت شده است:
ابتدای علم شناسایی خداوند جبار است و پایان آن واگذاری (تفویض) کار به او.
به یاد می آورم که این روایت را در اوایل تحصیل خود در کتابهای مقدماتی می خواندم و در آن روزها به ژرفای آن پی نمی بردم. پس از مدتی طولانی فرصت تأمل و تفکر در این روایت برایم دست داد و دریافتم که این روایت دربردارنده همه سفر معرفت از ابتدا تا پایان آن است؛ سفری دشوار و سخت و دور و دراز که ابتدای آن شناخت خداوند جبار و پایان آن تفویض کار به اوست.
آغاز سفر این است که انسان بداند همه کار به دست خداست و این هستی پهناور از قبضه سلطنت، حکم و امر او خارج نیست و تنها او گیرنده و دهنده، زنده کننده و میراننده، عزت دهنده و خوار کننده، رفعت دهنده و پست کننده، خالق و مدبر، خسارت ده و منفعت رسان، روزی دهنده، چیره، بخشنده و مانع است:
خداوند سر رشته دار کار خویش است، به راستی که خداوند برای هر چیزی اندازه ای نهاده است.51
هم سنگ ذره ای در آسمانها و زمین از او پنهان نیست.52
بگو برای خود اختیار زیان و سودی ندارم.53
خداوند هر کس را بخواهد، مشمول رحمت خویش می گرداند.54
خداوند تنگنا و گشایش در زندگی مردم پدید می آورد و به سوی او باز خواهید گشت.55
بگو: خداوندا، ای فرمانروای هستی، به هر که بخواهی فرمانروایی می بخشی و از هر کس که خواهی فرمانروایی باز ستانی.56
پروردگارت هرچه خواهد تواند کرد.57
بگو: برای خود اختیار زیان و سودی ندارم.58
بی گمان پروردگارت درهای روزی را بر هر کس که بخواهد می گشاید و فرو می بندد؛ چرا که او به بندگانش بینا و داناست.59
و چیزی را به جای خداوند می پرستند که نه زیانی به آنان می رساند و نه سودی.60
بگو: آیا به چیزی را جای خداوند می پرستید که نه زیانی برای شما دارد و نه سودی؟61
هیچ مصیبتی (به کسی) نرسد، مگر به اذن الهی.62
و چیزی نخواهید، مگر آنکه خدا خواهد.63
این اولین مرحله معرفت، یعنی شناخت خداوند جبار است؛ امّا تفویض مرحله پایانی معرفت شمرده می شود. اگر انسان یقین کند که خداوند تدبیر امور او را به تنهایی در دست دارد و تنها او گیرنده و دهنده، بخشنده و مانع، خسارت ده و منفعت رسان است، بی شک امور خود را به او تفویض خواهد کرد. در اینجا تفویض، ایمان و تسلیم است؛ ایمان به اینکه همه امور بنده به دست خداست و تسلیم شدن در برابر حکم خداوند در همه حال.
پیامبر اکرم(ص) فرموده است:
از کار انسان موءمن در شگفتم که خداوند برایش قضایی مقدر نمی کند، مگر اینکه در آخر کار برایش موجب نیکویی است.64
و فرموده است:
هر کس از میان خلق خدا او را بیشتر بشناسد، به تسلیم در برابر قضای او سزاوارتر است.65
از امام صادق(ع) چنین نقل شده است:
از جمله آنچه که خداوند به موسی وحی کرد این بود: ای موسی، محبوب ترین خلق من در نزدم بنده موءمن من است. پس هرگاه بلایی به او رساندم، در جهت خیر او بوده و هرگاه چیزی به او دادم ،باز هم خیر او بوده است. پس باید بر بلایم صبر کند، نعمتم را شکر گزارد و از قضایم خشنود باشد. پس اگر در راه خشنودی من گام بردارد و از من اطاعت کند، نام او را نزد خود در زمره صدیقین بنویسم.66
و از همان حضرت است:
داناترین مردم خشنودترین آنها به قضای الهی است.67
ابن سنان از کسی نقل می کند که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: چگونه می توان موءمن بودن موءمن را دریافت؟ حضرت فرمود:
با تسلیم شدن در برابر خدا در هرچه از خوش و ناخوش به او می رسد.68
و باز از آن حضرت نقل شده است:
هیچ گاه پیامبر(ص) درباره کاری که گذشته بود، نمی فرمود کاش جور دیگری می شد.69
انس بن مالک می گوید: ده سال خادم پیامبر(ص) بودم؛ هیچ گاه در کاری که کرده بودم نفرمود: «چرا کردی؟» و در کاری که نکرده بودم نفرمود: «چرا نکردی؟» و درباره هیچ چیزی نفرمود: «کاش می بود!» و هرگاه کسی از اهل بیت او با من تندی می کرد می فرمود: «رهایش کنید! اگر چیزی در قضای خداوند باشد، حتماً خواهد شد».70
در کتاب الکافی آمده است:
امام حسین(ع) عبدالله بن جعفر را ملاقات کرد و فرمود: ای عبدالله، چگونه موءمن ،موءمن است، در حالی که با توجه به اینکه خداوند مدبر اوست از قسمت خود ناراضی است و شأن خود را پست می کند؟ من ضمانت می کنم اگر در اندیشه کسی جز رضامندی از قضای خدا خطور نکند، مستجاب الدعوه شود.71
اینان صاحبان نفسهای مطمئنه اند که خدا درباره آنان فرموده است:
هان ای نفس مطمئنه، به سوی پروردگارت که تو از او خشنودی و او از تو خشنود، باز گرد.72
ابن سینا در اشارات، در مقامات العارفین، نیز به همین معنا اشاره دارد:
عارف، شاد و مسرور و خندان است. از روی تواضع، کوچک را چون بزرگ مورد احترام قرار می دهد و با کودن چون زیرک گشاده روست؛و چگونه شاد نباشد که خداوندْ شادمانی اوست و او در هر چیز خدای را می بیند.73

منازل راه
بین «معرفت جبار» و «تفویض کار به او»، مراحل میانی و منازل بسیاری است که شرح آن مجالی دیگر می طلبد. هنگامی که انسان دانست که خدا پروردگار جهانیان و بخشنده مهربان است، او را سپاس می گزارد و چون دانست او سرپرست و حاکم بر بندگان است، اطاعت و بندگی او را پیشه خود می کند و چون دریافت که خداوند دعای بندگان خود را مستجاب می کند، به درگاه او دست به دعا برمی دارد و وقتی فهمید که خداوند آمرزنده است، به استغفار و توبه می پردازد و هنگامی که دانست خدا شدید العقاب است، از مقام پروردگار خویش بیمناک می گردد و چون دانست خداوند دارای رحمت گسترده است، به او امیدوار می شود و وقتی فهمید که خداوند متعال بندگان خویش را دوست داشته، گرامی شان می دارد، خدا را دوست خواهد داشت.
بدین ترتیب، سلوک إلی الله راهی طولانی است که ابتدای آن شناخت خدا و انتهای آن تفویض کارها به اوست و بین این آغاز و پایان، مراحل بسیاری چون عبودیت، اطاعت، بیم، امید، اخلاص، محبت، تواضع، شکر، حمد و...است. در بسیاری از روایات اسلامی نیز به این معانی اشاره شده است که گلچینی از آنها را به قدری که مناسب این مقال باشد ذکر می کنیم:
پیامبر اکرم(ص) فرموده است:
هر که خدا را بشناسد، دهان خود را از سخنان بی مورد و شکم خود را از غذاهای ناپاک می بندد و با نماز و روزه خود را به عفت وا می دارد.
از امیرالموءمنین(ع) چنین نقل شده است:
از کسی که خدایش را می شناسد تعجب می کنم که چرا برای جایگاه ابدی خود تلاش نمی کند.
امام صادق(ع) فرموده است:
هر کس شناخت پیدا کند از خدا پروا می کند، و هر که از خدا پروا کرد، نفس او به راحتی از دنیا می گذرد.
این روایات را نیز از امیرموءمنان(ع) نقل کرده اند:
خداوندا، ما را از آنان قرار ده که یاد تو از شهوتها بازشان داشته است.
خداشناسی در قلب هر کس ساکن گردید، بی نیازی از خلق خدا نیز در قلب او ساکن می شود.
کسی که عظمت خداوند را شناخت، سزاوار نیست که احساس بزرگی کند.
هر که خداشناس تر باشد، خداترس تر نیز هست.
نهایت معرفت، ترس از خداست.
هایت علم، ترس از خداوند متعال است.
داناترین مردم به خدا کسی است که بیشتر از او طلب حاجت می کند.
از کسی که خدا را می شناسد و خداترسی او زیاد نمی شود تعجب می کنم.
سزاوار است که خداشناسان بر او توکل کنند.
کسی که خدا را می شناسد، سزاوار است دلش چشم بر هم زدنی از بیم و امید خدا خالی نباشد.
چهره عارفْ خندان و دلش محزون است.
عبادت عارفان از ترس خدا گریه کردن است.
هرچیز را معدنی است و معدن تقوا دلهای عارفان است.
کمترین حد معرفت، باعث زهد در دنیا می گردد.
میوه معرفت، بی میلی به دنیاست.
هرکه خداشناس شود، موحد می گردد.
هر کدام از این روایات، ایستگاههای تکامل بشر در معرفت خدا به شمار می آیند. معرفت چنان که در روایات آمده اساس حرکت به سوی آخرت، زهد در دنیا و بی میلی به آن، بی نیازی از مردم، تواضع، دعا، حاجت خواستن از خدا، توکل بر خدا، ترس و بیم از خدا، امید به خدا، حزن و اندوه و گریه، تقوا، توحید، و...است.
این بخشی از منازل تکاملی انسان در این سفر دور و دراز است که از معرفت آغاز شده و به تفویض ختم می شود. در پاسخ به این سوءال که چرا این سفر به تفویض پایان یافته است، باید گفت که آخرین مرحله این سفر این است که انسان در عالم وجود جز سلطنت خداوند متعال سلطنت دیگری نشناسد و در پی آن، اراده و رضایت او در اراده و رضای خداوند فانی گردد و دیگر اراده ای جز اراده خدا و رضایتی جز رضایت خدا نداشته باشد و تمام امور خود را به خدا تسلیم کند و از اوامر او خشنود باشد، در اراده و سلطه او فانی شود و از «من» خود حتی سایه ای هم حس نکند. این، پایان سفر است.
در محدوده امر و نهی خداوند
این سومین علامت عبودیت در حدیث امام صادق(ع) خطاب به عنوان بصری است. همت بنده واقعی و آنچه شبانه روز فکرش را مشغول می کند، این است که آنچه را مولایش می خواهد انجام دهد و آنچه را مولا نمی خواهد ترک کند؛ چون هدف بنده در زندگی باید خشنودی مولا باشد که آن هم در مشغول بودن بنده به اوامر و نواهی مولاست. اگر انسان در ادعای عبودیت صادق باشد، اشتغالی که باید فکر و وقت او را به خود مشغول کند این است و حتی بهشت، با همه عرض و طول و نعمتهایی که خدا در آن برای بندگان صالح خود مهیا ساخته است، نباید ذهن او را به خود مشغول کند.
کسی که به این مقام دست یابد، هر قدر هم سعی و کوشش خود را در اطاعت از خدا به کار بندد، باز هم همواره خود را در برابر خدا مقصر و اهمال کار به شمار می آورد، و هرچه درک او از عبودیت بیشتر شود، احساس کوتاهی او در طاعت و ادای حق بندگی بیشتر خواهد شد؛ زیرا او هیچ گاه خود را در حد قیام به ادای حق بندگی به صورت کامل نمی بیند؛ پس هیچ گاه عجب و غرور او را فرا نمی گیرد و احساس کوتاهی و گناه در او قوی می شود؛ خنده اش کم و گریه اش بسیار می گردد: «از این پس اندکی بخندند و بسیار گریه کنند». غصه چنین کسی بسیار و خوشی و بازی او اندک است. تکبر و خودنمایی، زیادت طلبی، فخر فروشی، مجادله، مباهات کردن و هیچ شأنی از شئون دنیوی در او نیست و کار سختی که همان قیام به ادای حق بندگی خداست، او را از تمام این مسائل باز می دارد.
زیادت طلبی، فخر فروشی، مجادله، مباهات کردن و تکبر و خود نمایی از آثار بی قیدی در زندگی انسان است. بی قیدی و اشتغال، هر یک، عوارض و آثاری در زندگی بشر دارند. آثار بی قیدی عبارتند از: حرص و نزاع بر سر مال دنیا، تکبر و خودنمایی، شادمانی و خوشی و بازی، مجادله و دشمنی و نزاع و جدال بر سر امور دنیوی، و متکبرانه و از سر خودبزرگ بینی با مردم برخورد کردن.
آثار اشتغال نیز بدین قرار است: غصه و اندوه، غرق در بحر تفکر و تأمل شدن، احساس کوتاهی و گناه، پشتکار و دوراندیشی و اراده، برخورد قاطع با نفس و برخورد بدون تکبر و خودبزرگ بینی با مردم.
در خطبه صفات متقین در کلام امیر موءمنان، نمایش زیبایی از آثار اشتغال به بندگی خدا در زندگی انسان می یابیم:
دلهای پرهیزکاران اندوهگین، مردم از آزارشان در امان، تن هایشان لاغر و درخواستهایشان اندک، نفسشان عفیف و دامنشان پاک است...دنیا می خواست آنان را بفریبد، امّا عزم دنیا نکردند و می خواست آنان را اسیر خود گرداند که با فدا کردن جان، خود را آزاد ساختند...اعمال نیکو انجام می دهد و ترسان است. روز را با سپاس گذاری به شب می رساند و شب را با یاد خدا صبح می کند. شب، ترسان می خوابد و شادمان برمی خیزد ؛ ترس برای اینکه دچار غفلت نشود و شادمانی برای فضل و رحمتی که به او رسیده...روشنی چشمش در چیزی قرار دارد که جاودانه است و آنچه را که پایدار نیست ترک می کند...او را می بینی که، آرزویش نزدیک، لغزشهایش اندک، قلبش فروتن، نفسش قانع، خوراکش کم، کارش آسان، دینش حفظ شده، شهوتش در راه حرام مرده، و خشمش فرو خورده است...در کار ناروا دخالت نمی کند و از محدوده حق خارج نمی شود. اگر خاموش است، این خاموشی اندوهگینش نمی کند، و اگر بخندد، آواز خنده او بلند نمی شود. نفس او از او در زحمت، ولی مردم از او در آسایشند. برای قیامت خود را به زحمت می افکند، ولی مردم را به آسایش و رفاه می رساند. دوری او از بعضی مردم از روی زهد و پارسایی و نزدیک شدنش با بعض دیگر از روی مهربانی و نرمی است ؛ دوری او از روی تکبر و خودپسندی و نزدیکی او از روی حیله و نیرنگ نیست.

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب