ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

3 × 2 =

بستن
بستن

چگونه امام صادق به شهادت رسیدند؟

چگونه امام صادق به شهادت رسیدند؟

1

پدرش ۲۶ ساله بود که او زاده شد .۱۲ تا ۱۵ سال بنابر اختلاف از عمر شریفش را درکنار جدش امام سجاد ( علیه السلام ) و نوزده سال را در کنار پدرش امام باقر ( علیه السلام ) گذراند .

پیامبر اکرم ( ص ) در خصوص انتخاب نام و لقب امام ششم فرموده است:« وقتی که فرزندم جعفر متولد شد نام اورا صادق بگذارید، زیرا فرزند پنجمش جعفراست وادعای امامت می کند و او در نظر خداوند جعفر کذاب است.»

ابن بابویه و قطب راوندی روایت کرده اند که از حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) پرسیدند که امام بعد از تو کیست ؟

فرمود : محمد باقر شکافنده علوم است . پرسیدند : بعد از اوامام که خواهد بود ؟ فرمود : جعفر که نام اونزد اهل آسمان ها صادق است.امام ششم شیعیان و رئیس مذهب تشیع درسال ۱۱۴ هجری قمری در سن ۳۱ سالگی به امامت رسید و ردای ولایت بردوش گرفت که حدود هجده سال آن ( ۱۳۲-۱۱۴ ) همزمان با حکومت امویان و شانزده سال آن ( ۱۴۸-۱۳۲ ) همزمان با حکومت عباسیان بود

مطالب مرتبط


گام 1 - اوضاع زمانه و سیره سیاسی امام صادق علیه السلام

اوضاع زمانه و سیره سیاسی امام صادق علیه السلام

فجر صادق

 لباس قیراندود شب، مدینه را در برگرفته و سکوتی مبهم بر شهر سایه افکنده است. در آن شب زنی تنها، نگران و شتابان در کوچه پس کوچه های شهر به پیش می رود. بر در چند خانه می کوبد و پس از لختی درنگ و رساندن پیام خویش دوباره با همان حال راهش را در پیش می گیرد.
اینک او ماموریت اش را به پایان رسانده وشتابان به خانه برمی گردد، خانه ای که از در و دیوار آن غبار غم می بارد. در سایه روشن اتاقی محقر بستری به چشم می خورد. آه خدای من! او جعفربن محمد است که این چنین در بستر افتاده است. در تبی شدید می سوزد و چهره اش به زردی گراییده است. آن زن به اتاق واردمی شودوبه بالین همسرخویش می رود. اشک در چشمانش حلقه زده است. با صدایی بغض آلود رو به همسرش کرده می گوید: مولای من همه آنان را که فرموده بودید از پیغام شما آگاه کردم.
چند دقیقه بعد فرزندان و نزدیکترین یاران امام بر گرد بستر او جمع می شوند، لحظات بسختی می گذرند و آرامشی تلخ و جانکاه بر آن محفل حکمفرماست. در این هنگام امام چشمان تبدارش رابسختی می گشایدوآخرین نگاهش را متوجه جمع می سازد. همه منتظرند که آخرین وصایای امامشان را بشنوند، لبان حضرتش آرام آرام گشوده می شوند و با آخرین توانی که برایشان مانده است این کلام را به زبان جاری می سازند:
«آنان که نمازرا کوچک می شمارند، به شفاعت ما نخواهند رسید.»
و این آخرین سخنی بود که از آن امام شنیده شد.
صبحگاه بیست و پنج شوال سال 140 هجری بار دیگر قبرستان بقیع آغوش خود را برای پذیرش یکی دیگر از نوادگان پیامبر اکرم ، صلی الله علیه وآله،می گشاید و حضرت جعفر بن محمد الصادق، علیه السلام، در کنار جد بزرگوار و پدر و عموی ارجمند خویش به خاک سپرده می شود.
ششمین امام معصوم در17 ربیع الاول سال 83 ق در مدینه منوره به دنیا آمد. پدر ارجمندش حضرت محمد بن علی الباقر، علیهماالسلام و مادر گرانقدرش «ام فروه »، دختر «قاسم ابن محمد بن ابی بکر»، بود. (1)
نام مبارک آن حضرت «جعفر» و کنیه های حضرتش، ابوعبدالله، ابواسماعیل و ابوموسی بود. آن جناب را القاب بسیاری بوده که از آن جمله صادق، فاضل، طاهر و قائم از همه برجسته ترند. (2)
امام صادق ،علیه السلام، در دوران حیات جد بزرگوارش حضرت علی بن الحسین، علیهماالسلام، به دنیا آمد و در آن تاریخ که سیدالساجدین جهان را بدرود می گفت، صادق آل محمد ، علیه السلام، کودکی دوازده ساله بود و به سال 114 ق که حضرت باقر ، علیه السلام، رحلت می کرد، وی 31 سال داشت و از آن تاریخ به بعد به مدت 34سال امامت وراهبری شیعیان را بر عهده گرفت. (3)
از خصوصیات ظاهری آن حضرت اینکه ایشان متوسط القامة، میانه بالا، افروخته رو، دارای بدنی سفید، بینی کشیده و موهای سیاه و مجعد بوده و برصورت زیبایش خال سیاه هاشمی بود که بر ملاحتش می افزود. (4)
آن امام چهره ای جذاب داشت و در نهایت جلالت و هیبت بود چنانکه هر بیننده ای رامسحورخویش می ساخت

 انتقال امامت به حضرت صادق، علیه السلام
از آن امام نقل شده است که:
«در آن دم که پدرم دیده از دیدار فرومی بست، رو به من کرده فرمود: «چند تن گواه بر بالین من حاضر کن ». من نیز چهار نفر از رجال برجسته قریش را که در میان ایشان «نافع » غلام «عبدالله بن عمر» نیز بود، پیش او آوردم. سپس فرمود: «بنویس.این چیزی است که یعقوب به پسرانش وصیت کردکه ای پسران من خدا دینش را برای شما برگزیده، مبادا که جز بر سبیل اسلام از دنیا بروید».آنگاه رو به من کرده فرمود: «ای جعفر، پس از مرگم تو اقدام به غسل و کفن من نما و با آن جامه که در آن نماز جمعه می خواندم، کفنم بپوشان و عمامه ام را به سرم ببند و در دل خاک بند کفنم را باز کن. قبرم را چهارگوشه ساز و آن را چهار انگشت از زمین بالا بیاور». آنگاه به آن چهارتن گواه فرمود: «به خانه های خویش بازگردید. خدایتان رحمت کند».
امام صادق، علیه السلام، ادامه می دهد:
من گفتم: «پدر جان، چه چیز در این جریان بود که لازم بود بر آن گواه گرفته شود؟!» فرمود: پسر جان. می خواستم همه بدانند که پس از من زمام امور به مشیت کیست. دوست نمی داشتم که در امامت تو شبهه و اشکالی به وجود بیاید». (5)
آری، از آن زمان به بعد، در محیطی پرآشوب ودرمیان اقیانوسی پرتلاطم، حضرت صادق،علیه السلام، سکاندار کشتی شیعیان آل محمد، صلی الله علیه وآله، می گردد. کشتی ای که از جور زمانه آسیبها دیده و زخمها برداشته بود و اکنون در میان گرداب حوادث روزگار، راه خویش را به سوی ساحل آرامش می پویید.
آغاز امامت آن حضرت مصادف با عصر خلافت «هشام بن عبدالملک » است. او از سال 105 ق به خلافت رسیده و مردی بسیار زشت روی و زشت خوی بود. (6) در آن زمان سال نهم خلافتش را در اوج رذالت و پستی و در نهایت خشونت و سنگدلی سپری می کرد. اما در سال 125 ق با به هلاکت رسیدن هشام، دوران خلافت ننگین او که آکنده از ظلم و جور نسبت به آل علی ، علیهم السلام، و فساد و تباهی بودبه پایان رسید و پس از او زمام امور مسلمین به دست بی کفایت مردی دیگر از بنی مروان یعنی «ولید بن یزید بن عبد الملک » افتاد.
ولید به شرابخواری و بی بند و باری معروف بود، (7) و به نقل مورخین در اواخر عمرش به کیش «مانی » پیامبر دروغین ایرانی گرویده و علنا به انکار خدا و رسول خدا ،صلی الله علیه و آله و سلم، می پرداخت و سرانجام به خاطر همین اعتقادات و اعمالش مردم بر او شوریده و او را به قتل رساندند. (8)
با هلاکت «ولید بن یزید» در سال 126 ق دو خلیفه دیگر بر مسند خلافت نشستند، اما اوضاع زمانه چنان آشفته و پرآشوب بود که در مجموع خلافت آنها به هشت ماه هم نرسید و در سال 127 ق، «مروان بن محمد» معروف به «مروان حمار» از استان جزیره به دمشق حمله کرد و خلافت را به دست گرفت. (9)
مروان به قصد تحکیم اساس سلطنت خود و بازگرداندن قدرت و شوکت ازدست رفته دولت بنی امیه و بنی مروان، دست به کشتارها و سخت گیریهای بسیار زد اما بی خبر بود که دوران اقتدار بنی امیه به سر آمده و تاریخ در انتظار روشدن برگ تازه ای از دفتر پرماجرای حکمرانان پس ازرسول اکرم،صلی الله علیه وآله، است.
در آن زمان که «مروان بن محمد» در منطقه جزیره درگیر جنگ با خوارج بود، در خراسان غوغایی دیگر برپا بود و سفیران بنی عباس در حال گرفتن بیعت از مردم برای یاری خود بودند و رفته رفته شعله قیام بالا می گرفت. (10)
بالاخره پس ازسالهاجنگ و خونریزی میان بنی عباس و بنی مروان در سال 132 ق «مروان حمار» به قتل رسیده و سرش را به نزد «ابوالعباس سفاح » می برند و این پایان حکومت هزارماه بنی امیه و بنی مروان و آغاز خلافت بنی عباس بود.

 استقرار خلافت عباسیان
با استقرار خلافت عباسی، «ابوالعباس سفاح » بر مسند خلافت تکیه می زند. او در دوران چهارساله خلافتش به انتقام از آل امیه پرداخته و هر که از بزرگان آنان باقی مانده بود به قتل می رساند و سرانجام در سال 136 ق به مرض آبله از دنیا رفته و برادرش «ابوجعفر عبدالله » معروف به «منصور دوانیقی » به خلافت می رسد. (11)
او نیز اگرچه در ابتدا به شیعیان آل علی، علیه السلام،تمایل نشان می دهد، اما پس از مدتی یکباره تغییر روش داده و سیره اسلاف اموی خود را پی می گیرد تا حدی که عهد منصور را یکی از پراختناق ترین دوره های تاریخ اسلام برشمرده اند; دوران پروحشتی که حکومت ارعاب نفسهای مردم را در سینه ها حبس کرده و ترس و دلهره همه جا را فرا گرفته بود.
امام صادق ،علیه السلام، ده سال از اواخر عمر خود را در دوران خلافت منصور سپری ساخت. در حالی که جاسوسان و ایادی منصور روابط، ملاقاتها و درس و بحث او را از هر نظر تحت مراقبت شدید داشته و هر روز بر اساس گزارشهای بی اساس، آن حضرت را با آن همه شکوه و عظمت و با آن همه قدر و منزلت به پیش کثیف ترین و جلادترین مرد روزگار احضار کرده و مورد بازخواست قرار می دادند. گاهی به ساحت مقدسش جسارت و اهانت روا داشته و گاه او را تهدید به قتل و کشتار شیعیان می نمودند و بدین وسیله امام رامجبورمی ساختندکه به خاطر حفظ خون شیعیان و پیروان خود هم که شده است، حقایق را حتی به صورت غیرعلنی هم به دوستان خود نرساند و از این رو پیوسته از یاران و شیعیان خویش می خواستند که مواظب جاسوسان و خبرچینان باشند و مطالب مهم را جز به افراد شایسته و مورد اطمینان خود بازگو نکنند.
این است که شاعری عرب درباره فجایع بنی عباس می گوید:
«آرزو می کنم که جور و ستم بنی مروان مستدام می گردید و آرزو می کنم که ای کاش عدالت گستری بنی عباس آتش می گرفت و از میان می رفت ».
و براستی که این شاعر به گزافه سخن نرانده است، چرا که تعداد ساداتی که از نسل حضرت فاطمه ، علیهاالسلام، در زمان منصور به قتل رسیدند در تمام مدت خلافت بنی امیه بی نظیر است. و بالاخره در ماه شوال سال 148 ق منصور برگ دیگری بر دفتر زندگانی ننگین و خیانت بار خود افزود و با مسموم ساختن معصوم هشتم و امام ششم شیعیان، امتی را از فیض آن امام محروم و خود را برای همیشه مشمول لعنت الهی ساخت.
وضعیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی امپراطوری اسلام
رژیم بنی امیه درسالیان آخر زندگی امام باقر ،علیه السلام و نیز سالهای آغاز امامت فرزندش امام صادق ، علیه السلام، یکی از پرماجراترین فصول خود را می گذرانید. قدرت نمایی های نظامی در مرزهای شمال شرقی (ترکستان و خراسان)، شمال (آسیای صغیر و آذربایجان) و مغرب (آفریقا و اندلس و اروپا) از سویی و شورشهای پی در پی در نواحی عراق عرب، خراسان و شمال آفریقا که عموما یا به وسیله بومیان ناراضی و زیر ستم و گاه به تحریک یا کمک سرداران اموی به پا می شد. از سوی دیگر وضع نابسامان و پریشان ملی در همه جا و مخصوصا در عراق، مقر تیولداران بزرگ بنی امیه و جایگاه املاک حاصلخیز و پربرکت که غالبا مخصوص خلیفه یا متعلق به سران دولت او بود و حیف و میلهای افسانه ای هشام و استاندار مقتدرش، خالد بن عبدالله قسری در عراق و بالاخره قحطی و طاعون در نقاط مختلف از جمله خراسان و عراق و شام و... حالت عجیبی به کشور گسترده مسلمان نشین که به وسیله رژیم بنی امیه و به دست یکی از معروفترین زمامداران آن اداره می شد، داده بود. بر این همه باید مهمترین ضایعه عالم اسلام را افزود، ضایعه معنوی، فکری و روحی.
در فضای پریشان و غمزده کشور اسلامی که فقر و جنگ و بیماری همچون صاعقه برخاسته از قدرت طلبی و استبداد حکمرانان اموی بر سر مردم بینوا فرود می آمد،می سوخت وخاکسترمی کرد، پرورش نهال فضیلت و تقوی، اخلاق و معنویت چیزی در شمار محالات می نمود. رجال روحانی و قضات و محدثان و مفسران که می بایست ملجا و پناه مردم بینوا و مظلوم باشند، نه فقط به کار گره گشایی نمی آمدند، غالبا خود نیز به گونه ای و گاه خطرناکتر از رجال سیاست، بر مشکلات مردم می افزودند.
نام آوران و چهره های مشهور فقه، کلام، حدیث و تصوف از قبیل «حسن بصری »، «قتادة بن دعامه »، «محمد بن شهاب زهری »، «ابن بشر» و «ابن ابی لیلی » و دهها تن از قبیل آنان در حقیقت مهره هایی در دستگاه عظیم خلافت و یا بازیچه هایی در دست امیران و فرمانروایان بودند. تاسف آور است اگر گفته شود که بررسی احوال این شخصیتهای موجه و آبرومند در ذهن مطالعه گر آنان را در چهره مردانی سردر آخور تمنیات پلید، همچون قدرت طلبی، نامجویی و کامجویی ویا بینوایانی ترسو،پست و عافیت طلب یا زاهدانی ریاکار و ابله و یا عالم نمایان سرگرم مباحثات خونین کلامی و اعتقادی مجسم می سازد.
قرآن و حدیث که می بایست نهال معرفت و خصلتهای نیک را زنده بدارد،به ابزاری در دست قدرتمندان یا اشتغالی برای عمر بی ثمر این تبهکاران و تبه روزان تبدیل شده بود. (12)
اینچنین اوضاع آشفته سیاسی - اجتماعی زمینه مناسبی شده بود برای وقوع حرکتها و قیامهای اصلاح طلبانه، اگر چه در این میان انگیزه ها و اهداف قیام یکسان نبودند ولی در هر حال مردم هر روز شاهد بودند که در گوشه ای از سرزمین پهناور اسلامی کسی علم مخالفت و مبارزه با نظام حاکم را به دست گرفته و داعیه دار احقاق حقوق مظلومان و ستمدیدگان می شود.
بر همه خصوصیات این زمان پرآشوب اضافه کنید ایجاد فرقه ها و گروههای بی شمار با عقاید و اندیشه های گوناگون و متضاد; نحله های مختلف کلامی و فقهی. صوفی پیشه ها و زاهدنمایانی که برای خود طرحی نو در افکنده بودند. رواج اندیشه های مادی و ضدخدایی و بالاخره سیل بنیان کن افکار و عقاید نوینی که از آن سوی مرزها ایمان فطری مسلمانان را مورد هجوم قرار داده بود.
در این فضای مسموم، خفه و تاریک و در این روزگار پربلا و دشوار بود که امام صادق ، علیه السلام، بار امانت الهی را بر دوش گرفت و براستی چه ضروری و حیاتی است امامت با آن مفهوم مترقی که در فرهنگ شیعی شناخته و دانسته ایم برای امتی سرگشته و فریب خورده، ستم کشیده در چنین روزگار تاریک و پربلا. (13)
این شمایی کلی بود از وضعیت زمان و سوانح روزگار در آن عصر پرماجرا، اما اینکه در این میان امام چه نقشی را بر عهده می گیرند و چه اهدافی را دنبال می کنند، خود بحث مفصلی است که این مجال را فرصت طرح دقیق و کامل آن نیست و ما تنها اشاراتی گذرا به آن خواهیم داشت ولی پیش از آن لازم دیدیم که در حد یک شناخت اجمالی سایر حرکتهایی را که با اهداف اصلاح طلبانه در آن روزگار وجود داشتند، بررسی نماییم تا هرچه بهتر به صحت تدابیر اتخاذشده از سوی امام صادق ، علیه السلام، واقف شویم.

 قیامهاوحرکتهای اصلاح طلبانه درعصرامام صادق علیه السلام
پیش از این گفتیم که نیمه اول قرن دوم هجری شاهد وقوع قیامها و حرکتهای مسلحانه متعددی بر ضد دستگاه اموی بود که در این میان نقش انقلابیون علوی حائز اهمیت بسیاری است. بسیاری از انقلابیون علوی سعی داشتند با فداکاری و نثار خون خود، وجدان خفته جامعه اسلامی را بیدار سازند و جامعه را به طریق صحیح خود که همانا حاکمیت امام معصوم بود برگردانند که نمونه بارز ایشان امامزادگانی چون «زید بن علی بن الحسین » و فرزندش «یحیی بن زید» هستند که در نهایت اخلاص به حرکتی شجاعانه در زمانه سکوت دست یازیدند، اگرچه به دلیل نامناسب بودن شرایط جامعه برای چنین حرکتهایی به نتیجه ای مطلوب دست نیافتند.
قیام زید بن علی بن الحسین
«زید بن علی بن الحسین ،علیهم السلام ». در زمان «هشام بن عبدالملک » خلیفه سفاک اموی به خونخواهی جدش حسین بن علی ، علیهماالسلام، و در اعتراض به سیاستها و عملکردهای ضد اسلامی خلفای جابر اموی در عراق دست به قیامی مسلحانه می زند اما بار دیگر تاریخ تکرار شده و مردم نابکار کوفه او را نیز چون جد بزرگوارش در میان دشمنان بی یار و یاور رها می سازند.
زید در سال 120 ق به شهادت می رسد و پیکر مطهرش را تا مدتهای مدیدی بر دار نگه می دارند اما یک تن از آن بی وفا مردم به مخالفت بر نمی خیزند تا سرانجام به دستور هشام آن پیکر سربدار را به آتش می کشند و خاکسترش را بر باد می دهند.
هنگامی که خبر شهادت زید بن علی به امام صادق ،علیه السلام، می رسد، حضرتش را اندوهی عمیق فرا می گیرد و بسیار محزون می شوند به حدی که آثار خون و اندوه بوضوح در چهره اش نمایان می گردد و آن حضرت دستور می دهد که از مال خود، هزار دینار در میان خاندان کسانی که با زید کشته شده اند پخش کنند. (14)
امام صادق، علیه السلام، در وصف جناب «زید بن علی بن الحسین » می فرماید:
«خداوندعمویم زید را رحمت کند. او مردم را به سوی «رضای آل محمد» دعوت می کردو اگر پیروز می گردید، در پیشگاه خدا عهد خود را وفا نموده و به آنچه گفته بود عمل می کرد». (15)
قیام یحیی بن زید
یحیی پسر زید دنباله فعالیت پدر را گرفت و به منظور نجات و پیروزی هواداران مهاجر کوفی که «حجاج بن یوسف » و دیگر امرای اموی عراق آنان را به خراسان تبعید کرده بودند، به این استان دوردست رفت ولی او نیز به سال 125 ق پس از چند سال مبارزه و تلاش به همان سرنوشت پدر مبتلا گردید. (16)
اما قیامهای دیگری هم از سوی علویان واقع می شد که به دلیل اهداف جاه طلبانه و خودپسندانه ای که در رهبران این قیامها وجود داشت، هرگز مورد تایید و رضایت امام صادق ،علیه السلام، واقع نگردید. که از جمله می توان به جنبش مسلحانه نوادگان امام حسن مجتبی ، علیه السلام، اشاره نمود:
قیام نوادگان امام حسن مجتبی، علیه السلام
«عبدالله محض » که پسرزاده امام حسن مجتبی ،علیه السلام، بود، همواره برای به قدرت رساندن پسرانش تلاش می کرد و پسر خود «محمد» معروف به «نفس زکیه » را قائم آل محمد می خواند، از این رو در پی فرصتی بود که به اهداف خود جامه عمل بپوشاند و حتی به دنبال این بود که از امام صادق ، علیه السلام، نیز برای پسرش بیعت بگیرد، اما امام در پاسخ او با لحنی خیرخواهانه فرمود:
«من ترا ای پسرعمو به پناه خدا می سپارم و هرگز به مصلحت شما نمی دانم که در این امر (به دست گرفتن حکومت) دخالت کنید، من می ترسم که با این اقدام خود و خانواده ات به نابودی کشیده شوید».
عبدالله که از این سخنان امام جا خورده بود و انتظار چنین جوابی را نداشت شروع به سخنانی در انکار و رد امامت فرزندان حسین بن علی ، علیهماالسلام، نمود. اما سرانجام پس از دقایقی بحث و مجادله با امام با این پاسخ مواجه شد که: «مرا اطاعت کن ای ابومحمد! به خداوند متعال خدایی که جز او خدای دیگری نیست قسم می خورم که من از تو پندها و خیراندیشی های خود را دریغ نمی دارم. ولی افسوس می خورم که تو پند مرا نمی پذیری و از آنچه تقدیر شده است، راه گریزی نیست. تو نمی دانی که پسرت محمد همین محمد در «سده اشجع » در آغوش سیل آن دامنه کشته خواهد شد».
سرانجام در سال 144 ق و در زمان خلافت منصور عباسی فرزندان عبدالله دست به قیام زدند و حتی در جریان قیام خود برای اینکه امام صادق ،علیه السلام، را به همکاری با خود وادار کنند، به اعمال خشونت پرداخته وحضرتش را به بند کشیدند. اما همه این فعالیتها برای آنها ثمری نداشت و آنچنان که امام پیش بینی نموده بود، «محمد» و «ابراهیم » فرزندان عبدالله محض در سال 145 ق در جنگ با سپاه عباسی به قتل رسیدند. (17)
این گوشه ای بود از حرکتهای اعتراض آمیزی که گاه به صورت مسلحانه و گاه به صورت قیام مردمی هر چند صباح در جامعه آن روز اتفاق می افتاد. اما اینک می پردازیم به بررسی سیاست و خطمشی ای که امام صادق، علیه السلام، در آن اوضاع و احوال آشفته در پیش گرفتند:

خط مشی و موقعیت امام صادق، علیه السلام
امام ششم شیعیان، علیه السلام، پس از آنکه واقعیت امت را از لحاظ فکری و عملی فهمید و شرایط سیاسی و اجتماعی محیط را دانست و واقعیت سیاسی را که امت در آن می زیست و قدرت و امکانات او را که می توانست با آن روبرو شود و مبارزه سیاسی را آغاز کند شناخت; قیام به شمشیر و پیروزی مسلحانه و فوری را برای بر پاداشتن حکومت اسلامی کافی ندید، چه برپای داشتن حکومت و نفوذ آن در امت به مجرد آماده کردن قوا برای حمله نظامی وابسته نبود، بلکه پیش از آن بایستی سپاهی عقیدتی تهیه می شد که به امام و عصمت او ایمان مطلق داشته باشد وهدفهای بزرگ او را ادراک کند و در زمینه حکومت از برنامه او پشتیبانی کرده و دست آوردهایی را که برای امت حاصل می گردیدپاسبانی نماید.
گفتگوی امام صادق ،علیه السلام، با یکی از اصحاب خود مضمون گفته ما را آشکار می سازد (18) و این معنی را بخوبی روشن می سازد که امام در پی ساختن شیعیانی بود که با درک هدف والای امام، بتوانند در همه حال ایشان را همراهی نمایند.
از «سدیر صیرفی » روایت شده است که گفت: «بر امام صادق علیه السلام وارد شدم و گفتم: خدای را چه نشسته ای؟!
فرمود: ای سدیر چه اتفاق افتاده است؟
گفتم: از فراوانی دوستان و شیعیان و یارانت سخن می گویم.
فرمود: فکر می کنی چند تن باشند؟
گفتم: یکصدهزار.
فرمود: یکصد هزار؟
گفتم: آری و شاید دویست هزار.
فرمود: دویست هزار؟
گفتم: آری و شاید نیمی از جهان.
صیرفی سخن خود را چنین ادامه می دهد که: آنگاه امام خاموش گردید و سخنی نفرمود تا به اتفاق هم به منطقه «ینبع » رفتیم، آن حضرت در آنجا به گله ای از بزها [که مشغول چرا بودند] اشاره کرده و فرمود: ای سدیر اگر شیعیان ما به تعداد این بزها رسیده بودند، بر جای نمی نشستم!». (19)
ازگفتگوی امام صادق ،علیه السلام، با سدیر در می یابیم که اگر امام می توانست به یاری دهندگان و به قدرتی تکیه کند که پس از عمل مسلحانه هدفهای اسلام را تحقق بخشند، پیوسته آمادگی داشت که دست به قیام مسلحانه بزند اما اوضاع و احوال و شرایط زمان مجال نمی داد که امام ،علیه السلام، حتی اندیشه این موضوع را در سر بپروراند که با سیاست حاکم روز وارد کشمکش گردد، زیرا این کار امری بود که اگر قطعا با شکست روبرو نمی شد باز هم نتایج آن تضمین شده نبود. به عبارت دیگر با آن شرایط موجود اگر هم شکست نمی خورد نتیجه مثبت قیام مسلم نبود. (20)
لذا امام ،علیه السلام، با مدنظر قراردادن دو هدف عمده که وجهه نظر همه ائمه راستین شیعه بوده است، یعنی ارائه تفکر درست اسلامی و تبیین و تطبیق و تفسیر کتب که خود متضمن مبارزه با تحریفها و دستکاریهای جاهلانه و مغرضانه است و آنگاه پی ریزی و زمینه سازی نظام قسطوحق توحیدی به فعالیتی عمیق و ریشه دار دست می زنند.
امام صادق ،علیه السلام، با درایت و تیزبینی که حاصل از ارتباط به سرچشمه وحی بود، بامهارت بسیار از حالت فترتی که در فاصله دوران انتقال از بنی امیه به بنی عباس حاصل شده بود بهره برداری نموده و در طول دوران 34 ساله مامت خویش که طولانی ترین دوره امامت ائمه شیعه است در راه اهداف یادشده به مبارزه ای مستمر و بی امان پرداختند که حاصل این مجاهدتها تقویت بنیانهای شیعه و آسیب ناپذیرشدن این بنیاد مقدس بود به حدی که امروز ما هر چه داریم از ثمرات آن مجاهدتهاست و چه زیبا فرمود امام راحلمان ، رضوان الله تعالی علیه، که:
«ما مفتخریم که مذهب ما جعفری است که فقه ما که دریای بی پایان است یکی از آثار اوست و ما مفتخریم به همه ائمه معصومین ، علیهم صلوات الله، و متعهد به پیروی آنانیم ». (21)
با این امید که توانسته باشیم گوشه ای از مظلومیتهای ائمه راستین شیعه را به تصویر بکشیم و گامی بس ناچیز در راه شناخت، و ارج گذاری مجاهدتها و فداکاریهای بی دریغی که آنان برای حفظ یادگار گرانقدر پیامبر اکرم ،صلی الله علیه و آله، و زدودن زنگارهای جهل و خرافه وتحریف ازچهره نورانی اسلام نمودند، برداریم.
باشد تا معرفتمان نسبت به این ذخایر ارزشمند الهی، ما را در پیروی روزافزون از راه و آیین آنان رهنمون شود و به مصداق حدیث صادق آل محمد ،صلی الله علیه وآله، زینت ائمه خویش گردیم.

گام 2 - پیشوای صادق علیه السلام در اندیشه مقام معظم رهبری

پیشوای صادق علیه السلام در اندیشه مقام معظم رهبری

پیشنهاد حکومت

در عمدة الطالب آمده است: چون ابو العباس سفاح و خانواده اش، پنهانی بر ابو سلمه خلاد کوفی وارد شدند، تصمیم ایشان را مخفی داشت و خواست آن را در بین فرزندان علی و فرزندان عباس به شور گذارد تا آنان هر کسی را که خود مایل هستند اختیار کنند. اما بعدا با خود اندیشید که من از آن بیم دارم که نظر آنان با یکدیگر هماهنگ نباشد، لذا تصمیم گرفت خلافت را به فرزندان علی (ع) از نسل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) واگذار کند. پس به سه تن از آنان به نامهای جعفر بن محمد بن علی بن حسین و عمر بن علی بن حسین و عبد الله بن حسن بن حسن نامه ای نگاشت. ابتدا پیک به سوی جعفر بن محمد رفت و او را خبر داد که نامه ای از ابو سلمه با او است. امام (ع) گفت: مرا با ابو سلمه چه کار؟او پیرو کس دیگری است. فرستاده گفت: نامه را بخوان و عقیده خود را درباره آن بگو. جعفر بن محمد (ع) به خدمتگزارش گفت: چراغ را نزدیک آر. خدمتکار چراغ را پیش آورد و امام (ع) نامه ابو سلمه را بر آن نهاد و نامه آتش گرفت. فرستاده گفت: آیا آن را پاسخ نمی گویی؟ امام فرمود: پاسخ مرا دیدی. فرستاده از خانه امام صادق (ع) بیرون آمد و به نزد عبد الله بن حسن مثنی رفت. عبد الله نامه او را پذیرفت و به سوی جعفر بن محمد روانه گشت. امام به او فرمود: چه کاری روی داده که نزد من آمدی؟اگر می گفتی من خود به سویت می آمدم. عبد الله گفت: امر مهمی است که گفتن آن ساده نیست. فرمود: چیست؟گفت: این نامه ابو سلمه است مرا به کاری سترگ فراخوانده و می پندارد من سزاوارترین مردم به آنم. و می دانید که پیروان ما از خراسان به نزد ابو سلمه آمده اند. امام صادق (ع) پرسید: اینان از چه هنگام پیروان تو شده اند؟ آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستاده ای و او را به پوشیدن جامه سیاه دستور داده ای؟آیا یکی از آنان را به اسم و نسب می شناسی؟چگونه ایشان پیروان تواند در حالی که تو آنها را نمی شناسی و آنها هم تو را نمی شناسند؟عبد الله گفت: این پاسخ از شما چندان محکم نیست. آنگاه امام صادق (ع) فرمود: خداوند به نیکی می داند که من بر خود واجب کرده ام که از نصیحت هیچ مسلمانی فروگذار نکنم. پس چگونه می توانم در حق تو کوتاهی کنم. پس در رؤیاهای باطل فرو مرو. این حکومت فردا به نفع این جماعت تمام می شود. و همین نامه که برای تو آمده برای من نیز فرستاده شده است. پس از این گفت وگو، عبد الله که از سخن امام (ع) چندان قانع نشده بود، خانه او را ترک کرد.
عمر بن علی بن حسین نیز نامه را رد کرد و گفت: من نویسنده آن را نمی شناسم تا پاسخش گویم.
موضعی که امام صادق (ع) در این مسئله اتخاذ کرد، خود حاکی از عظمت ژرفنگری و اصابت رای آن حضرت در مقابل کوته نگری عبد الله در فریفته شدن به این پیشنهاد و نپذیرفتن نصیحت امام صادق (ع) و ایراد اتهام به امام (ع) پس از شنیدن دلایل و براهین او است.
اما این سخن امام به عبد الله که اگر می گفتی من خود به نزدت می آمدم، دلیل بر بزرگواری اخلاقی و محافظت او بر حق رحم است. در حالی که عبد الله اسباب مزاحمت و رنجش امام را فراهم کرد. از طرفی وصیت امام صادق (ع) به پنج نفر که یکی از آنان منصور و چهار تن دیگر ابن سلیمان والی مدینه و دو فرزندش عبد الله و موسی و حمیده که کنیزش بود، خود حاکی از ژرف اندیشی امام در پنهان داشتن جانشین خویش بود. زیرا می خواست جانشین حقیقی خود از کشته شدن نجات یابد با آن که منصور، فرعون بنی عباس، نیز در ردیف اوصیای آن حضرت جای داشت

 پیشوای صادق علیه السلام در اندیشه مقام معظم رهبری

 در دوران مبارزه با رژیم ستم شاهی و در زمانی که رهبری جامعه;مهمترین مساله نهضت اسلامی بود; رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای (دامت برکاته چند سخنرانی درباره تحلیل زندگانی امام ششم(ع) ایراد کرد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی;تحت عنوان «پیشوای صادق(ع ») توسط انتشارات سیدجمال و باهمکاری واحد ایدئولوژی روزنامه جمهوری اسلامی تنظیم و منتشرگردید. تاریخ دقیق انجام سخنرانی معلوم نیست ولیکن بین سالهای 45 50 شمسی بوده است. کتاب «پیشوای صادق(ع ») در بین سالهای 58 تا 60 شمسی منتشر شده است. در هر حال; محتوای کتاب هرچندمختصر است 111 صفحه اما یکی از بهترین تحلیل های سیاسی درباره عملکرد امام صادق(ع) شمرده می شود. مباحث این اثروزین;با رعایت امانت و براساس ترتیب و نظم کتاب به طور خلاصه عبارت از چند نکته ذیل است:
1- دو قضاوت درباره امام صادق(ع) دربین مردم وجود دارد که هردو محل تامل است. قضاوت اول حمایت آمیز است: آن امام بزرگ;فرصتی طلایی برای تعلیم و تربیت به دست آورد و چنان غرق در نشرعلم و دین شد که نتوانست به فریضه امر به معروف و نهی از منکرعمل کند و ناچار شد در مقابل حکام ظلم و جور به مدح و ستایش وتملق بپردازد! قضاوت دوم اعتراض آمیز است: او در زمانی که ظلم وجنایت از در و دیوار می بارید، ره عافیت در پیش گرفت و از رسالت انسانی یک رهبر غفلت ورزید و به درس و بحث دل خوش کرد! در حالی که شیعیانش گرفتار تعقیب و زندان و شکنجه و تبعید و قتل و غارت بودند!
2- هیچ یک از آن دو قضاوت; پایه و مایه استوار و صحیحی ندارد.هردو قضاوت براساس چند روایت مجعول شکل گرفته است که دقت درمحتوای آن; ساختگی بودن آن را آشکار می سازد، زیرا ساحت رفیع امامت بسی پاک تر و والاتر از آن است که آلوده به تملق و ستایش بی جا; آن هم نسبت به طاغوت ها و ستمگران گردد. علاوه برآن که برخی از این روایات، اساسا سند ندارد.
3- در برخی از روایات مذکور که سندی برای آن ذکر شده، راوی شخصی است به نام ربیع حاجب. ربیع کیست؟ ربیع آجودان مخصوص منصور خلیفه عباسی و به تعبیر آن روز حاجب او بود. اونزدیک ترین و مورد اعتمادترین شخص در دستگاه منصور بود و در سال 153 هجری به مقام وزارت نیز رسید و تا آخر زندگی منصور (سال 158 هجری) در پست وزارت باقی ماند. شگفت آور است که عاقلی; سخن نزدیک ترین یار خلیفه را درباره ذلت و تضرع دشمن خلیفه، بی هیچ تحقیق و جستجویی بپذیرد!
4- قضاوت دوم (قضاوت اعتراض آمیز) سخنی است شبیه داوری های شرق شناسان که غالبا آلوده به غرض یا برخاسته از جهل و بی خبری است و مبتنی بر بینش مادی و الحادی، مانند قضاوت خاورشناس یهودی;فیلیپ حتی درباره صلح امام حسن(ع) و قضاوت خاورشناس مارکسیست;پطروشفسکی بعثت رسول اکرم(ص).
5- نظریه و داوری صحیح درباره امام صادق(ع) و سایر امامان علیهم السلام ، قضاوت سومی است که با تحقیق درمنابع و مآخذ ودقت در آن به دست می آید و آن این است: امامان شیعه، همانند خودپیامبر(ص) هدفی جز این نداشتند که نظام عادلانه اسلامی را با همان ویژگی ها و اهدافی که قرآن روشن کرده ایجاد کنند و یا استمراربخشند. زیرا امامت; تداوم نبوت است. براین اساس، برنامه عمومی امامان علیهم السلام دو بخش اساسی و انفکاک ناپذیر داشت:
الف) تبیین ایدئولوژی اسلام.
ب) تامین قدرت اجرایی و اجتماعی.
6- امامت از نظر تاریخی چهار دوره را پیمود:
الف) سکوت.
ب) قدرت.
ج) شهادت.
د) جهادی دیگر.
دوره اول از رحلت رسول اکرم(ص) شروع شد و با آغاز حکومت امیرالمؤمنین(ع) پایان یافت.
دوره دوم; دوره حکومت امام علی(ع) و امام مجتبی(ع) است. دوره سوم عبارت از بیست سال میانه صلح امام حسن(ع) (سال 41 هجری) وشهادت امام حسین(ع) (سال 61 هجری) است. دوره چهارم; بعد ازشهادت سیدالشهداء(ع) تا دو قرن بعد و آغاز غیبت است.
7- امام امیرالمؤمنین علی(ع) در دوره اول که بیست و پنج سال به طول انجامید، برای حفظ اسلام و جلوگیری از اختلاف، دست به قیام مسلحانه نزد و در برابر غاصبان حکومت سکوت کرد و بلکه ازروی کمال علاقه و دلسوزی نسبت به اسلام و جامعه اسلامی; آنان رایاری کرد و در مسائل سیاسی، نظامی و غیره راهنمایی نمود;چنانچه این مطلب از نهج البلاغه و کتب تاریخ استفاده می شود.
8- در دوره دوم; هرچند بسیار کوتاه بود. حدود پنج سال امایک حکومت صد در صد اسلامی ارائه و حاکم گردید و عدالت استقراریافت و ارزشهای جاهلی رخت بربست.
9- در دوره سوم، تلاش برای بازگرداندن قدرت به خاندان پیامبر(ص) در فرصت مناسب، شروع شد و شیعه; عملا به کار نیمه مخفی اهتمام ورزید.
10- دوره چهارم; ادامه دوره سوم و با همان روش و البته به صورت برنامه دراز مدت بود. این دوره، هرچند پیروزی ها و سکست هایی درمراحل مختلف داشت اما در زمینه کار ایدئولوژیک، به پیروزی قطعی رسید. برای آشنایی با زندگی امام صادق(ع) باید این دوره را بیشتر بررسی کنیم.
11- در دوره چهارم; امامان شیعه علیهم السلام تلاشی مستمرداشتند تا با فعالیت ایدئولوژیک ومبارزه با تحریف، زمینه احیای حکومت اسلامی و حضور قرآن و سنت را در جامعه فراهم آورند و این انقلابی بزرگ و اساسی بود، شبیه انقلابی که رسول الله(ص) درجامعه جاهلی پدید آورد و شاید از آن هم مشکل تر; زیرا تجدید یک انقلاب، گاه از ایجاد آن دشوارتر است.
12- در آغاز دوره چهارم، وضعیت شیعه بنابر روایت امام صادق(ع)چنین بود: «ارتد الناس بعدالحسین(ع) الا ثلثه ابوخالد الکابلی و یحیی بن ام الطویل و جبیربن معطم ثم ان الناس لحقوا و کثرواو کان یحیی بن ام الطویل یدخل مسجد رسول الله(ص) و یقول:
کفرنابکم و بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء.»
پس از شهادت امام حسین(ع) همه منحرف شدند جز سه نفر: ابوخالدکابلی، یحیی بن ام طویل و جبیربن معطم. بعدها دیگران محلق شدندو شیعیان زیاد گردیدند. یحیی بن ام طویل به مسجد پیامبر(ص) درمدینه وارد می شد و خطاب به مردم می گفت: ما به شما کافریم ومیان ما و شما خصومت و کینه است.
13- امام سجاد(ع) نمی توانست به صراحت خود را مستحق خلافت وحکومت اعلام کند. زیرا در آن صورت، خلیفه مقتدری چون عبدالملک بن مروان آن حضرت را پیش از آنکه موفق به انجام رسالتش شود به شهادت می رساند و تشکیلات نوپای شیعه ویران می گردید.
14- البته درموارد نادری امام سجاد(ع) موضع حقیقی خود را دربرابر حاکمان جور آشکار ساخت. اما آنچنان که خود را رویاروی آنان قرار دهد، بلکه تنها برای ثبت در تاریخ; مانند نامه ای که امام(ع) برای یکی از رجال دینی وابسته به کومت بنی امیه به نام محمدبن شهاب زهری نوشته اند. نامه روشنگر امام زین العابدین(ع) در تحف العقول ذکر شده است.
15-امام سجاد(ع) می فرمود: درهمه حجاز، دوستداران و علاقمندان ما به بیست نفر نمی رسد. هرچند آن حضرت فعالیتی آرام و مخفی داشت اما گاه گاه خود و یارانش مورد آزار و اذیت حکومت وقت قرار می گرفتند و خود آن بزرگوار حداقل یک مرتبه با وضعی تاثرانگیز و بسته به غل و زنجیر تحت نظر ماموران بسیار ازمدینه به شام برده شد و بارها مورد تعرض و شکنجه قرار گرفت وسرانجام در سال 95 هجری به وسیله ولیدبن عبدالملک خلیفه اموی به شهادت رسید.
16- امام باقر(ع) در مراسم حج به حاجیان اشاره کرد و به یاررازدارش، فضیل بن یسار گفت: در جاهلیت نیز بدین گونه می گردیدند! فرمان آن است که به سوی ما کوچ کنند و پیوستگی ودوستی خود را به مابگویند و یاری خویش را برما عرضه کنند. قرآن از قول ابراهیم(ع) می گوید: (بارالها!) دلهایی از مردم را مشتاق ایشان کن!
17- یکی از یاران نزدیک امام باقر(ع) به نام جابرجعفی به دستور آن حضرت، کوفی بودن خود را کتمان می کند و وانمود می کندکه از مردم مدینه است و نیز به فرمان آن بزرگوار، خود را به دیوانگی زد و حاکم کوفه که این وضع را مشاهده کرد گفت: خدا راشکر که از قتل او معافم ساخت!
18- امام باقر(ع) در برابر حاکم اموی (هشام بن عبدالملک) خطاب به مردم کرد و فرمود: «ایهاالناس! این تذهبون؟ و این یرادبکم؟
بناهدی الله اولکم و بنا یختم آخرکم، فان کان لکم ملک معجل فان لنا ملکا موجلا و لیس بعد ملکنا ملک، لانا اهل العاقبه یقول الله عزوجل و العاقبه للمتقین »
به کجا می روید؟ ای مردم! و چه سرانجامی برای شما درنظرگرفته اند؟
به وسیله ما بود که خدا گذشتگان شما را هدایت کرد و به واسطه ما است که خدا مهر پایان برکار شما می زند. اگر شما را دولتی مستعجل است، ما را دولتی پاینده خواهد بود و پس از دولت ما کسی را دولتی نخواهد بود. چون ما اهل عاقبتیم که خدا فرمود عاقبت برای اهل تقواست.
19- ابوحمزه ثمالی گوید: از امام باقر(ع) شنیدم که می گفت: خدابرای این امر (تشکیل حکومت علوی) سال 70 را معین کرده بود. چون حسین(ع) کشته شد خدا بر خاکیان خشم گرفت. پس آن را تا سال 140به تاخیر افکند... ما این موعد را برای شما (شیعیان) گفتیم وشما آن را افشا کردید. پس خدا دیگر موعدی را معین نکرد.
ابوحمزه این سخن رابرای امام صادق(ع) بیان کرد. آن حضرت فرمود:
آری، این چنین بود.
20- امام باقر(ع) به فرزندش امام صادق(ع) دستور داد که بعد ازشهادت; بخشی از دارائی آن حضرت (800 درهم) را در مدت ده سال،صرف عزاداری و گریستن برایشان در صحرای منی و در موسم حج بنماید.
21- خطوط اصلی زندگی امام صادق(ع) چنین است:
1- تبلیغ و تبیین مساله امامت شیعی.
2- بیان و تبلیغ احکام دین و تفسیر قرآن به روش اهل بیت علیهم السلام .
3- ایجاد تشکیلات سیاسی ایدئولوژیک به صورت مخفی.
4- هدایت پنهانی جنبش های نظامی علویان.
5- فعالیت سیاسی به صورت بیان توصیه ها، گفتارها ونگارش نامه هاو ذکر شعرهایی خاص.
22- آمیختگی سه مفهوم «رهبری سیاسی » و «آموزش دینی » و«تهذیب روحی » در امامت; ناشی از آن است که اسلام در اصل; این سه جنبه را از یکدیگر تفکیک نکرده و به عنوان برنامه ای چندبعدی بر انسان عرضه کرده است و به این هت شیعه عقیده دارد که امام باید از جانب خدا تعیین شود.
23- کمیت; شاعر نامدار و بسیار هنرمند و یکی از معروف ترین چهره های شیعی و شهید گرایشهای تند علوی; در یکی از چندین قصیده معروف خود در توصیف ائمه اهل بیت علیهم السلام ، آنان راسیاستمدارانی می داند که برخلاف حاکمان مسلط زمان، سرپرستی وزمامداری انسانها را با چوپانی گوسفندان و چارپایان، یکسان نمی سازند.
24- سخن اصلی امام صادق(ع) مانند دیگر امامان شیعه، عبارت ازامامت بود و برای اثبات این واقعیت تاریخی، قاطعترین مدرک،روایات فراوانی است که در آن; امام صادق(ع) ادعای امامت را به روشنی و صراحت بیان کرده است.
25- مردی از اهل کوفه به خراسان رفت ومردم را به ولایت جعفربن محمد(ع) دعوت کرد. جمعی پاسخ مثبت گفتند و اطاعت کردند و گروهی سرباز زدند و منکر شدند و فرقه ای احتیاط کردند و دست نگه داشتند... یکی از احتیاط کنندگان به مدینه و ملاقات امام صادق(ع) رفت. آن حضرت با لحنی اعتراض آمیز فرمود: اگر تو اهل ورع و احتیاط بودی چرا در فلان مکان که فلان عمل هوس بازانه وشهوانی را انجام می دادی احتیاط نکردی؟!
26- فقه جعفری در برابر فقه رسمی آن روزگار، فقط یک اختلاف عقیده ساده نبود، بلکه دو مفهوم انتقادآمیز نیز داشت:
نخست آنکه اثبات می کرد دستگاه حکومت از آگاهی دینی بی بهره است و نمی تواند امور فکری مردم را اداره کند و دیگر آنکه نشان می داد تحریف های بسیاری در فقه رسمی برای جلب نظر حکام جور نفوذکرده است و نیز امام صادق(ع) با تفسیر قرآن به روشی غیر از روش عالمان درباری، عملا به معاوضه با حکومت برخاست و تمام تشکیلات مذهبی و فقاهت رسمی را تخطئه کرد.
27- وجود تعابیری چون «باب »، «وکیل »، «صاحب سر»،«مستودع سر» در روایات امام صادق(ع) و نیز در تاریخ، نشان می دهد که آن حضرت تشکیلاتی سیاسی، ایدئولوژیک را به صورت پنهانی هدایت می کرد. مثلا محمدبن سنان «باب » امام صادق(ع) و زراره وبرید و محمدبن مسلم و ابوبصیر، «مستودع سر» آن حضرت و معلی بن خنیس، وکیل آن بزرگوار بود.

گام 3 - سفرهای صادق آل محمد علیهم السلام

سفرهای صادق آل محمد علیهم السلام

سفرهای معصومین علیهم السلام از مهم ترین فرازهای درخشان زندگی وتاریخ اهل بیت علیهم السلام است. این سفرها در بردارنده حوادث تاریخی و معارف الهی مهمی هستند. هجرت پیامبر(ص) و اهل بیت ازمکه به مدینه، حجه الوداع رسول خدا(ص)، غدیر خم و سفر تاریخی سیدالشهداء به کربلا از سفرهای پر بار تاریخ اسلام هستند.
امام صادق(ع) در سال 83 ه. ق. تولد یافت و در سال 114 ه. ق.
به امامت رسید و در سال 148 شهید شد. دوران امامت آن حضرت بادوران ضعف امویان (114 132 ه. ق.) و با سالیان آغازین حکومت عباسیان (132 148 ه. ق.) همراه بود.
در عصر امویان، سراسر عمر آن حضرت در مدینه سپری شد. آن حضرت در عهد امامت پدرش همراه وی از طرف هشام بن عبدالملک اموی به شام احضار و از مدینه خارج شد.
سفرهای امام صادق(ع) در دوره عباسیان آغاز می گردد که بیانگراوج تحولات سیاسی در این دوره است.
خلفای عباسی گر چه با شعار اهل بیت علیهم السلام به قدرت رسیدندو در مقایسه با بنی امیه، به اهل بیت علیهم السلام و علویان نزدیک تر بودند اما در ظلم بر معصومین علیهم السلام و علویان ازامویان جلوتر و یا همانند آن ها بودند. (1)
یکی از مهم ترین ظلم ها و آزارهای خلفای عباسی که نسبت به ائمه علیهم السلام روا داشتند اجبار ائمه علیهم السلام به سفر ازمدینه به مراکز حکومت، به منظور اذیت آن ها بود.
سفرهای اجباری ائمه علیهم السلام از عصر امام صادق(ع) شروع شد وتا شهادت امام عسگری(ع) تداوم یافت و زمینه ساز غیبت امام زمان(ع) گردید.
اهداف سفرها
محمد بن عبدالله اسکندری، از ندیمان خاص منصور دوانقی می گوید:
روزی از منصور که غرق غم و تفکر بود، پرسیدم چرا ناراحتی؟ اوگفت: از اولاد فاطمه حدود صد نفر و یا بیشتر را کشتم اما هنوزسید و پیشوای آنان، جعفر بن محمد(ع) زنده است. گفتم: عبادت جعفر بن محمد او را از توجه به خلافت و ملک باز داشته است.
منصور گفت: اما ملک عقیم است و تا از او خلاص نشوم، احساس راحتی نمی کنم. (2) همین احساس خطر از موقعیت دینی، علمی و اجتماعی امام صادق(ع) باعث شد که وی بارها به سفرهای اجباری به مراکزحکومتی برود.گر چه تعداد این سفرها و احضارها زیاد بود ولی ازجزئیات آن ها اطلاعات دقیق در دسترس نیست. به ناچار ضمن دو عنوان کلی، به بررسی این سفرها می پردازیم.
سفرهای امام صادق(ع) در دوران خلافت سفاح
سفاح اولین خلیفه عباسی است که شهر حیره واقع در نزدیکی کوفه را پایتخت قرار داد. او چهار سال بیشتر حکومت نکرد. سفاح بیشتر دوران حکومتش را به پاکسازی مخالفان و جنگ های پراکنده باامویان پرداخت. او به شدت از امام صادق(ع) بیم داشت. لذا دراواخر حکومت خود، آن حضرت را به حیره احضار کرد.
کوفه پایگاه تاریخی تشیع بود. حدود 900 راوی حدیث در مسجد کوفه سرود حدثنی جعفر بن محمد (3) می سرودند. کوفه پایگاه اصحاب خاص امام صادق(ع) و پدرش بود، پایگاه زراره، جابر جعفی، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب و... . امام صادق(ع) هنگام ورود به کوفه بااستقبال عظیم مردم مواجه شد. یکی از اصحاب آن حضرت در این باره می گوید: به خاطر شدت ازدحام مردم نتوانستم خدمت آن حضرت شرفیاب شوم تا این که در روز چهارم ورود آن حضرت به کوفه، ایشان مرادر میان جمعیت دید و مرا به نزد خود فراخواند. (4)
سفر امام صادق(ع) به درازا کشید. آن حضرت در آغاز سفر در فضای آزادتری بودند; به گونه ای که ملاقات مسلمانان با آن حضرت اوضاع را کاملا به ضرر حکومت نوپای عباسیان پایان بخشید. متاسفانه اطلاعاتی از این سفر به دست ما نرسیده است. منصور در مجلس سفاح از امام صادق(ع) پرسید:
ای ابو عبدالله، چرا شیعیان به راحتی در بین مردم شناخته می شوند؟ امام فرمود: به خاطر حلاوت و شیرینی ایمانی که درسینه های آن ها ست، آنرا آشکار ساخته، زود شناخته می شوند. (5) از ویژگی های این سفر این است که: امام صادق(ع) در دوره سفاح که خفقان کم تر بود، نیز در تقیه بسیار شدید قرار داشتند. حضرت فرمود: مرا نزد سفاح در حیره بردند او از من پرسید: در باره روزه امروز چه می گویی؟ گفتم: شما پیشوای جامعه هستید، اگر روزه بگیری ما هم روزه می گیریم و اگر افطار کنی ما هم افطار می کنیم.
پس او افطار کرد و من هم مجبور به افطار شدم، با این که به خداقسم! می دانستم آن روز، رمضان بود آن افطار و قضای آن برایم سهل تر بود از این که گردنم زده شود و خدا عبادت نگردد. (6)
سفاح در اواخر حکومتش امام صادق(ع) را تحت نظر شدید قرار داد.
یکی از شیعیان به حیره آمده بود تا پاسخ سوالی شرعی را از آن حضرت بپرسد، اما امام تحت نظر شدید بود. و او در مانده بود که از چه راهی نزد آن حضرت برود.ناگهان چشمش به خیار فروش پشمینه پوش افتاد. با مبلغی قابل توجه همه خیارها را خرید و لباسش راامانت گرفت و بدین ترتیب نزد امام صادق(ع) رفت. (7) سرانجام سفاح مجبور شد امام را به مدینه باز گرداند، تا ایشان را ازمرکز شیعه دور کند.
امام صادق(ع) و زیارت عتبات
بیشتر زیارت های ائمه علیهم السلام به ویژه زیارت امیرالمؤمنین وسیدالشهداء علیمهاالسلام و روایات بسیار در فضیلت زیارت آن ها ازامام صادق(ع) نقل شده است. امام صادق(ع) بارها همراه برخی ازاصحاب خاص خود به زیارت مرقد مطهر امیرالمؤمنین مشرف شد. (8) محدث بزرگوار شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان می نویسد: امام صادق(ع) فرمود: «چون زیارت کنی جانب نجف را، زیارت کنی عظام آدم و بدن نوح علیمهاالسلام و پیکر علی بن ابی طالب(ع) را. زیرابا این کار زیارت کرده ای پدران گذشته و محمد(ص) خاتم پیغمبران و علی(ع) و بهترین اوصیا را» (9)
در مفاتیح الجنان آمده است: سید بن طاووس می گوید: صفوان جمال روایت کرده است! «چون با حضرت صادق(ع) وارد کوفه شدیم آنگاه که آن حضرت نزد منصور دوانیقی می رفتند، فرمود که ای صفوان شتررا بخوابان که این نزدیک قبر جدم امیرالمؤمنین(ع) است. پس فرودآمدند و غسل کردند و جامه را تغییر دادند و پاها را برهنه کردند و فرمودند: تو نیز چنین کن. پس به جانب نجف روانه شدند وفرمودند که گامها را کوتاه بردار و سر را به زیر انداز که حق تعالی برای تو به عدد هر گامی که بر می داری صدهزار حسنه می نویسد و صدهزار گناه محو می کند و... پس آن حضرت می رفتند و من می رفتم همراه آن حضرت، با آرامش دل و بدن و تسبیح و تنزیه وتهلیل خدا، تا رسیدیم به تلها (تپه های مورد نظر) پس ایشان به جانب راست و چپ نظر کردند و با چوبی که در دست داشتند خطی کشیدند. پس فرمودند: جستجو نما. پس طلب کردم اثر قبری یافتم.
پس آب دیده بر روی مبارکش جاری شد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون و گفت: السلام علیک ایها الوصی... سپس خود را به قبرچسبانیده و گفتند: بابی انت و امی یا امیرالمؤمنین و... پس برخاست و بالای سر آن حضرت چند رکعت نماز خواند و فرمود:....
صفوان می گوید: به آن حضرت گفتم: اجازه می دهید اصحاب خود را خبردهم از اهل کوفه و نشان دهم به آنها این قبر را. فرمودند: بلی و درهمی چند هم دادند که من قبر را مرمت و اصلاح کردم.
همچنین سیف بن عمیره می گوید: پس از خروج امام صادق(ع) از حیره به جانب مدینه، همراه صفوان بن مهران و جمعی دیگر از شیعیان به سوی نجف رفتیم. پس از اینکه از زیارت امیرالمؤمنین(ع) فارغ شدیم، صفوان صورت خود را به کربلا برگرداند و گفت: از کنار سرمقدس امیرالمؤمنین زیارت کنید حسین(ع) را که اینگونه با ایما واشاره امام صادق زیارت کرد او را. پس صفوان همان زیارت عاشوراءرا که علقمه از امام باقر(ع) روایت کرده بود، با نمازش خواند وسپس با امیرالمؤمنین(ع) وداع کرد و سپس به جانب قبر حسین(ع)اشاره کرد و ایشان را هم وداع کرد به دعاء بعد از زیارت عاشورا.
پس از ختم دعا به صفوان گفتیم: اما علقمه دیگر این را روایت نکرده بود. صفوان گفت: هر چه انجام دادم و خواندم چیزی است که امام صادق(ع) انجام داده بود و مرا به آن سفارش کرده بود. (10)
امام صادق(ع) در خلافت منصور
تعداد ملاقات های امام صادق(ع) با منصور را از هفت تا حدود بیست مرتبه شمرده اند.که برخی از آنها در سفر حج منصور بود. منصورچند بار امام صادق(ع) را به کوفه و بغداد احضار کرد. اینک چندمورد از آن ها را ذکر می کنیم:
پس از شهادت محمد و ابراهیم، فرزندان عبدالله بن حسن (عبدالله محض) مردی قریشی به بغداد رفت و به منصور گفت: جعفر بن محمدغلامش، معلی بن خنیس را برای جمع آوری اموال نزد شیعیانش فرستاده است، تا با آن ها به یاری محمد بن عبدالله بشتابد.منصور از شدت غضب، به حاکم مدینه دستور داد که به سرعت امام رابه مرکز بفرستد و هیچ ملاحظه مقام یا نسبت او را نکند. حاکم مدینه با تهدید امام را مجبور به سفر کرد. صفوان جمال می گوید:«امام مرا طلبیده، فرمود: وسایل سفر را آماده کن که فردا عازم می شویم و همان ساعت برخاست در حالی که همراهش بودم به مسجدالنبی(ص) رفت، چند رکعت نمازخواند و دست به دعا بلند کردکه: یا من لیس له ابتداء و انقضاء...، و فردایش عازم عراق شدیم و...» (11)
امام صادق(ع) درباره این سفر فرمود: پس از شهادت ابراهیم بن عبدالله بن حسن، تمام افراد بالغ از اهلبیت را مجبور به سفر به کوفه کردند. آن ها را یک ماه آن جا به گونه ای نگه داشتند که هرروز منتظر قتل خود بودند، تا این که روزی به آنها گفتند: دونفر از شما به نمایندگی از بقیه به دیدن خلیفه بیاید، پس من(امام صادق(ع » و حسن بن زید رفتیم و... (12)
دربار منصور
در تمام موارد احضارهای امام، ماموری در کنار منصور یا درراهروی قصر آماده بودند تا با دیدن علامت منصور و یا قبل ازرسیدن امام به مجلس او، آن حضرت را بکشد. (13) این نقشه هیچگاه پیاده نشد. علت آن را چنین نوشته اند:
ربیع خادم و مامور منصور می گوید: روزی منصور مرا مامور آوردن جعفر بن محمد کرد. من نزد آن حضرت رفته، گفتم: اگر وصیتی یاعهدی داری انجام بده. منصور تو را برای قتل طلبیده است. ایشان را به مجلس منصور بردم. جعفر بن محمد قبل از مواجهه با منصورمشغول ذکر گفتن بود. تا منصور ایشان را دید، بلند شد و احترام عجیبی کرد. آن حضرت را کنار خودنشاند و پس از اندکی صحبت، با احترام ایشان را مرخص نمود. دربازگشت از جعفر بن محمد سر این تحول را پرسیدم او فرمود: دعایی خواندم. از ایشان خواستم که آن دعا را به من هم بیاموزد. آن حضرت هم یاد داد. (14)
آن حضرت در هر مرتبه احضار، ابتدا به درگاه خداوند متوسل می شدو آن گاه نزد منصور می رفت. این توسل یا در خانه، قبل از حرکت به سوی دربار بود و یا در مسیر راه و یا در راهرو قصر. در همین زمینه دعاهای کوتاه و بلند و متنوعی از آن حضرت در دفع بلایا وشرور رسیده است که یک نمونه از آن ها را که به فرموده جدش، امام حسین(ع) در شدائد خوانده می شود، نقل می کنیم:
یا عدتی عند شدتی و یا غوثی عند کربتی; احرسنی بعینک التی لاتنام و اکفنی برکنک الذی لایرام. (15) سید بن طاووس در مهج الدعوات تمام این دعاها را آورده است.
منصور بارها امام صادق(ع) را به قصرش احضار کرد و اتهاماتی به آن حضرت وارد آورد، همانند این که غائله و فتنه به پامی کند، (16) از مردم برای خود بیعت می گیرد تا خروج کند، (17) علیه منصور توطئه چینی می کند، (18) مدعی است علم غیب می داندو... (19)
منصور در موارد متعددی افراد گوناگونی که مامور سعایت یاخبرچینی بودند، را در ضمن اتهاماتش به عنوان شاهد معرفی می کرد.
بعضی از آن ها مامور رسمی خلیفه بودند و برخی نیز برای تقرب به منصور خبرچینی می کردند. امام صادق(ع) همیشه منکر اتهام هامی شدند. امام برای این که حق را اظهار کرده وباطل را معرفی کرده باشد، در این موارد شیوه ای بدیع داشتند. امام به مدعی که قسم خورده بود می فرمود: این قسم کافی نیست. در قسم خود ابتداقسم بخور که بیرون هستی از حول و قوه الهی و متکی هستی به حول و قوه خود، اگر حرفت دروغ باشد.
سعایتگران از قسم خوردن امتناع می کردند اما با تهدید منصور،مجبور به قسم خوردن می شدند. پایان قسم پایان عمر طبیعی آن هابود (خود به خود می مردند) و آغاز ترس و وحشت منصور و عذرخواهی از امام که او را ببخشد. (20)
در تمام موارد احضار، منصور سرانجام از قتل امام منصرف می شد.
تحول طبیعی شخص منصور، (21) ترس ماموران از کشتن امام و دچارشدن به فرجام شوم و ندیدن امام (22) که بر اثر ادعیه کارگشای امام صادق(ع) بود.
منصور پس از شکست شیوه های فوق به راه دیگر متوسل شد. او یک بار70 ساحر را از منطقه بابل فراخواند تا از راه سحر حیوانی راتصویر و تصور کنند. سپس امام صادق(ع) را دعوت کرد تا او رامسخره و رسوا کند اما امام صادق(ع) تمام سحرها را باطل ساخت. (23) منصور یک بار ابوحنیفه، فقیه معروف اهل سنت را دعوت کرد و از او خواست تا سؤال های مشکلی را از امام صادق(ع) بپرسد.
ابوحنیفه 40 مسئله مشکل طرح کرده بود، اما در لحظه نخست رویارویی با امام صادق(ع) از هیبت امام برخود لرزید. منصور به امام گفت: ای ابوعبدالله! این مرد ابوحنیفه است. امام گفت: اوگهگاه نزد ما می آید. (بدین گونه منصور و ابوحنیفه رسوا شدند.)منصور به ابوحینفه دستور داد تا سوالات را از امام بپرسد. امام به یکایک آن سؤال ها این گونه جواب می داد:
شما (اهل سنت عراق) چنین می گویید: اهل مدینه (اهل سنت حجاز)چنین می گویند: و ما چنین می گوییم. آن حضرت در پایان به ابوحنیفه می فرمود: آیا از ما نشنیده ای که داناترین مردم کسی است که داناترین فرد به اختلاف (اقوال) مردم باشد. (24)
منصور بارها امام صادق(ع) را مجبور به سفر طولانی به عراق کرد،به او اتهام زد و اذیت ها و اهانت ها روا داشت اما هیچ گاه نتوانست نور الهی را خاموش کند.
او بارها قصد قتل امام را در سر می پرورد. اما هیبت امام مانع می شد. او سرانجام سعی کرد که مردم را از محضر آن بزرگوار دورکند و مجلس درس او را تعطیل نماید اما باز هم ناموفق بود و به ناچار اجازه تدریس به آن حضرت داد; به شرط این که تدریس وی درپایتخت حکومت نباشد و فقط برای شیعه باشد (نه جمیع فرقه ها). (25)

این سفرهای امام صادق(ع) را با داستانی از آنچه که در مسیربازگشت آن حضرت از بغداد به مدینه، در کوفه روی داد به پایان می بریم:

سید حمیری، از شعرا و مدیحه سرایان اهل بیت علیهم السلام اماپیرو فرقه کیسانیه (امامت محمدبن حنفیه) بود. او در بستربیماری افتاده زبانش بند آمده، چهره اش سیاه، چشمانش بی فروغ و... شده بود. امام صادق(ع) تازه وارد کوفه شده بود و خود رابرای عزیمت به مدینه آماده می کرد. یکی از اصحاب امام صادق(ع)شرح حال سید حمیری را به آن حضرت گفت; امام به بالین سید آمد،در حالی که جماعتی هم آنجا گرد آمده بودند. امام سید حمیری راصدا زد. سید چشمانش را باز کرد، اما نتوانست، حرفی بزند، درحالی که به شدت سیمایش سیاه شده بود. حمیری گریه اش گرفت.التماس گرایانه به امام صادق(ع) نگاه می کرد. امام زیر لب دعائی می خواند. سید حمیری گفت: خدا مرا فدایتان گرداند. آیا بادوستداران این گونه رفتار می نمایند؟ امام فرمود: سید! پیرو حق باش تا خداوند بلا را رفع کند و داخل بهشتی که به اولیائش وعده داده است، شوی. او اقرار به ولایت امام صادق(ع) نمود و همان لحظه از بیماری شفا یافت.

شهادت:

در فصول المهمه و مصباح کفعمی (به نقل مجلسی در بحار) نیز در کتابهای دیگری آمده است: امام را زهر خوراندند.
ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است ابو جعفر منصور او را زهر خورانید، زیرا با کینه ای که منصور از او داشت و بیمی که از روی آوردن مردم بدو در دل وی راه یافته بود، آسوده نمی نشست.
ابن فضال روایت کند: نزد ام حمیده رفتم تا او را به رحلت امام تعزیت دهم. گریست و من از گریه او به گریه در آمدم. پس گفت: اگر ابو عبد الله را هنگام مرگ می دیدی چیزی شگفت مشاهدت می کردی. چشم خود را گشود و گفت: هر کس را با من خویشاوندی دارد گرد آورید. همه را گرد آوردیم. بدانها نگریست و گفت: شفاعت ما به کسی نمی رسد که نماز را سبک بدارد.
کلینی به روایت خود از امام موسی بن جعفر روایت کند: من پدرم را در دو جامه شطوی کفن کردم که آن دو، جامه احرام او بود و در جامه ای از جامه هایش و عمامه ای که از علی بن الحسین بود برای آنکه آن را به چهل دینار خریده بود.
مسعودی در مروج الذهب می نویسد: در سال 148 هجری ده سال از خلافت منصور گذشته بود که ابو عبد الله جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب وفات یافت وی در قبرستان بقیع و در کنار پدر و جدش به خاک سپرده شد. به هنگام وفات 65 سال داشت و گفته شده که او را مسموم کرده بودند.

تأخیر نماز از وقت فضیلت
«اگر حقیقتاً به اهمیت نماز پی ببریم و موقعیت و فضیلت این فریضه را بشناسیم و تأکید و توصیه قرآن و پیامبر و اهل بیت(ع) را مورد دقت قرار دهیم، هرگز به خود اجازه نمی دهیم که این فریضه الهی را به نحوی مورد استخفاف و اهانت قرار دهیم؛ زیرا به هر عنوان حق نماز را ادا نکنیم و آنچه درباره آن از نظر حضور قلب، خشوع و خضوع و طمأنینه و ده ها شرایط دیگر توصیه شده است، به کار نبریم، به نماز اهانت نموده ایم و این مصیبتی است که گریبانگیر اکثریتی از مسلمین نمازگزار است که نماز می خوانند، ولیکن به شرایط آن عمل نمی کنند. یکی از موجبات استخفاف به نماز، مسئله تأخیر بدون جهت و علت است که زیادی از ما نمازگزاران دچار آن هستیم».
در روایت حضرت صادق(ع) از جد بزرگوارش پیامبر اعظم(ص) چنین آمده است: «کسی که نمازش را در غیر وقت آن (بدون عذر و علت) بخواند، از نمازش ظلمت و تاریکی بلند می گردد و می گوید خدا تو را ضایع کند که مرا ضایع کردی و اول چیزی که از بنده در مقابل خداوند سؤال می کنند، نماز است که اگر نماز او صحیح و مقبول باشد، اعمال و کارهای نیک او نیز مقبول خواهد شد و هرگاه نمازش مقبول نباشد، دیگر اعمال او نیز مطرود شود».2
1. سید حسین موسوی راد لاهیجی، نماز از دیدگاه قرآن و حدیث، ص 212.
2. بحارالانوار، ج 83، ص 19 به نقل از همان.
حرمت استخفاف نماز
کوچک شمردن نماز در آیات و روایات از آن به استخفاف و یاد شده که یکی از گناهان بزرگ است و عواقب دردناکی نیز به دنبال دارد. استخفاف چند صورت دارد:
گاه آدمی آن قدر این عبادت را سبک تلقی می کند که به هیچ وجه آن را به جای نمی آورد و تارک مطلق نماز می گردد. این فرض، شاخص ترین فرض نهادن و استخفاف نماز است که در این حالت فرد اگر شد، نماز می خواند و اگر نشد، آن را ترک می کند و گاه با توجه نکردن به شرایط و احکام آن، نسبت به نماز بی اعتنایی می کند.
همچنین بی مبالاتی در امر نماز و انجام آن در آخرین لحظات دقت و به دنبال انجام کارهای خصوصی، آن هم با حالت کسالت و به گونه ای ملال خیز، خود صورتی دیگر از صور استخفاف نماز است.
کوتاه سخن آنکه، استخفاف نماز به هر شکل و صورت، موجب دوری از رحمت و لطف پروردگار است و نمازی که با استخفاف انجام می شود، هرگز پذیرفته نخواهد شد.1
از دیگر نشانه ها بی اعتنایی به نماز، رعایت نکردن آداب آن در خلوت، فراهم نکردن مقدمات نماز قبل از اذان، یاد نگرفتن معانی و عجله و شتاب در نماز است.2
امام صادق(ع) در این باره می فرماید:
به خداوند سوگند، پنجاه سال از عمر شخصی می گذرد و خداوند یک نماز از او نپذیرفته است. چه گناهی از این سخت تر؟ قسم به خداوند، شما افرادی از آشنایان و همسایگان را می شناسید که اگر برای شما نماز بخوانند از آنان قبول نخواهید کرد، به جهت استخفافی که به آن دارند. به راستی خداوند جز کار نیک را نمی پذیرد. پس چگونه بپذیرد نمازی را که به آن استخفاف شده است.3
1. محسن کازرونی، خلوتگه راز، ص 136.
2. محمدرضا رضوان طلب، پرستش آگاهانه، صص 189 ـ 192.
3. وسائل الشیعه، ج 3، ص 15، به نقل از خلوتگه راز، ص 137.
آخرین وصیت امام صادق(ع)
ابوبصیر، یکی از شاگردان برجسته امام صادق(ع) می گوید: «در هنگام شهادت حضرت صادق(ع) در مدینه منوره نبودم. پس از مراجعت از سفر، به عنوان تعزیت و تسلیت به محضر ام حمیده، همسر بزرگوار آن حضرت رفتم. ام حمیده وقتی یار با وفای همسرش ابوبصیر را دید، به شدت گریست و فرمود: ای ابا محمد (ابابصیر) ای کاش حاضر بودی در هنگام رحلت آن جناب که آن حضرت یکی از دو چشمان مبارکش را بست، سپس فرمود: خویشان و اقاربم را و هر کس که به من لطف و محبتی دارد، خبر کنید تا بیایند. وقتی همه در حضور جناب اجتماع نمودند و دور بسترش گرد آمدند، فرمود: هرگز شفاعت ما نمی رسد به کسی که نمازش را خفیف بشمارد و استخفاف به نماز داشته باشد».1
۱. بحارالانوار، ج 82، ص 236، به نقل از: نماز از دیدگاه قرآن و حدیث، ص 216.
متن ادبی (آیینه صادق)
سودابه مهیجی
صداقت مشهور تو پس از قرن ها همچنان ورد زبان ها و دل هاست. دانش بی چون و چرایت، از ازل تا ابد، آموختنی ترین علمِ جهان خواهد بود. هزاران جوینده حکمت و یقین را می شناسم که در به درِ نام تو، تمام صفحه های تاریخ را گشته اند و در پی یافتن مسیری که به دیدار تو می رسد، تمام جاده ها را روانه شده اند. هزاران تشنه لب را می شناسم که برای یافتن دریایی که تویی به سفرهای هر کجای ایمان و عشق رفته اند، مگر مجلل ترین معجزه ها آنان را روبه روی حضور بی دریغ تو بنشاند. تو را در خواب حتی اگر ببینیم، در معرض چشمان دانشمندت، سر از علوم روشن در می آوریم و بقایای جهل را از خاک می روبیم.
تو میدانی. تو آگاهی بی وقفه ای. تو علمِ بیکران خداوند، دلیل گریه شمع ها و بغض ابرها، علت شکفتن غنچه ها و ترک خوردن سینه کویرها، راز استواری کوه ها و بی قراری دریاها همه را تو می دانی. ساعت روییدن بنفشه ها، ساعت تجدید فصل ها، ساعت تمدید ستاره ها و کهکشان ها، همه را تو دانایی. باید شهادت داد به اعتبار بلند بالایی معصوم تو، باید همواره یاد کرد از مرهم تمام زخم ها که نام عارفانه توست. باید مدام ذاکر بود، حدیث آموزگاری تو را که به ستیزه هر چه جهل و بی خبری بی وقفه می رفت و بی لکنت و مصمم در هر عرصه و هنگامه ای سخن از حقیقت می گفت.
ای صادقانه ترین چهره عشق! ای راستگوی بی پروای فرزانه! تو را که داریم، مجبور نیستیم تن به ابهام سؤالات بی پاسخ بدهیم. مجبور نیستیم پرسش های مرموزمان را به درگاه هر نادانی پر مدعا ببریم. به تو رو می آوریم. با تو می گوییم که رو آوردن به سایه آنجا که آفتاب بی پرده می درخشد، گمراهی نابخشودنی است. بی تردید و مومن تمام ندانسته ها را از تو می پرسیم. به پاسخ می رسیم. تمام فریب ها را کنار می گذاریم و چهره حقیقی تو را توسل می جوییم. تا راهنمای رهسپاری مان باشی. تا روشنگر شب های سرگردانی باشی. هنوز وسوسه و تزویر باید نومید باشد. هنوز ساحران شکست خورده باید روسیاه به کنجی بگریزند، چرا که ادعای تو را دانستن، آن قدر حیله ناپختهای است که هرگز در دام نیرنگش نمی افتیم. تو را که جاودانه ای در تمام نشانه های دانایی و علم، هرگز رها نمی کنیم و به شیوه قلب «صادق» ات جهل را هرگز به خویش نمی پذیریم.
شعر (ماه بی ستاره)
سودابه مهیجی
بر این مزار غربت بی سایبان اگر، هرگز مجال درد دل و اشک و آه نیست
اما کبوترانِ شب و روز شاهدند این قبرِ بی ستاره به جز قبر ماه نیست
این خشت خام، آینه ای بی نهایت است سنگ مزار سینه اسرار اگر شده
آیینه ای که کهنگی انعکاس عشق در او دچار شائبه و اشتباه نیست
او کیست خفته در تن این قبر در سکوت؟ او پاسخ تمام سؤالات بی جواب
بر علم «صادقانه» او حق گواهی و بر علم حق کسی به جز او... نه! گواه نیست
آه ای مزار تفته تو سینه کویر! ای خاک دانشت به سرِ جهل روزگار!
وقتی غبار قبر تو را باد می برد جز «باد»، هیچ جای جهان تکیه گاه نیست
روزی به رغم این همه خاری که گرد توست، گل می دهد مزار تو از خون عاشقان
فتوا بده به قوم مغیلانِ سرزنش: مردن به شوق کعبه هرگز گناه نیست!
داستان (خوشه ای از خرمن معرفت)
علی حائری مجد
عبد خالص الهی
امام صادق(ع) همواره در پیشگاه خداوند و در نهایت تواضع به سر می برد. ارتباط و پیوند ایشان با خدا چنان بود که همواره سجده ای طولانی انجام می داد و به یاد خدا بود. ایشان مکرر با حالی ملکوتی و چشمی پر از اشک می فرمود: «رَبِّ لاتَکلْنی الی نَفْسی طَرفَةَ عَینٍ اَبَدا؛ پروردگارا مرا به اندازه یک چشم بر هم زدن، به خویش وامگذار».1
ید: «آن حضرت را دیدم دست به سوی آسمان بلند کرده و این دعا را می خواند و اشک می ریزد، سپس رو به من نمود و فرمود: خداوند به اندازه کمتر از یک چشم بر هم زدن، یونس پیامبر را به خویش واگذار کرد و آن گناه، (ترک اولی و دوری از قومش) را مرتکب شد. پرسیدم: آیا کارش به حد کافران رسید؟ فرمود: نه، ولی هر کس در چنین حالی [بی توبه] بمیرد، هلاک شده است».2
1. الصحیفة الصادقیه الجامعه، ص 16.
2. الکافی، ج 2، ص 581.
درسی از بند کفش
امام صادق(ع) به همراه برخی یاران به راهی می رفت که در ین راه بند کفش امام پاره شد، به طوری که کفش ها از پای حضرت درمی آمد و راه رفتن را برای ایشان مشکل کرده بود. امام پس از مقداری که راه رفت، ایستاد و کفش ها را در آورده و به دست گرفت و پا برهنه به راه ادامه داد. یکی از صحابه فوری بند کفش خود را باز کرد که به آن حضرت بدهد، ولی امام حاضر نشد بند کفش او را قبول کند. سپس [به عنوان درس] فرمودند: اگر مشکلی برای کسی پیش آمد، خود به تحمل آن از دیگران سزاوارتر است و معنا ندارد به خاطر به وجود آمدن حادثه ای برای یک نفر، دیگری به رنج و زحمت بیفتد.1
۱. الکافی، ج 6، ص 464، به نقل از الخصائص الصادقیه، حامد خدوی اردستانی، ص 85.
کسب روزی
«شخصی امام صادق(ع) را مشاهده کرد که در مزرعه خویش مشغول بیل زدن است و عرق زیادی کرده، به طوری که پیراهن آن حضرت خیس شده است. شخص با دیدن این منظره به ایشان گفت: اگر اجازه بدهید من این کار را انجام می دهم تا شما استراحت فرمایید. امام صادق(ع) فرمود: دوست دارم که مرد برای به دست آوردن روزی خویش در برابر آفتاب اذیت ببیند».1
۱. الکافی، ج 5، ص 76، به نقل از همان، ص 92.
کار در همه شرایط
«شخصی حضور امام صادق رسید و عرض کرد: من نمی توانم با دست هایم چیزی را بردارم، به همین خاطر از کار کردن و کارگری محرومم. تجارت هم نمی دانم و با این حال محتاجم. حضرت فرمود: برو کار کن و بار را با سرت حمل کن و از مردم بی نیاز شو؛ زیرا که رسول خدا(ص) سنگی را بر گردنش حمل کرد و در دیوار یکی از باغ هایش قرار داد».1
۱. وسائل الشیعه، ج 3، ص 4 به نقل از همان ص 92.
خواهش دعا
«شخصی با اضطراب و هیجان خاصی به حضور امام صادق(ع) آمد و گفت: درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت روزی عنایت کند که خیلی فقیر و تنگدست هستم. امام فرمود: هرگز دعا نمی کنم. مرد گفت: چرا دعا نمی کنی. امام در پاسخ فرمود: برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است. خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید، اما تو می خواهی در خانه بنشینی و با دعا روزی به خانه خود بکشانی».1
۱. وسائل الشیعه، ج 4، ص 520، به نقل از: 14 نور پاک، عبدالحریم عقیقی بخشایشی، ص 121.
هم سفر حج
«مردی از سفر حج برگشته بود و سرگذشت مسافرت خود را برای امام صادق(ع) تعریف می کرد به ویژه یکی از هم سفران خود را بیشتر می ستود که چه مرد بزرگواری بود و ما به معیت چنین مرد شریفی مفتخر بودیم. او یکسره مشغول عبادت و اطاعت خدا بود. همین که در منزلی فرود می آمدیم، او فوراً به گوشه ای می رفت، سجاده خود را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خدای خویش مشغول می شد. امام سؤال کرد: پس چه کسی کارهای او را انجام می داد و حیوان او را تیمار می کرد؟ مرد پاسخ داد: البته افتخار این کارها با ما بود. او فقط به کارهای مقدس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت. در این حال امام فرمود: بنابراین، همه شما از او برتر بوده اید».1
۱. سفینة البحار، ج 2، ص 199. به نقل از: همان ص 121.
کاری برتر از طواف
«یکی از یاران امام صادق(ع) می گوید: همراه امام صادق(ع) مشغول طواف کعبه بود. گرما گرم طواف، یکی از شیعیان نزد من آمد و با اشاره از من خواست تا همراه او بروم، ولی من مایل به شکستن طواف و ترک امام نبودم تا آنکه بار دوم که آمد، امام صادق(ع) متوجه او شد. امام فرمود: آیا آن مرد تو را می خواند؟ عرض کردم: آری، یکی از دوستان و شیعیان است. فرمود: همراه او برو. گفتم: آیا طوافم را بشکنم؟ فرمود: آری. گفتم: اگرچه طواف واجب باشد؟ باز فرمود: بشکن و برو. می گوید: من طواف خود را شکستم و تا نیاز او را برطرف نساختم، باز نگشتم»

در اصول کافی، ارشاد شیخ مفید، کشف الغمه و برخی کتابهای دیگر، از رحلت امام صادق (ع) به لفظ «مضی » «مات » و «قبض » تعبیر شده است.
ظاهر این لفظها نشان می دهد امام به مرگ طبیعی جهان را بدرود گفته است، اما در فصول المهمه و مصباح کفعمی (به نقل مجلسی در بحار) نیز در کتابهای دیگری آمده است: امام را زهر خوراندند. (1)
ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است ابو جعفر منصور او را زهر خورانید (2) و بایست چنین باشد، زیرا با کینه ای که منصور از او داشت و بیمی که از روی آوردن مردم بدو در دل وی راه یافته بود، آسوده نمی نشست. آنان که با تاریخ زندگی این مرد آشنایند، می دانند او به کسانی که برای رساندنش به مسند خلافت هر کوشش را به کار بردند، رحم نکرد و از جمله آنان ابو مسلم بود که برپایی دولت عباسیان مرهون رنجهایی است که او در این باره بر خود نهاد. گناه ابو مسلم-چنان که ازاسناد تاریخی بر می آید، این است که هنگام خلافت سفاح، به منصور چنان که باید حرمت نمی نهاد، پس طبیعی است کسی را که از او می ترسد و از علاقه و احترام مردم بدو آگاه است آسوده نگذارد و تحمل نکند. ولی چنان که خواهیم دید، به ظاهر از رحلت آن امام بزرگوار دریغ می خورد.
کلینی به اسناد خود از ابو ایوب روایت کند: نیم شبی منصور مرا خواست. چون بر او در آمدم، بر کرسی نشسته بود و شمعی پیش روی داشت و نامه ای می خواند و می گریست. بر او سلام کردم. نامه را به سوی من انداخت و گفت: از محمد بن سلیمان است. از مرگ جعفر بن محمد خبر می دهد و سه بار «انا لله و انا الیه راجعون » را بر زبان آورد و گفت: کجا مانند جعفر یافت می شود؟ سپس گفت: بنویس! در بالای نامه نوشتم اگر شخص معینی را وصی قرار داده گردن او را بزن. چون پاسخ نامه رسید، معلوم شد پنج تن را وصی خود کرده است: منصور، محمد بن سلیمان، عبد الله، موسی و حمیده. و در روایت دیگری به جای محمد بن سلیمان، محمد بن جعفر است و به جای حمیده، مولایی از موالی ابو عبد الله و اضافه دارد: منصور گفت اینان را نمی توان کشت. (3)
یعقوبی از اسماعیل بن علی بن عبد الله بن عباس روایت کند: بر منصور در آمدم، دیدم ریش او از اشک چشمش نمناک است. سبب پرسیدم، گفت: نمی دانی به خاندان تو چه رسیده است.
-امیر مؤمنان چه شده؟ -سید و عالم و باقی مانده گزیدگان آنان درگذشت.
-امیر مؤمنان چه کسی؟
-جعفر بن محمد!
-خدا امیر مؤمنان را مزد دهد و او را برای ما باقی گذارد.
-جعفر از آنان بود که خدا در باره شان گفته است: ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا (4) او از کسانی بود که خدایش گزید و از سابقان در خیرات بود. (5)
ابن فضال روایت کند: نزد ام حمیده رفتم تا او را به رحلت امام تعزیت دهم. گریست و من از گریه او به گریه در آمدم. پس گفت: اگر ابو عبد الله را هنگام مرگ می دیدی چیزی شگفت مشاهدت می کردی. چشم خود را گشود و گفت: هر کس را با من خویشاوندی دارد گرد آورید. همه را گرد آوردیم. بدانها نگریست و گفت: شفاعت ما به کسی نمی رسد که نماز را سبک بدارد. (6)
کلینی به روایت خود از امام موسی بن جعفر روایت کند: من پدرم را در دو جامه شطوی (7) کفن کردم که آن دو، جامه احرام او بود و در جامه ای از جامه هایش و عمامه ای که از علی بن الحسین بود برای آنکه آن را به چهل دینار خریده بود. (8)
یکی از اصحاب آن حضرت گفته است: بر او در آمدم موسی بن جعفر پیش روی او نشسته بود و او وی را وصیت می کرد. آنچه از آن وصیت به یاد دارم این است:
پسرکم وصیت مرا بپذیر و گفتارم را به خاطر سپار. اگر آن را به خاطر سپاری خوشبخت زندگی خواهی کرد و ستوده خواهی مرد.
پسرکم! آنکه بدانچه خدا بدو داده قناعت کند بی نیاز بود، و آنکه دیده به مال دیگری دوزد مستمند می میرد. آنکه بدانچه خدای عز و جل بدو داده خرسند نباشد خدا را در قضای او متهم کرده است. آنکه گناه خود را خرد داند گناه جز خود را بزرگ شمارد. و آنکه گناه دیگری را خرد به حساب آرد، گناه خود را بزرگ انگارد. آنکه پرده از عیب دیگری برگیرد، عیبهای درون خانه اش آشکار شود. آنکه شمشیر ستم کشد، بدان کشته شود. آنکه برای برادر خود چاهی کند، خود در آن بیفتد.
آنکه با سفیهان بیامیزد حقیر شود و آنکه با علما نشیند وقار یابد. آنکه در جای های بد در آید متهم شود. پسرکم حق را بگو! به سودت باشد یا به زیانت. از سخن چینی بپرهیز که آن کینه را در دلهای مردم می کارد. پسرکم! اگر جستجوی بخشش می کنی به معدنهای آن روی آور.

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب