ورود به سایت

ثبت نام در سایت

Registration confirmation will be e-mailed to you.

فراموشی رمز

18 − شانزده =

بستن
بستن

چگونه امام سجاد (ع) دوران کودک و نوجوانی را به سر رساند؟

چگونه امام سجاد (ع) دوران کودک و نوجوانی را به سر رساند؟

1

امام حسن مجتبی ـ علیه السّلام ـ در خاندان وحی چشم به جهان گشود، زیر نظر بزرگترین معلم عالم بشریت تربیت شد، در دامان عصمت و طهارت پرورش پیدا کرد و در سایه امامت و ولایت به کمال رسید.

مطالب مرتبط


گام 1 - دوران کودکی و نوجوانی

دوران کودکی و نوجوانی

ولادت
 روزي كه پيوند آسماني علي ـ عليه السّلام ـ و حضرت فاطمه ـ عليها السّلام ـ صورت گرفت حضرت جبرئيل ـ عليه السّلام ـ سيبي از بهشت براي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورد و آن حضرت سيب را نصف كرد و به آنان داد. و به اين ترتيب نطفة سبط اكبر از ميوة بهشتي منعقد شد. پس از مدتي روزي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به دختر گرامي‎شان فرمود: به زودي پسري به دنيا مي‎آوري كه جبرئيل به واسطة او به من تبريك و تهنيت مي‎گويد. قبل از اينكه امام حسن ـ عليه السّلام ـ متولد شود ام الفضل. دختر عموي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نزد ايشان آمد و گفت: ديشب در خواب ديدم پاره‎اي از بدن مبارك شما در خانة من است و من از آن نگهداري مي‎كنم. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: به زودي خداوند به دخترم پسري عنايت خواهد كرد و تو دايگي او را بر عهده خواهي گرفت. وقتي روز موعود فرا رسيد، پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ اسماء بنت عميس را كه قابله بود با ام سّلمه احضار فرمود، نيمه شب، سه‎شنبه پانزدهم ماه مبارك رمضان شهر مدينه نور افشان شد.
مولودي پاك، ناف بريده، ختنه شده، زيبا و نوراني چشم به جهان گشود.
صبح زود نوزاد را در پارچة زردي پيچيدند، خدمت رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ آوردند، آن حضرت پارچه زرد را برداشته بچه را در پارچة سفيدي پيچيدند، سپس و او را در آغوش گرفتند.
زبان مبارك در دهان اوگذاشت، صورت لطيف و شفاف او را بوسيد، در گوش راستش اذان و در گوش چپش، اقامه خواند وفرمود: «اللهّم إنيّ اُعيذه بك و ولده من الشيطان الرجيم» بارالها من او و فرزندانش را از شر شيطان به تو مي‎سپارم. روز هفتم حضرت جبرئيل ـ عليه السّلام ـ  از طرف خداوند متعال به پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ و خاندانش  تولد مولود مبارك را تبريك  و تهنيت گفتند و پارچه‎اي ابريشمي از بهشت را به او هديه نمود و فرمود: به امر الهي نام او را شبر بگذاريد كه در لسان عرب حسن است و رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را در پارچه بهشتي پيچيده، موهاي سرش را تراشيد و هم وزن آن نقره، صدقه داد و سرش را با عطري به نام خلوق معطر نمود و گوسفندي به عنوان عقيقه قرباني كرد و ران آن را به قابله و مقداري از بقية گوشت را به همسايه‎ها داد.
كودكي
امام حسن ـ عليه السّلام ـ بهترين دورة زندگي خود را در زير ساية پرعطوفت جدّ بزرگوارش آغاز كرد. مادرش سيدة نساء العالمين و پدرش اميرالمؤمنين بود كه مقام و منزلت آنها بركسي پوشيده نيست. پيامبر اعظم ـ صلي الله عليه و آله ـ توجه و محبت خاصي به نوه‎اش داشت. او را بر دوش خود سوار مي‎كرد و با خود به مسجد مي‎برد و در بالاي منبر دركنار خود مي‎نشاند، آن حضرت مدام به امام حسن ـ عليه السّلام ـ اظهار محبت مي‎كرد و مي‎فرمود: « اللهم إني اُحبهُ فأحبَّ من يحبّهُ» خدايا من او را دوست دارم پس تو هم دوست داران او را دوست بدار.
روزي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ براي اقامه نماز جماعت به مسجد آمد و امام حسن ـ عليه السّلام ـ را كه كودكي خردسال بود همراه خود آورد. نماز شروع شد در اثناء نماز يكي از سجده‎ها خيلي طول كشيد، مردم نگران شدند و فكر كردند حتماً اتفاقي افتاده است، وقتي نماز به آخر رسيد، علت را از نبي اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ سئوال كردند، آن حضرت در جواب فرمود: هنگام سجده فرزندم حسن بر پشتم، سوار شده بود به همين خاطر سجده را طولاني كردم تا از پشتم پايين بيايد.
امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ در جلساتي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ براي مردم صحبت مي‎كرد، شركت مي‎نمود و هنگامي كه به خانه بر مي‎گشت كلام آن حضرت را بي‎كم و كاست براي مادرش بازگو مي‎كرد.
يكي از بزرگترين رويدادهاي دوران كودكي امام حسن ـ عليه السّلام ـ ماجراي مباهله بود، آن حضرت با اينكه كودكي خردسال بود در اين مبارزه تاريخي به دستور خداوند شركت كرد، و اين نشانگر عظمت روحي و مقام و منزلت والاي آن حضرت در پيشگاه خداوند بود.
پايان دوران كودكي پايان خاطرات خوش آن حضرت بود، نزديك سن هشت سالگي، جد بزرگوارش به شدت مريض شد، حضرت فاطمه زهرا ـ عليه السّلام ـ او و برادرش امام حسين ـ عليه السّلام ـ را پيش پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ برد، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به آنها ابراز محبت كرد و فرمود: فرزندم حسن، هيبت و سيادت مرا به ارث خواهد برد.
پس از رحلت جانگداز خاتم الانبياء ـ صلي الله عليه و آله ـ ضربة روحي شديدي به امام حسن ـ عليه السّلام ـ كه در سن كودكي بود وارد شد و پس از اين ضايعة بزرگ مصائب آن حضرت شروع شد. و سيل مشكلات به سوي خاندان وحي جاري شد. ماجراي سقيفه، آتش‎زدن درگاه منزل، شهيد شدن برادرش محسن، بيعت گرفتن اجباري از پدرش و شهادت مظلومانة مادر مكرمه‎اش، حضرت صديقه طاهره و ديدن صحنه‎هاي ناگوار از ظلمي كه بر او و خاندانش روا داشتند، روح لطيف او را به شدت آزرده كرد.
 نوجواني
دوران نوجواني امام حسن مجتبي آغاز شد در حالي كه نه از حمايت بي‎دريغ پيامبر گرامي اسلام برخوردار بودند و نه از وجود پر مهر مادر.
امام مجتبي ـ عليه السّلام ـ دراين مرحله از زندگي خود شاهد مظلوميت پدر گرامي‎اش بود، ايشان در مناسبتهاي مختلف براي مهاجرين و انصار سخنراني مي‎نمود و با بيان شيوا و كم نظير از مقام ولايت و امامت دفاع مي‎كرد، و حقانيت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ را به آنها تذكر مي‎داد.
دورة نوجواني آن حضرت دورة ظهور سجاياي اخلاقي و كمالات انساني ايشان بود. آن حضرت علاوه براينكه در خلق و خو شبيه پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بود از لحاظ قيافه ظاهري نيز شباهت زيادي  به رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ داشت، صورتش سفيد و كمي گلگون، چشمهايش، درشت و سياه، گونه‎هايش لطيف بود به مستمندان كمك زيادي مي‎كرد و بر سر سفرة آنها مي‎نشست، در پيشگاه خداوند، بسيار خاشع بود به طوري كه در وقت عبادت رنگش زرد مي‎شد و بدنش مي‎لرزيد، با ياد مرگ، قبر و قيامت اشك از چشمانش جاري مي‎شد، در كلامش، راستگو بود به حيوانات ترحم مي‎كرد، بسيار حليم بردبار بود. شجاعت بي‎نظيري داشت، به سئولات مردم جواب مي‎گفت. هرگز سخن ناصواب بر زبان جاري نمي‎كرد. به طور خلاصه حيات پر بركت امام حسن ـ عليه السّلام ـ نمونه زندگي يك انسان كامل است كه هر دورة آن سرشار از درسهاي انسان ساز مي‎باشد.
قال حسن بن علي ـ عليه السّلام ـ:‎«ما تشاور قوم الاّ هدوا الي رشدهم» هيچ گروهي مشورت نكردند جز اينكه راه خود را يافتند.

کمک در بازسازی مسجد النبی:
خلفای اموی به عمر بن عبدالعزیز حاکم مدینه امر کرد که تا به وسعت مسجد النبی بپردازند تا بوسعت چهل هزار ذرع مربع برسد و دویست ذرع طول و دویست ذرع ارتفاع داشته باشد. روزی که شروع به تجدید بنای مسجد النبی کردند امام جعفر صادق علیه السلام یک طفل پنچ ساله بود وی به پدرش گفت که من نیز باید در کارهای ساختمان این مسجد شرکت کنم. پدرش به او گفت تو طفل هستی و نمی توانی در کارهای بنایی شرکت کنی امام جعفر صادق علیه السلام جواب داد من میل دارم که مثل جدم پیغمبر، در کارهای ساختمان این مسجد شرکت کنم. امام محمد باقر هم موافقت کرد که پسرش درکارهای بنائی شرکت کند. اما شرکت امام جعفر صادق علیه السلام در کارهای بنائی شکلی غیر از بازی داشت و او به اندازه جثه کوچک و توانایی خویش به کارگران بنائی کمک می کرد و دیده شد که کودکان را به مسجد می آمدند و او را برای بازی دعوت می کردند ولی او نمی پذیرفت و می گفت میخواهم در مسجد کار کنم.
 شرکت در بازی :
امام جعفر صادق علیه السلام می نشست واستاد میشد و کودکان دیگر شاگرد او می شدند و امام جعفر صادق علیه السلام می گفت این چه میوه ای است که بر درخت میروید یا بر زمین می روید این امر باعث تفکر کودکان می شد و در اندیشه فرو می رفتند و اگر کسی بود که نام میوه را می گفت جای وی را می گرفت و وی شاگرد می شد.و هنگامی که شاگرد می شد تا استاد مشخصات میوه را می گفت امام جعفر صادق علیه السلام نام میوه را می برد.
اما بعضی از کودکان همبازی دروغ میگفتند و وقتی استاد می شدند میوه ای را وصف می کردند و امام جعفر صادق علیه السلام نام میوه را میبرد و استاد برای اینکه مقام خود را از دست ندهد بدروغ میگفت این میوه نیست و میوه دیگر است و امام جعفر علیه السلام که میفهمید آن طفل دروغ میگوید خیلی متاثر میشد و چون اهل نزاع نبود گاهی به علت ابنکه با دروغ حق او را پایمال کرده بودند به گریه در می آمد و از بازی کنار می رفت و کودکان به ظاهر بدون اعتنا به جعفر کوچک به بازی خود ادامه می دادند اما بزودی معلوم میشد که بازی آنها لذت ندارد چون هیچ یک از آنها دارای هوش جعفر نبودند که بازی را گرم کنند و ناچار می شدند که نزد جعفر بروند و از او پوزش بطلبند و خواهش کنند که در بازی شرکت کند تا این که بازی آنها گرم بشود و امام جعفر صادق علیه السلام میگفت به این شرط در بازی شرکت می نماید که کسی دروغ نگوید و کودکان شرط همبازی خود را می پذیرفتند.
 سال 90 هجری و شایع شدن  بیماری آبله
امام جعفر صادق علیه السلام در آن موقع هفت ساله بودند که به دلیل شیوع بیماری آبله از مدینه بیرون و به یکی از نقاط ییلاقی مدینه به نام طنسه رفتند. ام فروه در طنسه سکونت کرد و اطمینان حاصل نمود که فرزندانش مبتلا نمی شوند ولی غافل از اینکه این مریضی بر خود وی سرایت خواهد کرد. در مدینه به امام محمدباقر علیه السلام اطلاع دادند که همسرش در طنسه مبتلا به بیماری آبله شده است و چون آن بیماری یک مرض خطرناک بود ، امام محمد باقر علیه السلام که برای رفتن به طنسه مجبور شد درس را تعطیل نماید قبل از عزیمت به آن روستا ، بر مزار پیغمبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) که در همان مسجد یعنی محضر تدریس بود رفت و از روح پیغمبرخواست که همسرش را شفا بدهد. ام فروه پس از مداوا به مدینه مراجعت کرد ولی چون هنوز بیماری آبله در مدینه بود فرزندانش را به شهر نیاورد.
امام صادق علیه السلام در محضر درس پدر
در خصوص تاریخ ورود امام جعفر صادق علیه السلام به مدرسه پدرش امام محمدباقر علیه اللسام چند روایت وجود دارد؛ بعضی می گویند که در سن سه سالگی وارد مدرسه پدرش شد و بعضی می گویند که در سن 5سالگی وارد مدرسه پدرش شد. و ابن ابی رندقه از مورخین مغرب اسلامی می گوید در ده سالگی آن حضرت به محضر درس پدرش حاضر شد.
اعجاب ولید بن عبدالملک از امام صادق علیه السلام
روزی ولید بن عبدالملک بر امام باقر ـ علیه‌السلام ـ وارد شد، درحالی‌که امام سرگرم تدریس بود و امام صادق ـ علیه‌السلام ـ نیز که در سنین کودکی یا آغاز نوجوانی بود، در آنجا حضور داشت. ولید از دیدن او متعجب شد و پرسید او با این سن و سال در اینجا چه می‌کند؟ پاسخ شنید که وی دانشجوی کلاس درس است. سؤالاتی از امام صادق ـ علیه‌السلام ـ کرد و پاسخ‌های شایسته شنید، و سرانجام چنین گفت که او در آینده از دانشمندان خواهد شد.

گام 2 - داستان هایی از زمان کودکی امام سجاد

داستان هایی از زمان کودکی امام سجاد

کودکي در سفر
عبدالله مبارک در يکي از سالهايي که به سفر حج مي رفت ، در ميان راه ، کودک هفت يا هشت ساله اي را بدون توشه و مرکب ديد . بر او سلام کرد و گفت : «با چه کسي بيابانها را پيموده اي ؟» . گفت : «با خداي متعال ». سخن کودک که نشانه ي نيکي مقام او بود ، در نظر عبدالله جالب بود . سپس درباره ي زاد و توشه اش پرسيد. کودک پاسخ داد : «توشه ام تقوا و مرکبم ، پاهايم و مقصدم پيشگاه مولاست » . تعجب عبدالله بيشتر شد و بزرگي مقام و عظمت معنوي او بر وي آشکار گشت و بر آن شد که از نسب وي سئوال کند ، لذا از آن کودک پرسيد : «از چه طايفه اي ؟» گفت : «از خاندان مطلب». از او خواست توضيح بيشتري بدهد. گفت : «هاشمي هستم » از او خواست تا بيشتر خود را معرفي کند. گفت : «از خاندان علي (ع) و فاطمه (س) هستم».
عبدالله که علاوه بر آگاهي يافتن به نسب آن کودک ، شاهد ادب و فن بيان آن کودک نيز بود ، از اين رو در موردي شعري از او خواست . فورا شعري سرود : «ما آب دهندگان بر سر حوض کوثريم و وارد شوندگان به آن را سيراب مي کنيم . هر کس رستگار شد ، به وسيله ما رستگار شد ، و هر کس توشه اي دوستي با ما باشد ، زياني نمي بيند . هر کس ما را مسرور کند ، از ما مسرور خواهد شد ، و کسي که با ما بدي کند ، براي او بدي است و هر کس حق ما را غصب کند ، وعده گاه او روز قيامت است ». عبدالله از او جدا شد و ديگر او را نديد تا در مکه ، او را با حالتي غير از وضع ميان راه مشاهده کرد . او را ديد که نشسته است و اطراف او عده اي جمع شده اند و از او سئوال مي کنند. وقتي تحقيق کرد ، فهميد او امام زين العابدين (ع) است .
معرفي جانشينان
وقتي علي (ع) در مسجد کوفه ضربت خورد ، امام حسن را به امامت معرفي کرد ، فرزندانش را به گواهي گرفت و به امام حسين (ع) فرمود : «تو پس از برادرت ، به امامت قيام مي کني.» بعد هم دست امام سجاد را که سه ساله بود ، گرفت و گفت : «تو را نيز رسول خدا (ص) امر مي کند که براي بعد از خود ، فرزندت محمد باقر (ع) را به امامت برگزيني . سلام من و رسول خدا (ص) را به او برسان .»
شوخي
صحابي بزرگ پيامبر (ص) جابر بن عبدالله انصاري مي گويد : در خدمت رسول خدا (ص) نشسته بودم ، در حالي که امام حسين (ع) نيز در دامن آن حضرت بود و با او شوخي مي کرد . فرمود : «اي جابر ، از اين پسرم فرزندي به نام علي به دنيا مي آيد. وقتي که روز قيامت شود ، منادي ندا مي دهد : «سرور عابدان از جا برخيزد. پسر او از جا بر مي خيزد. بعد از او نيز پسري به نام محمد (ص) متولد مي شود که تو اي جابر ، اگر او را درک کردي ، سلام مرا به او برسان .»
جانشين
زهري مي گويد در خدمت حضرت حسين (ع) بودم. ناگهان امام سجاد (ع) که خردسال بود ، وارد شد. امام حسين (ع) او را به سينه چسبانيد و پيشاني اش را بوسيد. من رو به امام حسين (ع) کرده عرض کردم : «يابن رسول الله ! پناه بر خدا ، اگر دستمان به تو نرسيد ، به چه کسي مراجعه مي کنيم ؟». امام حسين (ع) فرمود : «به اين پسرم مراجعه کنيد ، که او امام و پدر ديگر امامان است ».
کناسه کوفه
ابوحمزه ثمالي مي گويد : سالي يک بار در موسم حج ، خدمت امام سجاد (ع) مي رسيدم . سالي خدمت آن حضرت رسيدم ، در حالي که کودکي را بر روي زانويش نشانده بود . وقتي من وارد شدم ، کودک از جا برخاست و مي خواست از در خانه بيرون برود ، که پايش به در خورد و بر زمين افتاد و خون از صورت مبارکش جاري شد. امام سجاد (ع) با عجله جلو رفت و خون از سر و صورت او پاک کرد و فرمود : «تو را به خدا مي سپارم و پناه به خدا ، از آن که تو را در کناسه به دار آويزند.»
ابوحمزه مي گويد : عرض کردم : «کدام کناسه؟». فرمود : «کناسه کوفه . اگر تو پس از من زنده بماني ، خواهي ديد که اين پسرم در ناحيه ي کوفه کشته اند و بعد از دفن قبر او را شکافته ، بدنش را در کناسه کوفه به دار مي آويزند و بعد او را مي سوزانند ». گفت : «فدايت شوم ، نام اين پسر بچه چيست ؟ امام (ع) فرمود : «نام او زيد است ».
شکافنده علوم
جابر به در خانه امام زين العابدين (ع) آمد و در آنجا امام باقر (ع) را در ميان جمعي از نوجوانان بني هاشم ديد.
با خود گفت راه رفتن او ، مانند رسول خدا (ص) است و از نامش پرسيد . گفت : «من محمد بن علي بن الحسين هستم». جابرگريست و گفت : «به خدا قسم ، تو شکافنده ي علوم هستي . پدر و مادرم فدايت ، نزديک بيا» . جلو آمد . جابر پيراهن او را باز کرد و سينه اش را بوسيد و گونه اش را بر آن نهاد و گفت : «از طرف جدت رسول خدا (ص) به تو سلام مي گويم . او به من امر کرده که با تو چنين کنم . جدت به من فرموده اميد است زنده بماني ، تا وقتي که فرزندي از فرزندانم را ملاقات کني که نامش ، نام من است ، دانشها را مي شکافد ، شکافتني ، و تو باقي مي ماني تا وقتي که بينا شوي و سپس بينايي ات بازخواهد گشت ».
سپس جابر به امام باقر (ع) عرض کرد : «از پدرت براي من اجازه ي ورود بگير». امام باقر (ع) وارد شد و به پدر خود خبر داد که پيرمردي بر در خانه ايستاده و با من چنين و چنان کرد . امام سجاد (ع) فرمود : «او جابر انصاري است ». سپس فرمود : «آيا از ميان بچه ها ، فقط با تو چنين کرد ؟» . فرمود : «بله » فرمود : «او قصد بدي ندارد ، اما آنچنان تو را معرفي کرده ، دشمنان را آماده ي قتل تو ساخته است ». سپس جابر به حضور امام سجاد (ع) رسيد .

اطلاعات مطلب

دیدگاه کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بهترین علوم و دانش برای شما گردآوری میشه

آخرین های آیا میدانید

از همه جا براتون مطلب داریم لطفا کلیک کنید

مطالب برگزیده

موضوعات مهم سایت

مطالب محبوب